قیمت اشک بر امام حسین علیه السلام

مرحوم علامه ی فشارکی تو عنوان الکلام این روایت رو میارن، میفرمایند: نزد قدما و مشایخ ما این حدیث مشهوره،قیامت میارن یه بنده ی گنهکاری رو،بهش میگن نامه ی عملت رو بخون"اقْرَأْ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیبا"نامه ی عملشو که میخونه،سر به زیر،راشو به سمت دوزخ کج میکنه"یه مرتبه ندا میاد،نگهش دارید،خدایاخودشم نامشوخونده اعتراضی نداره،ندا میاد این نزد من یه امانتی داره،من اینجا میخوام امانتیش رو بهش برگردونم ؛الله اکبر؛امانتیش یه گوهره؛اینو بهش میدن،ندا میاد برو تو محشر به همه ی انبیاء نشون بده اینا برات قیمت گذاری کنن؛تک تک انبیاء اظهار عجزمیکنن"خدایااین گوهر چیه ما نمی تونیم قیمت گذاری کنیم؟ندا میاد این قطره یاشک بر حسین ..."همه که اظهار عجز میکنن یه وقت می بینن یه آقای بی سر،از وسط محشر ندا میده صاحب این گوهر منم"قیمت گذاریشم با منه"حسین جان قیمت این گوهر چیه؟فرمود:آمرزش خودش و پدر مادرشه" الله اکبر،قربون مهربونیت برم آقا"

محبت اهل بیت علیها سلام

محبت اهل بیت

از خراسان پیرمرده حرکت کرد اومد مدینه زیارت امام باقر علیه السلام ،ماه ها تو راه بود ،خسته شد گرسنه شد . پاهاش زخمی شد ..." با همه ی این سختی و درموندگی رسید مدینه .

سراغ امام و که گرفت ، گفتن آقا مشغوله درس و بحثه"

اومدن وارد منزل حضرت شد" دید شاگردا همه نشستن ، دودستش رو گذاشت به آستانه ی درب خانه ی حضرت ؛ عرضه داشت اَلسَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ رَسوُلِ الله ...

خیس عرق،پاها پینه بسته،خسته و درمونده، عرضه داشت یابن رسول الله این همه راه رو از خراسان طی کردم فقط و فقط به عشق زیارت شما" این همه راه رو اومدم بگم آقا دوستت دارم ...

آقاجان میشه به من بگی این محبت به چه درد من میخوره ؟؟

)ای کسایی که این شبا از این جلسه به اون جلسه میرید با امام زمان برا مادرش زهرا گریه کنید ... امشب به آقا بگو من دوست دارم ... من اومدم تو رو از غربت دربیارم ... شنیدم تو ، تو بیابونا خیمه میزنی ... مردم شهر تو رو از خودشون روندن ... اومدم با شمای خیمه نشین هم دم باشم (

حضرت بلند شدن ، فرمودن : إِلَیهِ" بیا کنار خودم بنشین تا جوابتو بدم ..."

دونه دونه این شاگردای حضرت رو کنار زد ، تا رسید محضر امام باقر، حضرت کنار خودشون او رو قرار دادن ... همین که نشست حضرت فرمودن: همین سوال رو یه نفر از بابام زین العابدین پرسید. میخوای بدونی این محبت ما با شما چه می کنه؟؟ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ ... قیامت دونه دونه تون که ما رو دوست دارید با ما محشور میشید ....

)این شبا با امام زمان باید اینجوری حرف بزنیا ... بگو آقاجان عمرم داره تموم میشه هنوز نتونستم رخ زیباتو ببینم ... گفتم میرم کربلا میبینمت ... نشد ... اومدم امشب تو روضه ی مادر دنبالت میگردم ...) حضرت فرمود نگران نباش خیالت راحت باشه ، قیامت با ما محشور میشی ..."

تا وقتی که زنده ای عزیز و سربلندی ... محب ما ذلیل نمیشه ... وقتی ام از دنیا بری ماها میایم بالا سرت ... مادرم فاطمه میاد بالاسرت

اعمال شما به ما عرضه میشه

وقتی امام رضا به نیشابور رسید موسی بنِ ثیار میگه جنازه ای رو مردم داشتن تشییع میکردن ، یه مرتبه دیدم حضرت بلافاصله و با عجله از کجاوه پیاده شد ... خودشو به این جمعیت رسوند ، زیرِ این پیکر رو گرفت ... اومد کنارِ قبر ، دستِ مبارکشُ رو سینۀ میّت گذاشت ... فرمود : *یا فُلان ابنِ فُلان ... أَبْشِرْ بِالجَنَّةِ ، فَلا خَوْفٌ عَلَیْكَ بَعْدَ هذِهِ السّاعَةِ .....*  گفتم آقاجان ، تا جایی که من خبر دارم ، شما اولین بارِ که به این منطقه میاین .... مگه این پیکر رو میشناختید ؟؟... 

فرمود : مگه نمی دونی ، اعمالِ شما صَبَاحاً وَ مَسَاء به ما عرضه میشه .... ما به نامۀ اعمالِتون  نگاه می کنیم ، یا امام رضا یه نگاهی هم به ما بینداز زندیگمون آباد بشه .

اتمام نعمتها

 اومد محضر امام صادق علیه السلام آقاجان فقیرم،حضرت فرمود تو ثروتمندی،فقیر نیستی ... گفت آقا نونِ شب ندارم بخورم ... حضرت فرمود تو ثروتمندی،فقیر نیستی ... دونه دونه مشکلاتش رو گفت بعد حضرت فرمود یه سوال ازت دارم " حاضری ولایت و محبت ما رو به هزار دینار بفروشی؟ عرض کرد نه . به ده هزار دینار حاضری محبت مارو معاوضه کنی؟ نه .حضرت فرمود حالا دیدی فقیر نیستی ... هرکی ولایتِ ما رو داره ثروتمندترینِ ثروتمندانه عالمِ اتمام نعمتها با ولایتِ وقتی ولایت اومد دیگه افضل النِعَم به ما داده شده دیگه کسی چیزی کم نداره که خودشو فقیر بدونه

خاطره روسقیدی حسان شاعر اهل بیت (علیه السلام) - حبیب اله چایچیان

استاد فاطمی نیا در جلسه هفتگی گفت : دقیقه ای یادی کنم از مرحوم حسان ،  این  شاعر بزرگ که گردن همه ما حق دارد. بنده با ایشان خیلی مانوس بودم . اولا شاعر توانمندی بود، با من که صحبت می کرد می گفت : من عهد کرده ام در مسیر شاعری از راه اهل بیت(ع) خارج نشوم ،  و اینگونه‌ هم بود. خیلی هم اهل شوخی و مزاح هم بود، یادم هست  خاطره ای نقل می‌کرد، می‌گفت  : سوم شعبان رفتم کربلا، به خدا و سیدالشهدا گفتم، یا سیدالشهدا(ع) اگر من در میان اهل بیت(ع) رو سفیدم ، با نشانه ای برایم معلوم کن. می‌گفت: آن ایام عده ای در حال بنایی داخل حرم بودند ، همین طور که در حرم راه می رفتم  یک استانبولی گچ چپ شد و برگشت روی سر و لباسم ، و اینگونه رو سفید شدم.

دعاى پدر

خاطرات استاد قرائتی جلد اول نویسنده : حاج شیخ محسن قرائتی

خداوند به پدرم فرزندى عطا نكرده بود و سنّ او از چهل سال مى گذشت كه همسر دوّمى انتخاب كرد، بازهم بچه دار نشد. یكى از همسایه ها كه وضعیّت ما را مى دانست روزى یك گونى بچه گربه را كه تازه در خانه آنان متولد شده بودند، به منزل ما آورد و در حالى كه آنها را وسط حیاط پرت مى كرد به پدرم گفت: حال كه اجاقت كور است و بچه ندارى این بچه گربه ها را بزرگ كن! پدرم مى گفت: بسیار ناراحت شدم و دلم شكست. بچه گربه ها را كه جمع كردم و شمردم 11 تا بودند. امّا پدرم مأیوس نبود تا اینكه خداوند سفر حجّ را قسمت او كرد. ایشان در طواف و نماز به سایرین كمك مى كرد و از آنان مى خواست در كنار كعبه براى فرزنددار شدنش دعا كنند. مرحوم پدرم مى گفت: من همانجا از خداوند خواستم نسل من مبلّغ دین باشد. به هر حال از سفر حج كه برگشت، خداوند دوازده فرزند به او داد؛ یك فرزند از همسر اوّل و یازده فرزند از مادرم كه همسر دوّم او بود. با لطف الهى در سن چهارده سالگى به حوزه علمیه رفتم، یك سال در كاشان، هفده سال در قم، یك سال در نجف و یك سال نیز در حوزه مشهد بودم و پس از پیروزى انقلاب در مقیم تهران شدم. توفیقاتم را از خداوند مى دانم كه پس از اشك پدرم در كنار كعبه و دعاى مردم نصیب من فرموده است، همان گونه كه نشر سخنانم از صدا وسیما را مرهون رهبرى امام خمینى قدس سره و خون شهدا و تلاش و پیگیرى علامه بزرگوار شهید مطهرى مى دانم و تمام نواقص و ضعف ها را از خود دانسته و از خداوند طلب مغفرت و از مردم عزیز عذرخواهى مى كنم.

عزادارى امام زمان علیه السلام

عزادارى امام زمان علیه السلام

خاطرات استاد قرائتی جلد اول نویسنده : حاج شیخ محسن قرائتی

توفیقى بود چند عاشورا كربلا بودم. روز عاشورا مردم كربلا عزادارى را زود تمام كرده و به استقبال هیئت طویریج(شهری در چهار فرسخی کربلا) مى روند.  من علماى زیادى را دیدم كه پابرهنه در این هیئت شركت كرده و به سر و سینه مى زدند، از جمله شهید محراب آیت اللّه مدنى. از ایشان پرسیدم: راز این قصه چیست؟ فرمودند: سیدبحرالعلوم كه از علماى بزرگ نجف بود، براى زیارت به كربلا آمده بودند. در مسیر راه حرم، به تماشاى هیئت عزاداراى طویریج مى ایستد. ناگهان مردم مى بینند سید بحرالعلوم عبا و عمّامه را به كنارى گذارده وبه داخل جمعیّت رفته و یاحسین! یاحسین مى كند. طلبه ها مى روند آقا را از داخل جمعیّت نجات دهند تا زیر دست و پا له نشود؛ امّا اجازه نمى دهند. بعد از عزادارى مى بینند سید در آستانه غش كردن است، علّت این حركت را مى پرسند؟ سید مى گوید: همین كه مشغول تماشاى هیئت بودم، حضرت مهدى علیه السلام را دیدم كه با پاى برهنه و سر بدون عمامه، در میان عزاداران به سر و سینه مى زند، من شرم كردم كه تماشاچى باشم.

