نوحه عبدالله ابن الحسن علیه السلام

۱
(حضرت عبد الله ابن الحسن ع)
بر زمین فتاده عموی من هست من
عمه جان رها کن ز مرحمت دست من
شد شکسته جبین
شده نقش زمین
عمه زینب۲

بنگر خون چکد از بدنش عمه جان
پر ز تیر و سنان گشته تنش عمه جان
گشته ام بی شکیب
عمو مانده غریب
عمه زینب۲

بر زمین فتاده ذکر لبش یا رب است
جان من از غم غربت تو بر لب است
بر عمو چشم تر
می شوم من سپر
عمه زینب٢

بنگر بین مقتل که چه غوغا شده
در کنار عمو لبریز اعدا شده
شمر دون پلید
سوی مقتل دوید
عمه زینب۲

می روم تا کنم جان به فدای عمو
خون من می شود رمز بقای عمو
می شوم جانفدا
دستم از تن جدا
عمه زینب۲

بین دشمن روم تا عمه جولان دهم
به ره عموی غریب خود جان دهم
می شوم روسپید
در ره او شهید
عمه زینب۲

#رضا_یعقوبیان

نوحه عبدالله ابن الحسن علیه السلام

حضرت عبد الله ابن الحسن ع)
بر زمین فتاده عموی من هست من
عمه جان رها کن ز مرحمت دست من
او شکسته جبین
شده نقش زمین
عمه زینب۲

بنگر خون چکد از بدنش عمه جان
پر ز تیر و سنان گشته تنش عمه جان
گشته ام بی شکیب
عمو مانده غریب
عمه زینب۲

بر زمین فتاده ذکر لبش یا رب است
جان من از غم غربت او بر لب است
بر عمو چشم تر
می شوم من سپر
عمه زینب۲

بنگر بین مقتل که چه غوغا شده
در کنار عمو لبریز اعدا شده
شمر دون پلید
سوی مقتل دوید
عمه زینب۲

می روم تا کنم جان به فدای عمو
خون من می شود رمز بقای عمو
می شوم جانفدا
دستم از تن جدا
عمه زینب۲

بین دشمن روم تا عمه جولان دهم
به ره عموی غریب خود جان دهم
می شوم روسفید
در ره او شهید
عمه زینب۲

#رضا_یعقوبیان

#حضرتعبداللهابنالحسن_ع

نوحه عبدالله ابن الحسن علیه السلام

(حضرت عبد الله ابن الحسن ع)
عمه نگهی بنما(گردیده عمو تنها)۲
در مقتل خون دارد(با خالق خود نجوا)۲
عمه ی مظلومه دستم رها کن
بهر یاری او بر من دعا کن
عمه جانم زینب داد از غریبی۲

از نسل دلیران و(کودک ولی چون شیرم)۲
ای عمه ی مظلومه(بر قلب عدو تیرم)۲
گرچه بر مجتبی نور دو عینم
در راه دین فدایی حسینم
عمه جانم زینب داد از غریبی۲

از بس که غریب است او(خواهم ز حی سبحان)۲
در راه عمو عمه(جانم بشود قربان)۲
عمه جان بنگر عمو غریب است
در موج خون تنها و بی شکیب است
عمه جانم زینب داد از غریبی۲

در حال مناجات و(افتاده روی خاک است)۲
زین داغ و مصیبت ها(خون دیده ی افلاک است)۲
آید به گوش من هل من معینش
خون ریزد از پیکر و از جبینش
عمه جانم زینب داد از غریبی۲

بنگر بدنش در خون(بر روی زمین افتاد)۲
با خنجر کین دشمن(بالای سرش استاد)۲
بنگر ای عمه قامتم خمیده
شمر با خنجر خود از ره رسیده
عمه جانم زینب داد از غریبی۲

این گل که شده پرپر(باشد به علی کوکب)۲
دشمن تو مکن شادی(با اشک غم زینب)۲
دشمن دست عمویم را رها کن
به جای او دست مرا جدا کن
عمه جانم زینب داد از غریبی۲

ای دشمن بی پروا(بگذشته ام از جانم)۲
در مقتل خون چون او(شد عرصه ی جولانم)۲
دل برده از من عمو با نگاهش
جان خود می کنم فدا به راهش
عمه جانم زینب داد از غریبی۲

#رضا_یعقوبیان

#حضرتعبداللهابنالحسن_ع

مرثیه عبداله ابن الحسن علیه السلام مناسب دسته عزاداری

**ای عمو جان یا حسین 
جان جانان یا حسین **

عمه جان بنگر عمو از صدر زین افتاده است
زینت دوش نبی روی زمین افتاده است

بی سپاه و بی سپهدار و غریب و تشنه لب
از لبش حتی دم هل من معین افتاده است

عمه جان آخر چه شد کارش به این جا ها کشید
حضرت بالا نشینم را ببین افتاده است

من که می دانم تو از ما نیز با غیرت تری
پس چرا تو ایستادی شاه دین افتاده است؟

کاش دست من بلاگردان دست او شود
ساربان چشمش به انگشت و نگین افتاده است

گاه روی دست و پا و گاه زیر دست و پا
این عموی ماست یعنی این چنین افتاده است

دوست داری دق کنم عمه رهایم کن ببین
موی او در پنجه شمر لعین افتاده است

تو برو فکری به حال دختران خیمه کن
در دل خیمه هراسی آتشین افتاده است


            جواد حیدری

متن روضه عبدالله بن الحسن علیه السلام حاج مهدی سماواتی

جهت بهره مندی از اشعار مداحی و متن و صوت روضه های استاد حاج مهدی سماواتی به این آدرس مراجعه فرمایید.

