یکی از زائرای اربعین تعریف میکرد:یه روز اربعین یه دونه از این زن های بادیه نشین عرب اومده جلو حرم ارباب ایستاده داره به زبان  عربی به آقا التماس میکنه میگه اگه اینا رو پیدا نکنم چه خاکی به سرم کنم؟چی جواب شوهرم رو بدم؟

میگه همونطور که داشت با آقا صحبت میکرد دیدم دوتا بچه قد و نیم قد آمدند چادر مادرشون گرفتن میگن:یُمّاه...تا مادره این بچه ها رو دید صدا گریه ش بیشتر شد داره انگار از حال میره؛داره ضجه میزنه سمت حرم؛میگه رفتم جلو گفتم من شنیدم داشتی به ارباب چی میگفتی! مگه بچه هات گم نشده بودن؟مگه نمی گفتی اگه تو این شلوغیای اربعین پیدا نشن چی جواب باباشون رو بدم؟مگه بچت پیدا نشد؟برگشت نگام کرد گفت من دو تا بچه لال گم کرده بودم حالا که پیدا شدن دارن حرف میزنن...یه دختر از حسین گم شد وقتی دخترو اون نامرد آورد دید نمیتونه حرف بزنه...هی با اشاره میگه عمه...عمه...گوشواره هام...هی میگه عمه عمو عباسم کجاست؟