من آرزو دارم مثل شما تو روضه ی اربابم بشینم

*مرحوم كاشف الغطاء ، به دلیل اینكه شب قدر رو در كربلا درك كنه،یك سال موند تو كربلا،هر شب رفت احیاء گرفت تو حرم،میگه:یه شب ِ عرفه رفتم وارد حرم آقام ابی عبدالله بشم،دیدم پیرمردی دم در حرم ایستاده،فرمود:فعلاً نمیشه وارد شد،گفتم چرا؟گفت:آخه حرم قرق ِ،مگه كی تو حرم ِ؟گفت:مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها،صبر كنید فاطمه بره،بعد شما بیایید تو حرم،گفتم:شما كی هستید؟ گفت: من حبیب بن مظاهرم،گفتم:حبیب یه سئوال ازت دارم،تنها كسی كه دوبار برای حسین جان داد تو هستی،آیا حاجتی،نیازی،آرزویی داری؟یه آهی كشید و گفت: آری حاجت دارم،من آرزو دارم مثل شما تو روضه ی اربابم بشینم.*

چرا مجلس عزای پسرم را برهم زدی؟

حاج آقا دولابی:

مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانی از عاشقان اهل بیت (علیهم السلام) که در مجالس ذکر امام حسین علیه السلام روضه میخواند و غوغایی بپا می کرد یک بار گذرش به روستایی می افتد که در ایام محرم به اسم امام حسین علیه السلام مردها در خانه یکی از اهالی جمع می شدند و چای میخوردند و صحبت میکردند و اصلا چیزی از روضه و عزاداری نبود حاج ملا آقا جان به آنها اعتراض می کند که این چه مجلس عزاداری است؟

همان شب حضرت زهرا سلام الله علیها را در خواب می بیند که به او می فرمایند چرا مجلس عزای پسرم را برهم زدی؟

فردا حاج ملا آقا جان از اهل مجلس عذر خواهی میکند

اهل بیت هرجا دوستانشان به هر صورتی به یاد آنها باشند به آنها توجه دارند پس نباید مجالس ذکر اهل بیت علیهم السلام را کوچک شمرد.

 

طوبای کربلا ص203

    

محبت اهل بیت علیه السلام

از خراسان پیرمرده حرکت کرد اومد مدینه زیارت امام باقر علیه السلام ،ماه ها تو راه بود ،خسته شد گرسنه شد . پاهاش زخمی شد ..." با همه ی این سختی و درموندگی رسید مدینه .

سراغ امام و که گرفت ، گفتن آقا مشغوله درس و بحثه"

اومدن وارد منزل حضرت شد" دید شاگردا همه نشستن ، دودستش رو گذاشت به آستانه ی درب خانه ی حضرت ؛ عرضه داشت اَلسَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ رَسوُلِ الله ...

خیس عرق،پاها پینه بسته،خسته و درمونده، عرضه داشت یابن رسول الله این همه راه رو از خراسان طی کردم فقط و فقط به عشق زیارت شما" این همه راه رو اومدم بگم آقا دوستت دارم ...

آقاجان میشه به من بگی این محبت به چه درد من میخوره ؟؟

)ای کسایی که این شبا از این جلسه به اون جلسه میرید با امام زمان برا مادرش زهرا گریه کنید ... امشب به آقا بگو من دوست دارم ... من اومدم تو رو از غربت دربیارم ... شنیدم تو ، تو بیابونا خیمه میزنی ... مردم شهر تو رو از خودشون روندن ... اومدم با شمای خیمه نشین هم دم باشم (

حضرت بلند شدن ، فرمودن : إِلَیهِ" بیا کنار خودم بنشین تا جوابتو بدم ..."

دونه دونه این شاگردای حضرت رو کنار زد ، تا رسید محضر امام باقر، حضرت کنار خودشون او رو قرار دادن ... همین که نشست حضرت فرمودن: همین سوال رو یه نفر از بابام زین العابدین پرسید. میخوای بدونی این محبت ما با شما چه می کنه؟؟ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ ... قیامت دونه دونه تون که ما رو دوست دارید با ما محشور میشید ....

)این شبا با امام زمان باید اینجوری حرف بزنیا ... بگو آقاجان عمرم داره تموم میشه هنوز نتونستم رخ زیباتو ببینم ... گفتم میرم کربلا میبینمت ... نشد ... اومدم امشب تو روضه ی مادر دنبالت میگردم ...) حضرت فرمود نگران نباش خیالت راحت باشه ، قیامت با ما محشور میشی ..."

تا وقتی که زنده ای عزیز و سربلندی ... محب ما ذلیل نمیشه ... وقتی ام از دنیا بری ماها میایم بالا سرت ... مادرم فاطمه میاد بالاسرت ....

معجره شق القمر پیامبر اعظم (صلی اله علیه و آله)

معجزه پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم)

وقتی کفار مکه در شب چهاردهم ذی الحجه سال چهارم بعثت به پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) مراجعه کردند و گفتند اگه راست میگی که پیامبر خدایی این ماه شب 14 را به دونیمه تقسیم کن پیامبر فرمود اگر این کار را انجام بدم شما ایمان می آورید گفتند آری ، آن شب آسمان صاف و ماه به صورت کامل(بدر) بود، پیامبر(صلی الله علیه واله وسلم) از خداوند خواست تا آنچه را که کفار مکه از او خواسته اند به آنها نشان بدهد تا ایمان بیاورند …خداوند دعای پیامبرش را اجابت کرد… و سپس ماه به دو نیم شکافته شد نیمی در کوه صفا و نیم دیگر در کوه قیقعان در مقابل آنان قرار گرفت. و پیامبر شق القمر کرد کفار مکه که در حال مشاهده این واقعه بودند گفتند که محمد(صلی الله علیه واله وسلم) ما را سحر کرده است، سپس گفتند، اگر او ما را سحر کرده باشد نمی تواند همه مردم را سحر کند، ابوجهل گفت صبر کنید تا یکی از اهل بادیه بیاید و از او سئوال کنیم که آیا انشقاق ماه را دیده است یا نه، اگر تایید کرد ایمان می آوریم و اگر نه معلوم می شود که محمد(صلی الله علیه واله وسلم) چشمان ما را سحر کرده است.

بالاخره یکی از اهالی بادیه به مکه آمد و این خبر را تصدیق کرد و آنگاه ابوجهل و مشرکان گفتند "این سحر مستمر است" و آنگاه این آیات مبارک نازل شد… "اقتربت الساعة وانشق القمر” هرچند این موضوع پایان یافت ولی مشرکان ایمان نیاوردند.

البته مجموع روایاتى که درباره این معجزه وارد شده حدود 20 روایت می شود که در کتاب هاى حدیثى شیعه و اهل سنت‏ مانند بحار الانوار و سیرة النبویة ابن کثیر و در المنثور سیوطى و دیگران نقل شده است. و این معجزه‏ که یکى از معجزات پیامبر(صلی الله علیه واله وسلم)است، صورت گرفته است و در سوره قمرآیه اول آورده: إقتربت الساعة وانشق القمر – استاد داوود موسی از محققین بریتانیایی میگه وقتی بررسی کردم و دیدم ناسا براین واقعه بزرگ تاریخی صحه گذاشته به عظمت پیامبر مسلمانها ایمان آوردم.

داستان گمشدن بچه در اربعین

یکی از زائرای اربعین تعریف میکرد:یه روز اربعین یه دونه از این زن های بادیه نشین عرب اومده جلو حرم ارباب ایستاده داره به زبان  عربی به آقا التماس میکنه میگه اگه اینا رو پیدا نکنم چه خاکی به سرم کنم؟چی جواب شوهرم رو بدم؟

میگه همونطور که داشت با آقا صحبت میکرد دیدم دوتا بچه قد و نیم قد آمدند چادر مادرشون گرفتن میگن:یُمّاه...تا مادره این بچه ها رو دید صدا گریه ش بیشتر شد داره انگار از حال میره؛داره ضجه میزنه سمت حرم؛میگه رفتم جلو گفتم من شنیدم داشتی به ارباب چی میگفتی! مگه بچه هات گم نشده بودن؟مگه نمی گفتی اگه تو این شلوغیای اربعین پیدا نشن چی جواب باباشون رو بدم؟مگه بچت پیدا نشد؟برگشت نگام کرد گفت من دو تا بچه لال گم کرده بودم حالا که پیدا شدن دارن حرف میزنن...یه دختر از حسین گم شد وقتی دخترو اون نامرد آورد دید نمیتونه حرف بزنه...هی با اشاره میگه عمه...عمه...گوشواره هام...هی میگه عمه عمو عباسم کجاست؟

