🍁غریبانه آمدم🍁

برخیز هم سفر که غریبانه آمدم

بشکسته دل ز گوشه ی ویرانه آمدم

با اشک چشم ! غسل زیارت نموده ام

بهر طواف مرقد جانانه آمدم

آتش به سینه دارم و می سوزم از فراق

شمعم که بر مزار تو پروانه آمدم

بودم اسیر خصم چهل روز پر ملال

از شام غم ببین چه غریبانه آمدم

یک اربعین مگو که چهل سال زجر بود

با ضجه های این دل حنانه آمدم

زخمی به شانه مانده ز بار امانتت

با کوهی از مصیبت بر شانه آمدم

آواره کرد داغ تو منظومه های عشق

اینجا بدون کوکب دُردانه آمدم

خوناب دل به دامن و یک سینه شرح حال

از جان گذشته بی سر و سامانه آمدم

بودی در این سفر همه جا سایه ی سرم

خاکم به سر که بی تو به این خانه آمدم

بشکسته ام شکوه شیاطین شام را

خود نیز دل شکسته به کاشانه آمدم

من آن همای سدره نشین خرابه ام

بشکسته بال در طلب دانه آمدم

دستم تهی زصبر و پر از درد بی کسی

بنگر به کوی تو چه فقیرانه آمدم

ساقی کجاست تا که دهد ساغرم به دست

لب تشنه ی وصال به میخانه آمدم

سر زد ز خاک عشق " شقایق " به پای تو

یعنی به پبشواز گوهر یکدانه آمدم

حمید رضازاده " شقایق"

کرمان ۱۴۰۰/۷/۵