بخشندگی اهل گنه در صف محشر

بسم الله الرحمن الرحیم  
فضا یل زیارت عاشورا
این زیارت از آن دسته از دستوراتی است که مورد تاکید فراوان امام زمان عجل الله تعالی فرجه واقع شده، به خصوص در تشرفی که سید رشتی با امام عصر علیه السلام داشته اند که ایشان بهسیدرشتی سفارش کرده اند(سه مرتبه)، فرمودند: عاشورا بخوان، عاشورا، عاشورا، عاشورا!
مرجع تقلید زمان خودمان مرحوم آیت‌الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری مؤ سس حوزه علمیه قم نقل کرد: مدتی در شهر سامراء نزد مرحوم آیت‌الله العظمی میرزای شیرازی (متوفی 1312 قمری) درس می‌خواندیم ، روزی در وسط درس استاد بزرگ ما آیت‌الله سید محمد فشارکی(متوفی 1315 قمری) وارد شد، در حالی که بسیار مضطرب و نگران بود، علت نگرانیش این بود که بیماری مسری وبا در عراق شیوع یافته بود و بسیاری از مردم را کشته بود، آقا سید محمد فشارکی فرمود: آیا شما مرا مجتهد می دانید؟ گفتیم آری ، فرمود: آیا مرا عادل می‌دانید؟ گفتیم آری (منظور او این بود که پس از تایید، حکمی صادر کند) آنگاه گفت : من به تمام شیعیان سامره از زن و مرد حکم می‌کنم که هر یک از آنها یک بار زیارت عاشورا را به نیابت از مادر امام زمان(علیه السلام) بخوانند، و آن مادر بزرگوار را در نزد فرزند بزرگوارش شفیع قرار دهند که امام زمان(علیه السلام) پیش خدای بزرگ از ما شفاعت نماید تا خداوند شیعیان سامراء را از بیماری وبا حفظ گرداند. مرحوم آیت‌الله حائری گوید: وقتی که این حکم از مرحوم آیت‌الله سید محمد فشارکی صادر شد، چون خطر مرگ در میان بود، همه شیعیان اطاعت نمودند و در نتیجه، یک نفر شیعه در سامراه تلف نگردید، و خداوند متعال شیعیان را از این بلای عمومی نجات بخشید و اکثر مرده ها از اهل تسنن بودند که آنها نیز وقتی اوضاع را اینگونه دیده اند از خجالت مرده های خود را شبانه دفن می کردند و آنها وقتی علت عدم مرگ شیعیان را جویا شدند آنها نیز بر زیارت عاشورا مداومت کردند و این بلا را اینگونه از خود دور کردند.
آیت الله بروجردی را در عالم خواب دیده اند و از ایشان سوال کرده اند که چه عملی در این دنیا انسان را از عذاب اخروی نجات می دهد و ایشان بعد از مکثی فرمودند زیارت عاشورا!!
امام باقر (ع) به علقمه فرمود: وقتى که این زیارت را (با آدابش) خواندى خداوند براى تو (صدمیلیون) درجه ثبت کند، و تو را به مقامى رساند که گویى با امام حسین (ع) شهید شده‏اى تا آنجا که در درجات آنها خواهى بود، و برایت ثواب زیارت همه پیامبران و همه رسولان و همه کسانى که از روز شهادت امام حسین (ع) تا حال، آن حضرت را زیارت کرده‏اند، نوشته و مقرر خواهد شد .»
و در پایان فرمود: اى علقمه! اگر خواستى در هر جا هستى هر روز از همه عمرت این زیارت را بخوان، که هر روز به تمام این پاداش‏ها خواهى رسید .
روایت صفوان از امام جعفر صادق(ع): هرکس زیارت عاشورا را بخواند، داخل بهشت می شود و هرکس بخواهد در قیامت شفیع می شود و حاجت وی در دنیا برآورده خواهد شد و من خودم و پدرانم و پیغمبر(ص) و جبرئیل ضامن آن هستیم"
روایتی از امام محمد باقر(ع) است که فرموده اند: هرکه زیارت کند حسین بن علی(ع) را در روز عاشورا یا هر روز، ثواب دو هزار هزار حج و دو هزار هزار عمره و دو هزار هزار جهاد با پیغمبر(ص) دارد و من این ثواب ها را ضامن می شوم.
در روایت دیگری از همین امام نقل شده که فرمودند: ز برای خواننده، ثواب مصیبت هر پیغمبر و صدیق و شهیدی که مرده باشد یا مقتول شده باشد از اول دنیا تا روز قیامت.
و نیز خداوند به زائرین اباعبدالله هزار هزار حسنه عطا فرموده و هزار هزار سیئه از آنها نابود میکند و قاری مانند اشخاصی است که با حسین بن علی(ع) شهید شده باشد.
عالم جلیل، شیخ عبدالهادی حائری مازندرانی از والد خود (حاجی ملا ابوالحسن) نقل کرده است که من حاج میرزا علی نقی طباطبایی را بعد از رحلتش در خواب دیدم و به او گفتم: آیا آرزویی دارى؟ گفت: یک آرزو دارم و آن این است که چرا در دنیا هر روز «زیارت عاشورا» نخواندم.
رسم سیّد این بود که در تمام دهه ی اول محرم، زیارت عاشورا می خواند، ولی بعد از مرگ، افسوس می خورد که چرا در تمام ایام سال، موفق به این زیارت نبوده است
دکتر محمد هادی امینی فرزند علامه می نویسد: پس از گذشت چهار سال از فوت پدرم، در شب جمعه ای قبل از اذان صبح، پدرم را در خواب دیدم و او را بسیار شاداب و خرسند یافتم. جلو رفته و پس از سلام و دست بوسی گفتم: پدر جان در آن جا چه عملی باعث سعادت و نجات شما گردید؟
فرمود: فقط زیارت ابا عبدالله الحسین علیه السلام. سپس فرمود: پسر جان! در گذشته بارها تو را یادآور شدم و اکنون نیز توصیه می کنم که «زیارت عاشورا» را به هیچ عنوان ترک مکن.
عبدالله بن هلال به امام صادق (ع) عرض کرد: فدایت شوم، کمترین نصیبى که زائر امام حسین (ع) دارد، چیست ؟ فرمود: «اى عبد الله، کمترین چیزى که براى او مى‏باشد، این است که خداوند او و خانواده‏اش را حفظ مى کند تا وى را به سوى خانواده‏اش باز گرداند، و چون روز قیامت فرا رسد، خداوند حافظ او مى‏باشد
امام صادق (ع) فرمود: «حسین در نزد پروردگارش ... به زائرانش نظر مى کند . او نگاه مى کند که چه کسى براى آن حضرت گریه مى کند، پس براى او طلب آمرزش کرده و پدرانش را مى‏خواند تا براى آن زائر دعا کرده و طلب آمرزش و مغفرت نمایند. سپس امام (حسین) مى فرماید: اگر زائر من مى‏دانست که خدا چه چیزى براى او عطا مى فرماید شادى او بیشتر از جزع و بى‏تابى وى مى‏گردید» .
و امام حسین (ع) فرمود: «هر کس مرا در زندگانیش زیارت کند، پس از مرگش بازدیدش خواهم کرد»
امام صادق (ع) به عبدالملک خثعمى فرمود: «زیارت حسین بن على (ع) را ترک مکن و دوستانت را نیز به آن فرمان بده، تا خداوند بر عمرت افزوده و روزیت را زیاد گرداند. خداوند سبحان زندگانى تو را در سعادت قرار خواهد داد، و نمى‏میرى مگر سعادتمند ، و تو را در سلک سعادتمندان خواهند نوشت »
امام صادق (ع) فرمود: «هیچ کس در روز قیامت نیست مگر آنکه آرزو مى‏کند که اى کاش از زائرین امام حسین (ع) مى‏بود زیرا مشاهده مى‏نماید که با زائران حسین (ع) به واسطه مقامى که در نزد پروردگار دارند، چگونه عمل مى‏شود» .
و نیز فرمود: «هر کس دوست دارد در روز قیامت بر سر سفره‏هایى از نور بنشیند پس باید از زائرین حسین بن على (ع) باشد»
و زرارة بن اعین گوید: «امام صادق (ع) فرمود: «زائرین حسین یک برترى نسبت به سایر مردم دارند» پرسیدم : برتریشان چیست ؟ فرمود: «چهل سال قبل از مردم وارد بهشت مى‏شوند در حالى که دیگران هنوز در حال حساب هستند» .
وعده خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)
صفوان از یاران امام ششم می‏گوید: امام صادق علیه‏السلام با اشاره به سوی قبر امام حسین علیه‏السلام ، این زیارت ـ زیارت عاشورا ـ را خواند و پس از آن دو رکعت نماز گزارد. آن‏گاه فرمود: «هرگاه حاجت و گرفتاری‏ای داشتی، در هر جا که هستی، این زیارت و دعای پس از آن را بخوان و از خدا حاجتت را بخواه. بی‏تردید خدا و پیامبر به وعده خویش عمل می‏کنند و نیازمندی تو را برمی‏آورند».
زیارت عاشورا، حدیث قدسی
محدّث نوری، از استادان مرحوم شیخ عباس قمی می‏گوید: «در فضل و مقام زیارت عاشورا همین بس که از سِنخ دیگر زیارت‏ها نیست که به ظاهر از انشا و املای معصومی باشد. هر چند از قلوب پاک ایشان چیزی جز آنچه از عالَم بالا به آنجا برسد، بیرون نمی‏آید، ولی این زیارت از سنخ احادیث قُدسیّه است که به همین ترتیب زیارت و لعن و سلام و دعا از خدای متعالی به جبرئیل امین و از او به خاتم النبیین صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم رسیده است و به حسب تجربه، مداومت به آن در چهل روز یا کمتر، در برآوردن حاجات و رسیدن به مقاصد و دفع دشمنان بی‏نظیر است».
مداومت بر زیارت عاشورا
آیت اللّه‏ شبیری زنجانی، از مراجع تقلید می‏گوید: «یکی از چشم‏های فرزند آقای حاج سید محمد بجنوردی بر اثر عارضه‏ای نابینا شده بود و به نظر پزشکان ـ حتی پزشکان خارج از کشور ـ به علت رشد آن عارضه، چشم دیگرش نیز نابینا می‏شد. ولی آن شخص شفا یافت. یکی از بستگان وی، سیدالشهداء را در عالم رؤیا دید که به وی فرمود: «ما به جهت اینکه او به زیارت عاشورا مداومت داشت، سلامتی چشم دیگرش را از خدا گرفتیم».
تنها زیارت عاشورا
یکی از بزرگان حوزه می‏فرماید: امام جماعت مسجد محمدیّه قم، جناب حجة‏الاسلام والمسلمین سیدحسین برقعی به من گفتند: «پس از سانحه‏ای که برای من روی داد، به فراموشی شگفت‏آوری دچار شدم؛ به گونه‏ای که تمامی اعضای خانواده و فرزندان خویش را می‏دیدم، ولی هیچ کدام از آنها را نمی‏شناختم. تنها چیزی را که فراموش نکرده بودم، زیارت عاشورا بود که آن را از حفظ می‏خواندم».
ادای دِین
عالم متقی، مرحوم آیت اللّه‏ نجفی قوچانی (نویسنده کتاب سیاحت غرب)، در زندگی‏نامه خود می‏نویسد: «پدرم بسیار مقروض بود و بدهی‏اش پیوسته بیشتر می‏شد. من بنا گذاشتم که چهل روز زیارت عاشورا بخوانم. بدین ترتیب، هر روز دو ساعت پیش از ظهر خواندن دعا را آغاز می‏کردم و هنوز ظهر نشده بود که زیارت تمام می‏شد. پس از چهل روز، نامه‏ای از پدرم دریافت کردم که خبر مسرت‏بخش ادای دِین خودش را برای من نگاشته بود. از آن پس، دل قوی داشتم و هر حاجت مهمی که برایم پیش می‏آمد، به آستان مقدس حسینی علیه‏السلام روی می‏آوردم و با قرائت چهل بار زیارت عاشورا نیازم برآورده می‏شد».
آخرین ذکر، زیارت عاشورا
مرجع بزرگ، آیت اللّه‏ العظمی بهجت درباره زیارت عاشورا می‏گوید: «مضمون زیارت عاشورا گواه و روشن کننده عظمت آن است... در سندها آمده است که زیارت عاشورا از حدیث‏های قُدسی است. برای همین، با وجود فراوانی کارهای علمی موجود نزد علما و اساتیدمان، آنان همیشه مراقب خواندن زیارت عاشورا بودند. مرحوم آیت اللّه‏ شیخ محمدحسین اصفهانی از خداوند متعالی می‏خواست کلمات پایانی عمرش، زیارت عاشورا باشد، و پس از آن به سوی باری تعالی بشتابد. خداوند نیز دعای وی را اجابت کرد و پس از اتمام خواندن زیارت عاشورا روحش به ملکوت اعلی شتافت و قرین رحمت گردید».
همیشه با زیارت عاشورا
صاحبان بصیرت، همیشه به خواندن زیارت عاشورا توجه داشتند و آن را به دیگران نیز سفارش می‏کردند. مرحوم شیخ رجبعلی خیاط که حالات معنوی او مشهور خاص و عام است، در توسل به اهل بیت علیه‏السلام به زیارت عاشورا تأکید فراوانی داشت و می‏فرمود: «در عالم معنا به من توصیه کرده‏اند که زیارت عاشورا بخوان». وی به دیگران نیز سفارش می‏کرد: «تا زنده‏اید زیارت عاشورا را از دست ندهید».
ویادمان نرود که بخشودگی اهل گنه در صف محشر
وابسته به یک گردش چشمان حسین است

سؤال و جواب نوکر

سؤال و جواب نوکر
 

نقل می کنند: محضر آقا سیدحمزه موسوی بودیم تعریف کردند: که یکی از بزرگان از  شب اول قبر خیلی می ترسیدند یه شب در عالم خواب رسید به محضر ابی عبدالله و گفت: آقای یه عمره برات روضه می خوانم، برات روضه گرفتم، ولی از شب اول  قبر می ترسم، امام حسین (علیه السّلام) فرمود: از کجای آن می ترسی؟ گفت از  آن موقعی که دو تا ملک می آیند و سؤال و جواب می کنند و زبانم بند می آید،  فرمودند: کدام ملک جرأت دارد که از نوکر من سؤال کند، سؤال و جواب آنها با  ماست ....

منبع:کتاب گلواژه های روضه

السلام علیک یا ابا عبدالله - نظام رشتی

نظام رشتی از نوحه خوان ها و نوکرای با اخلاص بود، چند ماه قبل از مرگش بیمار شد، تو بستر افتاد، مردم می اومدند زخم زبونش می زدند. لال شد، دیگه نمی تونست حرف بزنه، گفتند: دیدید این که دم از حسین (علیه السّلام) می زد آخر لال می میره، دخترش می گه روزی بابام صدام زد و با اشاره گفت: یه قلم و کاغذی برام بیار، تا آوردم برام نوشت: دخترم غصه نخور من نوکر اربابم، ارباب منو تنها نمی گذاره و ساعتی گذشت، باز منو صدا زد و نوشت آگاه باش هر وقت اشاره کردم بدون که اربابم اومده .

نمی تونه تکون بخوره، دخترش می گه دقایقی بعد دیدم دست گذاشت رو سینه اش از جا بلند شد، تعجب کردم صدا زد: السلام علیک یا ابا عبدالله ... بعد از سلام بابام یک دفعه دراز کشید هر چی صداش زدم بلند نشد.

منبع:كتاب گلواژه های روضه

نصف عبادت های من برای آن هایی که تو را دوست دارند

اولین بار است که آقا ابی عبدالله روزه گرفته، فاطمه (سلام الله علیها) فرستاد دنبال آقا رسول الله (ص) بابا جان ! یا رسول الله اولین بار است حسین (علیه السّلام) روزه گرفته، افطار قدم رنجه کنید، خدمت شما باشیم، همه کنار سفره ی افطار حسین جمعند، وقت افطار که شد، آب مقابل حسین (علیه السّلام) گذاشتند، وقتی خواست افطار کند یک نگاه به صورت جدش رسول الله (ص) کرد، یا جدّاه، به من چه می دهی افطار کنم؟

یک نگاه به صورت قشنگ حسین (علیه السّلام) کرد، فرمود: نصف عبادت های من برای آن هایی که تو را دوست دارند، امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فرمود: حسین جان افطار کن، بابا جان به من چه می دهی افطار کنم؟ امیرالمؤمنین فرمود: نصف عبادت های من برای آن هایی که تو را دوست دارند.

(فردای قیامت یک وقت به پرونده ی اعمالت نگاه می کنی عبادت های علی را می بینی)

حضرت فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: پسرم افطار کن، مادر به من چه می دهی افطار کنم؟ نصف عبادت های من برای آن هایی که برای تو گریه می کنند (ثواب یکی از آن نمازهای شب نشسته حضرت زهرا (سلام الله علیها) برای همه ما بس است، ثواب یکی از آن تازیانه هایی که در راه ولایت خورد برای مغفرت ما در روز قیامت بس است)

امام حسن (علیه السّلام) فرمود: داداش افطار کن، برادر جان شما به من چه می دهی؟ فرمود: فردای قیامت خودم بر در بهشت می ایستم و یک یک محبّانت را وارد بهشت می کنم، وقتی همه ی آنها وارد بهشت شدند، بعد خودم وارد می شوم.

کبریت احمر مرحوم بیرجندی

منبع:كتاب گلواژه های روضه

یک آرزو که ای کاش بار دیگر به دنیا برمی گشتم و مانند شما در عزای امام حسین (علیه السّلام) شرکت می کر

حبیب بن مظاهر دو مرتبه جانش را فدای امام حسین (علیه السّلام) کرد و دو مرتبه هم او را زیارت می کنند، چون قبرش جلوی درب حرم است، یک مرتبه موقع رفتن و یک مرتبه موقع بیرون آمدن از حرم، یکی از علمای بزرگ در خواب، حبیب بن مظاهر را دید و طبق آیه ی شریفه ی (و هم فی الغرفات امنون)، آنان در بهترین جای جنت آسوده اند و به مصداق، (یطوف علیهم ولدان مخلدون) یعنی بهشتیان بهره مند می شوند از دست غلامانی که به انواع تمتعات بساط نشاط را گسترانده اند. به حبیب بن مظاهر عرض کرد: چگونه شکر این نعمت را به جای می آوری که در جوانی همراه پیامبر و در پیری در رکاب فرزند امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به شهادت رسیدی؟ چنین سعادتی برای هیچ کس نبوده، آیا هیچ آرزویی داری؟ جواب شنید: فقط یک آرزو که ای کاش بار دیگر به دنیا برمی گشتم و مانند شما در عزای امام حسین (علیه السّلام) شرکت می کردم، زیرا از پیامبر اکرم (ص) شنیدم که فرمودند: هر کس در مجلس مصیبت فرزندم حسین (علیه السّلام) حاضر شود و از روی معرفت، قطرات اشک از دیدگانش جاری شود، خداوند ثواب صد شهید را به او عطا می فرماید و درجاتش را در بهشت بالا می برد، اگر چه من در رکاب حضرت شهید شدم، اما ثواب یک شهید را بیشتر ندارم. حکایاتی از عنایات حسینی، ص 139 – مقتل سالار شهیدان ص 415 منبع:كتاب گلواژه های روضه

کرامت امام رضا (علیه السلام ) به نابینا

شیخ عباس قمی میگه:یه كاروانی از سرخس مشهد اومدند پابوس امام رضا علیه السلام،سرخس اون نقطه صفر مرزی است،یه مرد نابینایی تو اونها بود،اسمش حیدر قلی بود،این ماجرا در فوائد الرضویه اومده،اومدند امام رو زیارت كردند،از مشهد خارج شدند،یه منزلیه مشهد اُطراق كردند،دارند برمیگردند سرخس،حالا به اندازه یه روز راه دور شده بودند،شب جوونها گفتند بریم یه ذره سر به سر این حیدر قلی بذاریم،خسته ایم،بخنیدیم صفا كنیم،كاغذهای تمیز و نو گرفتند جلوشون هی تكون میدادند،اینها صدا میداد،بعد به هم میگفتند،تو از این برگه ها گرفتی؟ یكی میگفت:بله حضرت مرحمت كردند،فلانی تو هم گرفتی؟گفت:آره منم یه دونه گرفتم،حیدر قلی یه مرتبه گفت:چی گرفتید؟گفتند مگه تو نداری؟گفت:نه من اصلاً روحم خبر نداره! گفتند:امام رضا برگ سبز میداد تو  مردم،گفت:چیه این برگ سبزها،گفتند:امان از آتش جهنم،ما این رو میذاریم تو كفن مون،قیامت دیگه نمیسوزیم،جهنم نمیریم،چون از امام رضا گرفتیم،تا این رو گفتند،دل كه بشكند عرش خدا میشود،این پیرمرد یه دفعه دلش شكست،با خودش گفت:امام رضا از تو توقع نداشتم،بین كور و بینا فرق بذاری،حتماً من فقیر بودم،كور بودم از قلم افتادم،به من اعتنا نشده،دیدن بلند شد راه افتاد طرف مشهد،گفتند:به خودش قسم تا نگیرم سرخس نمیآم،باید بگیرم،گفتند:آقا ما شوخی كردیم،ما هم نداریم،هرچه كردند،دیدند آروم نمیگیرد،خیال میكرد كه اونها الكی میگند كه این نره،جلوش رو نتونستند بگیرند،شیخ عباس میگه: هنوز یه ساعت نشده بود دیدند حیدر قلی داره بر میگرده،یه برگه سبزم دستشه،نگاه كردند دیدند«اَمانٌ مِّنَ النار،اَنا ابن الرسول الله»گفتند:این همه راه رو تو چه جوری یه ساعته رفتی،گفت:چند قدم رفتم،دیدم یه آقایی اومد،گفت:نمیخواد زحمت بكشی،من برات برگه آوردم،بگیر برو... حالا براتون روضه بخونم،گفت:اباصلت میرم مجلس مأمون،اما اگه برگشتم عبا مو به  سر كشیده بودم ،بدون من رو سَم دادند، درها رو ببند دیگه كسی رو راه نده،اباصلت میگه ایستاده بودم ببینم آقام چه طور برمیگرده،یه وقت دیدم عبارو كشیده رو سرش،هی میشینه ، هی بلند میشه،هی میگه وای جگیرم،گفت:درهارو محكم بستم،رفت تو حجره فرش حجره رو كنار زد، بدن شریفش رو برهنه كردند،گذاشتند رو زمین برهنه،اباصلت میخوام مثل،جد غریبم حسین جون بدم،حسینی ها، یتململ، كَتململ السلیم،میگه دیدم داره مثل مار گزیده به خودش میپیچه،هی میگه جگرم،اما یه جا دلم به حالش سوخت،دیدم هی زیر لب میگه،میوه ی دلم جوادم،نزدیك سه ساله یه دونه بچه اش رو ندیده،گفت:دیدم یه اقا زاده داره تو حیاط خونه قدم میزنه،آقا جون من درها رو قفل كردم،بستم،شما چگونه داخل شدید،گفت:اباصلت اون خدایی كه من رو از مدینه آورده،از در بسته هم وارد میكند،وارد حجره شد،سر پدر رو به دامن گرفت،پدر آروم آروم،در دامن پسر جون داد،اما یه جمله میگم،امام رضا هم گریه كنه،امام زمانم گریه كنه،از همه هم معذرت میخوام،امام رضا میخواستی مثل جدت حسین جون بدی،اما نشد،لا یوم كیومك یا اباعبدالله،جواد از مدینه تا مَرو اومد،مدینه كجا مَرو كجا،اما زین العابدین،از خیمه تا گودال نتونست بیاد،بابا خیمه كجا گودال كجا؟هر چی حسین نگاه كرد پسرش بیاد سرش رو به دامن بگیره،یه وقت چشما رو باز كرد،دید شمر رو سینه اش نشسته،زینبم بالا گودال داره نگاه میكنه؛ خواهر برگرد،تو این صحنه رو نمیتونی ببینی....

من آرزو دارم مثل شما تو روضه ی اربابم بشینم

*مرحوم كاشف الغطاء ، به دلیل اینكه شب قدر رو در كربلا درك كنه،یك سال موند تو كربلا،هر شب رفت احیاء گرفت تو حرم،میگه:یه شب ِ عرفه رفتم وارد حرم آقام ابی عبدالله بشم،دیدم پیرمردی دم در حرم ایستاده،فرمود:فعلاً نمیشه وارد شد،گفتم چرا؟گفت:آخه حرم قرق ِ،مگه كی تو حرم ِ؟گفت:مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها،صبر كنید فاطمه بره،بعد شما بیایید تو حرم،گفتم:شما كی هستید؟ گفت: من حبیب بن مظاهرم،گفتم:حبیب یه سئوال ازت دارم،تنها كسی كه دوبار برای حسین جان داد تو هستی،آیا حاجتی،نیازی،آرزویی داری؟یه آهی كشید و گفت: آری حاجت دارم،من آرزو دارم مثل شما تو روضه ی اربابم بشینم.*

داستان مهمان امام حسین (علیه السلام)

گفت: اینقدر وضعم به هم خورد، به زنم گفتم: بردار بریم نجف، الان میان، خونه مون شلوغ میشه، پولی در بساط نداریم روضه بگیریم ، زنم برگشت گفت:مرد ِ حسابی تو تاجر بودی تو این شهر، همه از نجف میان كربلا، تو از كربلا شب ِ اول محرمی می خوای برداری بری نجف، ما پول نداریم، نمردیم كه، امام حسین كه نمرده. میگه:به غیظ و غضب گفتم: امام حسین اگه می خواست درست كنه، تا حالا درست كرده بود،" من امشب با نا امیدا كار دارم اونهایی كه هیچ امیدی ندارن"به زنم گفتم:زن اگر تا غروب بشینیم میان، ببین اولین گروه ده نفری اومدن، آبرو من و بردی، بَسِت شد؟حالا برو جواب بده، نزدیك غروب شد گروه دوم اومدن، نماز و مغرب و عشاء گروه سوم اومدن، گروه چهارم، نزدیك ساعت 10 شب، گفتم: امشب چیزی نپختیم، نون و پنیری بخورید، هندوانه ای بخورید، انشاء الله از فردا. نصف ِ شب این ها حرم رفتن و برگشتن، خوابیدن، من بلند شدم لباس پوشیدم، به زنم گفتم:این تو و مهمانات و امام حسین، من فقط تو كربلا یه كار دارم، گفت:چه كار داری؟گفتم:فقط حرم حسینم نمیرم،میرم به عباس میگم:به این داداشت بگو: ای والله، دستت درد نكنه،خیلی مشتی هستی!بارك الله، خوب جواب این چند سالم رو دادی، زنم هر چی گفت، گفتم:برو. قدیم بین الحرمین بازار بوده. گفت:اومدم بیرون تو كوچه، باید دست ِ چپ برم طرف حرم حسین،گفتم: نمیرم، قهرم. پیچیدم برم طرف قبر عباس، دیدم یه مغازه بازه، نصف شب گذشته،مغازه بازه! رفتم جلو، دیدم آقا میر حسین ِ،اوستای ِ قبلیم،در ِ دكانش بازه، سلام علیكم، چه طوری؟ روضه نداری مگه؟ گفتم:نه، می دونی من وضعم تو كربلا چه طور شده، یه پول ِ سیاهم كسی به ما قرض نمیده. گفت: چی می خوای؟ دیدم دكانش پر از برنج ِ، پر از شكر ِ، پر از چایی، گفت: چی می خوای؟ گفتم:برنج می خوام، قند می خوام،شكر می خوام،چایی می خوام،نفت می خوام. گفت: بردار برو، گفتم:پول ندارم خوب. گفت:برو، چقدر برنج می خوای؟ چقدر روغن میخوای؟.... گفتم: اینقدر برنج، اینقدر روغن.....،گفت: یه وقت دیدم آقا میر حسین دستش رو به زنجیر مغازه اش گرفت، روش رو كرد به حرم ِ حسین، اونطرفی، گفت:عباس، اكبر،قاسم،عون،عبدالله. گفتم:آقا میر حسین چقدر شاگرد آورده، من یكی شاگردیش رو می كردم، این همه شاگرد! گفت:بیایید بارهای عبت رو ببرید، الله اكبر، میگه: گفتم كه حالا كه كارمون جور شد،بریم از امام حسین تشكر كنیم،بگیم:غلط كردیم. یه وقت صدام زد گفت:بیا، دو تا شمعدون قشنگ از ته دكان برداشت آوُرد،گفت:این ها رو هم مادرم فاطمه داده،یه گوشه ی مجلست رو باهاش روشن كن. میگه: شمعدون ها رو كه بهم داد، با خودم گفتم:با اینها كه نمی تونم برم حرم،برم اینها رو خونه بذارم، میگه این راهی که از دکون تا خونه اش بوده طوری بوده که اگه قراره کارگرا بیان و خریدا رو ببرن خونه، باید از جلوی ِ من ببرن. میگه:رفتم در ِخونه  دیدم زنم داره دور ِ این بارها می گرده،رسیدم، گفت:كجا ریش گرو گذاشتی؟ كجا آبرو گرو گذاشتی دوباره؟كی بهت نسیه داد؟ گفتم: اینها رو بگیر، كارم درست شد.زنم گفت: از كی گرفتی؟ گفتم:آقا میر حسین تو بازار، گفت:بله!! پول نداری، دیوانه هم شدی؟!! گفتم: یعنی چی؟ گفت:آقا میر حسین 20 ساله مرده، گفتم: زن به عباس قسم الان در دكونش باز بود، برگشتیم اومدیم دیدم عجب؛ تخته های در دكون پر از خاك ِ، دكون پر از خاك ِ، عنكبوت ها تار بستن، خودم آقا میر حسین رو خاك كردم، خودم براش ختم گرفتم....گفتم:این شمعدونی ها رو بگیر برو، اینها مال ِ فاطمه است، ببر اینها رو، دوان دوان اومدم تو حرم حسین، گفتم:غلط كردم،غلط كردم، آبروم رو خریدی آقا. "كی می خواد آبروش رو امشب عباس بخره، كی آبروش داره می ریزه؟" یا اباعبدالله....

داستان آهویی که بچه خودشو هدیه کرد به امام حسین (علیه السلام)

وجود نازنین نبی گرامی اسلام صلی الله علیه وآله رو دیدند که دست اباعبدالله الحسین علیه السلام رو گرفت و در مقابل مردم بالا آورد(بحار،جلد43)روایت از حذیفه هست.حذیفه نقل میکنه:"قال رایت النبی آخذ بیدالحسین بن علی علیهما السلام"دیدم نبی مکرم اسلام درحالیکه دست امام حسین علیه السلام رو گرفت و بالا آورد مقابل مردم فرمود:"یاایهاالناس هذا الحسین ابن علی فاعرفوه" این حسین پسر علی است معرفت نسبت به این حسین پیدا کنید.نتیجه و مطلبی که از این کلام نورانی میخوام استفاده بکنم اینه:معرفت نسبت به سیدالشهدا علیه السلام فرض قرار گرفته بر گردن همه ما از ناحیه مقدس رسول خدا صلی الله علیه وآله. "هذا الحسین بن علی فاعرفوه"بشناسید این حسین رو معرفت نسبت به این حسین پیدا بکنید.وجود مقدس نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله تو مسجد نشسته،دیدند صیادی آمد بچه آهویی رو تقدیم رسول گرامی اسلام کرد وجود نازنین پیامبر عظیم الشان اسلام اطرافشون رو نگاه کردند امام مجتبی علیه السلام کنار جدشون پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله نشسته بودند این بچه آهو رو دادند به امام حسن علیه السلام.طولی نکشید امام حسین علیه السلام آمدند، وقتی دیدند برادرشون با یه بچه آهو مشغول بازیه از جدشون پیغمبر خواستند که یه بچه آهو هم شما به من بدید.استفاده میشه از این روایت گویا یک لحظه رسول گرامی اسلام موند چی جواب حسین رو بده خوب عنایت بفرمایید! داشت بغض در گلوی حسین میپیچید هنوز نپیچیده،داشت اشک از چشمان حسین جاری میشد هنوز نشده دیدند جلوی در مسجد ولوله ای به پا شد رسول خدا همراه با یاران و اصحاب تشریف فرما شدند دم در مسجد دیدند یه آهویی داره میاد یه بچه هم دنبالش حرکت میکنه،در مقابل پیامبر اسلام زانوی ادب زدند ونشستند،گرگی هم پشت سر این ها دندونش رو نشون این آهو میده این آهو به جلو حرکت میکنه.در مقابل رسول خدا زانوی ادب زدند.رسول خدا فرمود:آهو اینجا برای چه آمدی؟به زبان در آمد که یا رسول الله من دو تا بچه داشتم یکیش رو صیاد اسیر کرد آورد تقدیم شما کرد دلم خوش بود به این دومی،داشتم شیرش میدادم دیدم یه ندایی در آسمان پیچید ای غزال سرعت بگیر به سمت مسجد پیغمبر،داره بغض تو گلوی حسین میپیچه داره اشک تو چشمای حسین حلقه میزنه،ملائکه به جنب و جوش افتادند،سرعت بگیر.این بچه رو رسول خدا گرفت و داد به امام حسین علیه السلام و بر سینه این آهو و دوتا بچه هاش علامتی نصب کرد و گوشت آن ها را بر اهل مدینه حرام کرد،بماند.. مقصودم از این کلام اینه جایگاه حسین در عرش چقدر بالاست! مسجد کوفه مشرف شدید یه مقامی هست مقام حضرت آدم علیه السلام.در این مقام توبه آدم پذیرفته شد،این مقام چه مقامیه؟خطاب رسید آدم اگر میخوای خدا از سر تقصیرات تو بگذره ببین در عرش چه نوشته؟نگاه کرد دید کلماتی به عرش نوشته:الهی یا حمید بحق محمد یا عالی بحق علی یا فاطر بحق فاطمه یا محسن بحق الحسن یا ذالاحسان بحق الحسین...بی اختیار با شنیدن نام حسین دل آدم لرزید،اشک در چشمان او حلقه زد کلامی را از جبرائیل شنید اشکش جاری شد،به خاطر این گریه در این مقام توبه آدم پذیرفته شد.جایگاه حسین در عرش چقدر رفیعه!

به نوکریمان افتخار کنیم

خیلی وقت ها زحمت می کشیم یه نوکر رو از چشم بزرگتر بندازیم ، حسادت همیشه هست ، همه جا هست ..."

سلطان محمود غزنوی یه نوکری داشت به نام ایاز ، این نوکر رو خیلی دوسش  داشت و ایاز هم در نوکری برا سلطان محمود هیچی کم نمیذاشت ، انقد ارتباط این نوکر با سلطان به چشم اومده بود که حسودای دربار نقشه کشیدن ، که یه کاری کنن ، این نوکر از چشم ارباب بیفته ..."

حسودای دربار نمیتونستن ببینن که این نوکر دور این سلطان میگرده و سلطانم جور دیگری این نوکر رو دوسش داره ، هی اومدن بغل گوش سلطان حرف زدن ، گفتن سلطان این ایاز ، روزی دو ، سه ساعت از کاخ میره بیرون ، میره یه محله ای پایین شهر ، تو یه خونه ای ، سه چهار ساعت اونجاست ، دوباره ظهر میاد کاخ ... " ما فکر کنیم برا شما نقشه ای شوم کشیده باشه ، داره سلاح جمع می کنه ، پول جمع می کنه ، آدم جمع می کنه . سلطان اول باور نکرد ، یواش یواش دید این میگه" این میگه" این میگه" باور کرد ؛

یه روز ظهر نوکر اومد ، عیاض اومد کاخ ، سلطان گفت کجا بودی؟!! گفت پایین شهر کاری داشتم ، رفته بودم" گفت میشه این خونه پایین شهرتو به من نشون بدی ، گفت بله ، قابل شما رو نداره ، اما بریم " نوکر افتاد جلو ، سلطان دنبالش ، رسیدن دم یه خونه قدیمی ، ایاز کلید و انداخت در رو باز کرد ، رفتن تو ... خو سلطان اومده ، تمام حسودای دربار اومدن که مچ ایاز رو بگیرن، سلطان تا اومد تو خونه ، دید یه خونه ای که کاه گلیه هست و سقفش شکسته داره میریزه ، یه پوستین پوسیده رو دیوار ، یه گلیم پاره و پوسیده ام رو زمینه ، بقیه خونه همش خاکه"  یه نگاه کرد به ایاز ، گفت ایاز ، تو کاخ با اون عظمت و با اون همه زیبایی رو رها میکنی ، روزی سه چهار ساعت تو این خونه چیکار می کنی؟!! حیف نیست اون کاخ رو رها می کنی میای تو این مخروبه ؟!!

یه جمله گفت ، اون جمله همیشه باید آویزه گوش ما نوکرها باشه ، برا اربابمون" گفت ارباب ! این خونه قدیم من بود ، من قبل از اینکه در سایه ی سلطنت شما قرار بگیرم ، این پوستین لباسم بود ، این گلیم فرشم بود و تشکم ، مکان خوابم بود ، مکان زندگیم بود ، این سقف شکسته هم سایه بون سرم بود ..." از وقتی که زیر سایه ی شما قرار گرفتم به اون جاه و جلال رسیدم من هر روز صبح میام این خونه رو نگاه می کنم ، به خودم میگم ، ایاز ؛ آگه ارباب دستش رو از سرت برداره ، جات اینجاسا ...! هر روز میام به این لباس پوسیده ، به این گلیم پاره ، به این سقف شکسته نگاه می کنم" که وقتی میام کاخ به اون جاه و جلال نگاه می کنم بگم ، خدا رو شکر همش به برکت سلطانه" ماها نوکریم ؛ اگر نوکر امام حسین (ع) نبودیم تو این عالم امروز نوکری چه آدمی رو می کردیم؟!! کجا بودیم خداییش؟!!

سلام حسین رو به اون پیرمرد برسون

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند ...

آن ذره به آسمان رود و کار آفتاب کند ...

***

ملاعباس روضه خوان شمال بود ، یه عده که صدای خوبی داشتن تو شهر چاووشی می کردن که آقا هفته ی دیگه فلان روز صبح حرکت به سمت کربلاست ، این کاروان به هر شهری می رسید چاووشی می کرد ، یه سالی ملا عباس کم آورد باقی آورد ، بدهی آورد ، جوونها گفتن ملا بریم کربلا ؟!! گفت نه من بدهی دارم ، گفتن مگه ما مردیم ، بدهی تو میدیم ، بدهیش رو دادن ، جوانها باهاش رفتن کربلا ، از دور پنج شنبه غروب نشون داد جوونها اون دو تا مناره قبر و حرم آقا سیدالشهدا(ع) و ابوالفضل(ع) شب بخوابیم ، گفتن نه شب جمعه هست بریم کربلا ، اومدن و رفتن حرم و روضه ی علی اکبر (ع) خوندن و آمدن کاروانسرا ، می گفت تا منه مرشید عباس یا ملا عباس اومدم بخوابم چشمام گرم شه ، دیدم در میزنن ، کیه این وقت شب دم کاروانسرا ؟!! اومدم در کاروانسرا رو باز کردم دیدم یه غلامی ست ، اما آقاست..." کوچه به نورش روشنه ، بله؟ گفت فلانی ، گفتم خودمم " گفت برو همه رو صدا کن آقاتون داره میاد دیدنتون ، گفتم کدوم آقا؟!! گفت همون آقایی که این همه راه اومدی براش" گفتم سید الشهدا ؟!! گفت آره" گفتم ما میریم ؟ گفت نه ! آقا خودش میاد ، میگه همه رو صدا کردم ، تا اومدیم نشستیم دیدیم در کاروانسرا باز شد ، پسر فاطمه آمد با اصحاب ..." حرفم اینه ، تا اومدیم پاشیم گفت جان حسین پا نشید ... خسته اید ... پاهاتون درد می کنه ... *بچه ها ، رفقا ، محرم ، فاطمیه ، ماه رمضان مردونه برا خدا کار کنید ، دیگه جون نداشته باشی راه برید ، خورد و خمیر باشی ، خسته ، کوفته ، مثه اینکه ماه ها کار کردی ...* جان حسین بشینید پاهاتون درد می کنه ، آقا نشست کنار ما" فرمود من به سه دلیل آمدن دیدنتون :

1 _ هر کی به دیدنم بیاد به دیدنش میام ، هر سلامی علیک داره ، هر رفتی اومد داره ...

2 _ سلام حسین رو به اون هیئتیه تو شمال دارید ، پیرمرده ، کفش ها رو جفت می کنه " سلام حسین رو به اون پیرمرده برسانید " این حسینیه آقا داشته ، مداح داشته ، خادم داشته ، آشپز داشته ، بانی داشته ، میوندار داشته ، اما یه پیرمرده دم در دل حسین رو برده ؛ با چه عشقی این کفش ها رو تمیز می کرده که آقا میگه سلام حسین رو به اون برسون ..."

تو دنیا عادت کنیم به  حسین حسین گفتن

تو دنیا عادت کنیم ، مانوس بشیم به  حسین حسین گفتن ؛ پیغمبر فرمود : ٭٭الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ٭٭ هر چی تو دنیا دوست داشته باشیم ، قیامتم دوست داریم ، با همون محشور میشیم ، آگه تو دنیا گناه دلتو ببره ، قیامتم دلت با گناهه" به این راحتی دلت از گناه خالی نمیشه ، آگه تو دنیا عشق حسین تو دلت باشه ، خدا رحمت کنه میرزا اسماعیل دولابی رو ، میرزا اسماعیل میگه تو محله ی ما ، تو تهران ، کسی بود گناه میکرد ، فسق و فجور میکرد ، ظلم میکرد ، اما یه خاصیتی داشت ، بعضی وقتا یه اتفاق آدمو عاقبت بخیر می کنه ، کاری میکنه کم کم از گناه دور بشی، مادرش بهش یاد داده بود" (خدا رحمت کنه همه پدر مادرا رو ،اونایی که ماه رمضان سال قبل مادر داشتن، این ماه رمضون کنار سفره جای مادراشون خالیه،جای پدرایی که بودن ... ) میرزا اسماعیل می گفت مادرش بهش یاد داده بود هر کجا ، هر جا رفتی ، هر عملی رو انجام دادی، هر اتفاقی رو رقم زدی ،آگه جایی دیدی یه پرچمی زدن، السلام علیک یا ابا عبدالله ....

آگه دیدی یه پرچمی روش نوشته یا حسین ، دستتو بزار رو سینه ت، ادب کن با احترام، سلام بده به آقای عالم ، میگه هر جا میرفت یه پرچم یا حسین میدید ، آگه هر حالتی داشت ، دستشو به سینه میگذاشت میگفت:

*السلام علیک یا ابا عبدالله ...*

خلاصه کنم میگه از دنیا رفت ، مدتها بعد تو عالم رویا دیدنش ، دیدن سر و وضعش مناسبه ، جای مناسبیه ، ازش پرسیدن تو که تو جونیت تو محل خودت خیلی گناه می کردی و معروف بودی ، چیه این سر و وضع ؟!!!  گفت میخوای بهت بگم چی شد؟ همون کاری که همیشه میکردم،چه میکردی؟الله اکبر، میگه صحرای محشر رو نشونم دادن ... داشتن منو میبردن به طرف آتش، دست و پامو تو زنجیر گناه بستن و دارن میبرن ..." میگه دیدم وسط این صحرا یه خیمه ی سبزه، نزدیک شدم دیدم سر در خیمه یه پارچه ای زدن ؛ جلوتر اومدم دیدم نوشته یا حسین ..." منم به عادت همیشگی دستمو بالا آوردم ملکه های عذاب گفتن میخوای چه کنی ؟ دستاتو بستیم؛ گفتم یه بار دستمو باز کنید کار دارم . گفتن ما اجازه نداریم، ماموریم، گفتم من یه کار واجبی دارم،یه لحظه دستمو باز کنید، میگه دستمو باز کردن دستمو رو سینه ام گذاشتم گفتم السلام علیک یا ابا عبدالله ..." میگه تا این سلام و دادم ، دیدم ملکه های عذاب کنار ایستادن ، چه خبره؟ یه مرتبه دیدم پرده ی خیمه بالا رفت یه آقای نورانی از خیمه خارج شد ...؛ آی حسینی ها ... شمایی که میخوای شانزده هفده ساعت با لب تشنه بگید یا حسین ، میگه به محضی که منو دید یه نگاه به ملائکه های عذاب کرد گفت بدید پرونده شو ببینم" همه با ادب سلام دادن (حالا من نمی دونم کیه!!) پروندمو نگاه کرد ، آدم خیلی خجالت میکشه ، میگه دیدم یه نگاه به پرونده م کرد ، سرشو به علامت تاسف تکون داد، یه نگاه به من کرد گفت چرا اینهمه گناه کردی؟چرا اینهمه دل ما رو سوزوندی؟!! خجالت کشیدم ، سرمو انداختم پایین ، یه مرتبه دیدم حضرت با انگشتش زیر نامه و پرونده اعمالم چیزی نوشت پروندمو داد دست ملکه های مامور عذاب و رفت ، تا دیدن پروند رو ، دیدم دست و پامو باز کردن ، چی نوشتی؟!! دیدم زیر نامه م نوشته :

*یا مبدل السیئات بالحسنات اغفر لهذا العبد بحق الحسین ...*

تكلم با شير

تكلم با شير

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

 

منقذين اصبغ اسدى گويد:  (( در شب نيمه شعبان در خدمت اميرالمؤ منين (ع ) بودم ، امام سوار شترى شدند و  براى كار مهمى به دهى رفتند، در اثناى راه در جايى فرود آمدند و خواستند كه تجديد وضو نمايند، من  افسار شتر را داشتم ، يك مرتبه گوش هاى شتر تيز و مضطرب شد كه نتوانستم آن را نگه دارم ؛ امام پرسيد:

 

چه شده است ؟

 

عرض كردم : شتر چيزى ديده كه اين طور بى تابى مى كند.

 

امام نگاه كرد و فرمود: درنده اى است ؛ ذوالفقار را برداشت و نعره اى زد و چند قدم برداشت ؛ آن درنده  شير بود چون صداى امام را شنيد نزديك آمد و مانند گناهكاران ، سر در پيش انداخت ؛ امام دست دراز كرد  موى گردن شير را گرفته و فرمود: مگر نمى دانى من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شيرها) و حيدرم ، قصد  شترم را نمودى ؟

 

شير به زبان فصيح عرض كرد: يا اميرالمؤ منين (ع )! هفت روز بود كه شكارى به دستم نيفتاد و گرسنگى بى  طاقتم كرده است ، از دور شبح شما را ديدم خجل كه خداى تعالى بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام

کرامت امام جواد علیه السلام

اباصلت مي گويد: پس از دفن حضرت رضا(علیه السلام)، به دستور ماُمون يك سال زنداني شدم. پس از يك سال از تنگي زندان و شب نخوابي به ستوه آمدم، دعا كردم و براي رهايي از زندان محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) متوسل شوم. از خداوند خواستم به بركت آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)در كار من گشايشي انجام دهد.
هنوز دعايم به آخر نرسيده بود كه حضرت ابي جعفر(علیه السلام) نجات بخش گرفتاران عالم، وارد زندان شد و فرمود: اي اباصلت از تنگناي زندان بي تاب شده اي .عرض كردم به خدا سوگند سخت بي تابم.
فرمود: برخيز، دستي به زنجيرها زد و غل و زنجيرها از دست و پاي من بر زمين افتاد. سپس دست مرا گرفت  و از كنار نگهبانان زندان عبور داد .نگهبانان در حالي كه مرا نظاره مي كردند، توان سخن گفتن با مرا نداشتند و از زندان خارج شدم. سپس حضرت فرمود: برو در امان خدا كه هرگز نه دست مامون به تو مي رسد و نه دست تو به مامون.
اباصلت مي گويد: همانگونه كه حضرت فرمود تا حال مامون را نديده ام.(5)

هدیه امام حسین علیه السلام: به امیر کبیر

هدیه امام حسین علیه السلام:

آیت الله اراکی فرمود:

شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت :خیر
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی
گفت نه.با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟
جواب داد،؛هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟ با اشک گفت:
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛
چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری
آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی!
پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود!
از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت

به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ،
باشد تا در قیامت جبران کنیم.

آنچه پیش از مداحی آموختم

آنچه پیش از مداحی آموختم

سالها پیش آنجا که می خواستم تازه راه و رسم مداحی را بیاموزم و قدم در این عرصه ی پرهیاهو و جذاب بگذارم، با سری پر از شوق و دلی مملو از امید و آرزو به واسطه ی یکی از آشنایان به خانه ی شخصی راه پیدا کردم که یکی از عارفان و سالکان گمنام آن زمان به حساب می آمد، و شاید کمتر کسی نام آن مرد را شنیده بود. در نگاه اول جذبه ی الهی اش دلم را ربود و همان چند لحظه، مرا تا آخر عمر با نگاه آن مرد مأنوس کرد. گرچه بعد از این دیدار، خورشید عمرش خیلی زود غروب کرد و او به دیار حق شتافت. آن روز جملات نغز و عمیقش مرا بر آن داشت که نگاهم به مداحی، نگاه دیگری باشد. آن روز نقطه ی عطف مداحی من بود و جملات او همیشه در قاب دلم محفوظ است.

پرسید: «بلدی گریه کنی؟!» حسابی جا خورده بودم و نمی دانستم چه جوابی باید بدهم. اصلاً انتظار این سئوال را نداشتم. به محض اینکه دید در جواب مانده ام و نمی توانم کاری کنم گفت: «آره پسرجون، هروقت گریه کردن بلد شدی خود به خود روضه خون می شی!» بعد کمی از زیر آن ابروان پرپشتش نگاهم کرد و گفت: «سعی کن خودتو خرج آقا کنی نه آقارو خرج خودت. خودتو خرج کن ببین چه جوری برات خرج می کنه؟!» و من هاج و واج به او نگاه می کردم. زبانم در دهانم خشک شده بود. دوباره گفت: «اگه یه روز خوننده شدی برا دلت بخون، برا مردم نخون! به خوندن عادت نکن، شیطون میشه برات! از شهرت فرار کن، بذار بعد مرگت بفهمن تو کی بودی، ادب داشته باش به همه جا می رسی و...»

جملات او سال هاست یکی پس از دیگری در ذهن من حک شده و حرف هایش واژه به واژه آویزه ی گوشم گشته است؛ و من در بزنگاه های حسّاس به کمک آن به راحتی از سدّ مشکلات عبور کرده ام. آن روز و حرف های آن پیرمرد چنان با تار و پودم گره خورده است که هنوز که هنوز است او را در خیلی از مجالسم حاضر می بینم و حرف هایش آویزه ی گوشم شده است. او کسی نبود جز «میرزا اسماعیل دولابی». روحش شاد.

مداح خود نباشیم (صله)

مداح خود نباشیم (صله)

بیاییم در دستگاه امام حسین علیه السلام با ارباب معامله کنیم و هدف هم این باشد که از خود ارباب صله دریافت کنیم حال اگر صله ای هم از سایرین رسید،که رسید،اگر هم نرسید که نرسید/برانگیختن کبر و غرور و خودستائی؛این خاصیت میکروفون و تریبون است،آنقدر خودیّت خود و منیّت من را پیش چشمت بزرگ می کند که هیچکس را نمی بینی و پای منبر هیچ مداحی نمی نشینی/به خاطر تشویق و تمجیدها مداحی نکنیم،بخاطر الله الله شنیدن ها قرآن نخوانیم،بیایید با هم رقابت نکنیم،بیایید مبلّغ دینمان باشیم نه مبلّغ خودمان،بیایید برای ارباب مشتری جمع کنیم نه برای خودمان،عَلَم اسلام را بالا ببریم نه عَلَم خودمان

مداحان ، سخنرانان و قاریان قرآن در حقیقت پرچمداران و علمداران دین الهی هستند که جمعیتی اطرافشان جمع شده و به آنها چشم دوخته‌ و تمام حرکات و سَکَنات ایشان را ملاحظه گر هستند ،لذا باید ببینیم که آیا مختصات و شرایط پرچمداری در ما هست یا خیر؟ چرا که اگر خصوصیات پرچمداری را در خود نهادینه نکردیم بلاشک دیر یا زود این عَلَم و پرچم را از ما می گیرند پس مبادا گرفتن پرچم ، مقدمه اعلان بی‌کفایتی‌ ما باشد ! همچون صدر اسلام که پرچمدار شدن عده ای ، همان و زدن بر طبل رسوایی خویش نیز ، همان !

سعی پرچمدار همیشه بر این است که عَلَم اسلام را بالا ببرد نه عَلَم خود و اطرافیانش را ، پس بنده و مریدی که آرم پرچمداری را به خود اختصاص داده باید نماد مولا و مراد خود باشد و اگر یک جایی به سبب آمیختگی حق و باطل ،تشخیص حق دشوار گردید ، از جان گذشته ؛در نهایت شجاعت و مردانگی ، قد عَلَم کرده و از جبهه حق دفاع نموده و از ارزشهای مد نظر مولای خویش پاسداری کند .

مداحان محترم بایستی همواره این را برای خود تکرار کنند که جهت مدیحه سرایی و مرثیه خوانی جایی تکیه می زنند و می‌نشینند که پیامبر نشسته ، امام سجاد علیه السلام نشسته ، حضرت زینب نشسته ،پس یادشان نرود که حضرت زینب سلام الله علیها کجا خودش را نشان داده ، ایشان همه جا حسینش را نشان داده ، همه جا مولایِ حسینش را نشان داده ، اگر غیر این بود حتی خبر واقعه نینوا هم به ماها نمی رسید چرا که ایشان اصلاً خودی نمی‌دید ، پس مداحان اهل بیت و همچنین قاریان قرآن باید مواظب باشند دنبال مطرح کردن خود و به نمایش گذاشتن صدای خویش نباشند چون در اینصورت چند صباحی چرب و شیرین از طعام و مادیات به ما می رسد و به به و چه چهی هم می شنویم اما بالاخره تمام می‌شود و این علم را از ما می گیرند پس بیاییم در دستگاه امام حسین علیه السلام با ارباب معامله کنیم و هدف هم این باشد که از خود ارباب صله دریافت کنیم حال اگر صله ای هم از سایرین رسید ، که رسید ، و اگر هم نرسید که نرسید ،نه اینکه خدای ناکرده مثل بعضی مداحان،در قبول برنامه های خود جاهایی را اولویت قرار دهیم که تشریفات بیشتری دارند و صله بیشتری می دهند و یا مثل بعضی نادرمداحان پا را فراتر گذاشته و ابتداءً مبلغ را طی کرده و با دادن شماره حساب،آمدن خود را منوط به واریز نمودن مَبلغ مورد نظر نمایند، پس کمی بیشتر به خود بیاییم چون مداح ، نوکر است ، نوکرِ ارباب ،نوکر اهل بیت، نوکر ، نوکری خویش را می کند و منتظر تشکر این و آن نمی شود ؛ تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند.

لذا متوجه باشیم که این خاصیت میکروفون و تریبون است ، برانگیختن کبر و غرور و خودستائی ، آنقدر خودیّت خود و منیّت من را پیش چشمت بزرگ می کند که هیچکس را نمی بینی و پای منبر هیچ مداحی نمی نشینی ، مدح هیچکس را قبول نداری ! پس بیشتر مواظبت کنیم ، چرا که وقتی عبد ، بندگی و نوکری ارباب را پذیرفت با همین پذیرفتن بندگی ، دیگر تمام دریچه های کبر و غرور را بر خود می ببندد و برای خود کلاس نمی گذارد و منتظر تشویق و تشکر غیر ارباب نمی ماند که اگر مجلسی رفت و تشریفاتی برپا نشد و یا احیاناً کسی یادش رفت از وی تشکر کند باعث دلگیری شود و زمین و زمان را به هم بدوزد و یا پا به گِلِه گذاری باز کند که چرا سیستم صوت فلان بود و مجلس بهمان بود و همنوایی نکردند و  چرا به فلانی اینقدر وقت خواندن دادند  و به ما اینقدر و صد ایراد و بهانه دیگر ، اینجاست که اگر اینها پیش آمد باید به نیت خویش تردید کنیم که ؛ ما برای که خواندیم ؟؟؟ پس بیاییم با مولای خویش قرار بگذاریم که به خاطر تشویق و تمجید این و آن ، مداحی نکنیم ، بخاطر الله الله شنیدن ها قرآن نخوانیم ، بیایید با هم رقابت نکنیم، بیایید مبلّغ دینمان باشیم نه مبلّغ خودمان ، بیایید برای ارباب مشتری جمع کنیم نه برای خودمان ، البته قصدمان معرفی ارباب که شد خود به خود ما نیز معرفی می گردیم چرا که” مادح خورشید مداح خود است” ، همچون فتوایی که فقها دارند که اگر کسی در گرمای تابستان جهت خنک شدن ، وضو بگیرد اصلاً طهارتی محقق نمی شود و وضو صحیح نیست اما کسیکه به قصد قربت و با طهارت بودن وضو بگیرد خود به خود خنک هم می شود ، لذا قصد مداح که معرفی ارباب و مولای خویش باشد خود وی نیز مهر نوکری بر پیشانی اش خورده و کسب آبرو کرده و معرفی می گردد .

 

در احوالات مرحوم شیخ عباس قمی آمده که در مسجد گوهرشاد بر منبر مشغول وعظ بود ، دیده بود که مرحوم شیخ عباس تربتی در حال آمدن است ، وسط صحبت‌هایش اعلام کرده بود که مردم حاج شیخ دارند می‌آیند ، من هم پایین می‌آیم تا حاج شیخ بالای منبر بروند و همه ما از ایشان استفاده کنیم ، ببینید ما چند تا منبری این جوری داریم؟ چند مداح دیدید که پای منبر سایر  مداحان بنشیند ؟

مخاطب ما چه کسانی هستند

مخاطب ما چه کسانی هستند.

مخاطبان ما در درجه دوم مردم هستند، در درجه اول خود اهل بیت(ع) هستند.

ناصرالدین شاه (در مجلسی که سید احمد خاتمی حضور داشتند من این نام را بردم، ایشان تذکر دادند که بگوئید”ناصر شاه قجر”) برای حضرت اباعبدالله(ع) زیاد مجلس برپا می کرد و در میانه مجلس وارد می شد که بیشتر جلب توجه کند. به او گفتند شیخی در کاشان است که چون خیلی خوب روضه می خواند مخاطبان زیادی دارد. دستور داد او را بیاورند و مجلسی برپا کنند. این کار را انجام دادند. در میانه مجلس آن شیخ، ناصر شاه قجر وارد شد. شیخ اصلا اعتنایی نکرد و به گوشه ای خیره شد و صحبت هایش را ادامه داد. ناصرالدین شاه خیلی عصبانی شد و بعد از جلسه از او توضیح خواست. شیخ پاسخ داد: روزی در کاشان نزدیک ظهر از جلسه ای که داشتیم به خانه آمدم تا نماز بخوانم و استراحتی کنم و غذا بخورم تا به جلسه بعدازظهرم بروم. درب خانه را زدند. باز کردم. پیرزنی بود و گفت شیخ همین الان می آیی برای من روضه بخوانی؟ فوری هم از گوشه چارقدش مبلغ ناچیزی را درآورد و گفت این هم پولت. پاسخ دادم نه مادر، خسته ام بعدازظهر هم منبر دارم باید استراحت کنم. شما برو شخص دیگری را پیدا کن.درب را بستم چند قدم که برداشتم پشیمان شدم و پا برهنه دویدم و پول را گرفتم. به منزلش رفتم، چندین زن نشسته بودند. سخنانی گفتم و شروع به روضه کردم تا “السلام علیک یا اباعبدالله” گفتم زن ها با حالت عجیبی شیون کردند. دقت کردم دیدم حضرت زهرای مرضیه(س) در کنار درب ورودی ایستاده و تا من نام حسین(ع) را می برم بی بی ضجه می زنند و به ضجه حضرت زهرا(س) همه ضجه می زنند. از آن سال به بعد هرجا روضه می خوانم بی بی(س) را می بینم. من برای حضرت زهرا(س) روضه می خوانم نه برای تو