https://eitaa.com/hmdprp

عمو فدای جراحات پیکرت گردم
شهید مکتب عباس و اکبرت گردم

نماز عشق بجا آور و عنایت کن
که من مکبّر در خون شناورت گردم

زخیمه بال زدم تا کنار مقتل خون
به این امید که سرباز آخرت گردم

مگر نه بر سر دست تو ذبح شد اصغر
بده اجازه که من ذبح دیگرت گردم

به جان مادر پهلو شکسته ات بگذار
که رهنورد دو فرزند خواهرت گردم

مگر نه نالۀ هل من معین زدی از دل
من آمدم که در این عرصه یاورت گردم

(( عمه دید عبداله میخواد به طرف میدان بره صدا زد کجا میخوای بیری مگه ندیدی با طفل شیرخواره چه کردن اینا به صغیر و کبیر ما رحم نمیکنن اما عبداله دید عمو رو زمین افتاده یه نانجیب نیزه‌ای به پهلوی عموجانش زد دستشو از دست عمه رها کرد عمو صدا زد یا اختا احبسینی بگیر یادگار برادرم رو به خدا میکشنش اما این بچه عاشق عمو صدا زد والله لا افارق عمی به خدا از عموم جدانمیشم دید بحر کعب شمشیر بالا برده میخوا به عمو بزنه دستشو سپر کرد با شمشیر به دست عبدالله زد رو سینه عمو افتاد دست به پوستی آویزان شد خدا کنه این روایت صحیح نبوده باشه رو سینه عمو شهیدش کردن اینم یه داغی بود آخرین لحظات به دل ابی عبداله زدن))

بدست کوچک من کن نگاه رخصت ده
که جانشین علمدار لشکرت گردم

تو در سپهر ولا مهری و شهیدان ماه
عنایتی که به خون خفته اخترت گردم

زشور شعر تو شد محشری بپا (میثم)
بگو که شافع فردای محشرت گردم

نوحه عبداله ابن الحسن علیه السلام

من اخرين قربانى خون خدايم
پرچم به دوش مجتبى در کربلايم

رسيدم کنارت _ کنم جان نثارت

عمو عمو جان

از قتلگه تا سوز آهت را شنيدم
پاى برهنه تاکنار تو دويدم
جسم تو را در زير تيغ و نيزه ديدم 2

به هم خورده مويت _فداى گلويت

عمو عمو جان

مانند جسمت پيکرم در خون نشسته
تير عدو راه نفس در سينه بسته
شد مثل زهرا مادرم دستم شکسته 2

ببين نور ديده _شدم سر بريده

عمو عمو جان

تير سنان جسم تو را از هم دريده
از ماتمت شد قامت عمه خميده
مثل عمو شد دست من از تن بريده

ببين يابن الزهرا _ سرم گشته دعوا

عمو عمو جان


قاسم نعمتی
@karimegharib

مدح و مرثیه عبداله ابن الحسن علیه السلام

شمع‌ها از پای تا سر سوخته 
مـانده یک پروانه پر سوخته 
نـام آن پـروانه عبـدالله بـود 
اختری تـابنده‌تر از مـاه بود 
کرده از اندام لاهوتی خروج 
یافته تـا بـامِ «أوْ أدنی» عروج 
خون پاکش زاد و جانش راحله 
تـار مـویش عالمی را سلسله 
صـورتش مـانند بابا دلگشــا 
دست‌های کوچکش مشکل‌گشا 
رخ چو قرآن چشم و ابرو آیه‌اش 
آفتــاب آیینــه‌دار سایــه‌اش 
مجتبـایی بــا حسین آمیـخته 
بر دو کتفش زلف قاسم ریخته 
از درون خیمه همچون برق آه 
شـد روان با ناله سوی قتلگاه 
پیش رو عمـو خریدارش شده 
پشت سر عمـه گرفتارش شده 
بـر گرفته آستینش را بـه چنگ 
کای کمر بهر شهادت بسته تنگ! 
ای دو صد دامت به پیشِ رو مرو 
ایـن همـه صیاد و یک آهو مرو 
کودک ده سالـه و میـدان جنگ 
یک نهال نازک و باران سنگ 
دشمن اینجا گر ببیند طفلِ شیر 
شیر اگـر خواهد زند او را به تیر 
تو گل و، صحرا پر از خار و خس است 
بهر مـا داغ عـلی‌اصغر بـس است 
با شهامت گفت آن ده ساله مرد 
طفـل مـا هـرگز نترسد از نبرد 
بی‌عمو ماندن همه شرمندگی است 
بـا عمو مـردن کمال زندگی است 
تشنگی با او لب دریا خوش است 
آب اگر او تشنـه باشد، آتش است 
بــوده از آغــاز عمـرم انتظار 
تـا کنم جـان در ره جانان نثار 
جـان عمه بود و هستم را مگیر 
وقت جانبازی است دستم را مگیر 
عمه جان در تاب و تب افتـاده‌ام 
آخــر از قـاسم عقب افتــاده‌ام 
ناله‌ای با سوز و تاب و تب کشید 
آستیـن از پنجه زیــنب کــشید 
تیر گشت و قلب لشکر را شکافت 
پـرکشید و جــانب مقتــل شتافت 
دیــد قــاتل در کنـار قتلگــاه 
تیغ بـگْرفته بـه قصدِ قتلِ شــاه 
تــا نیایـد دست داور را گـزند 
کرد دست کوچک خود را بـلند 
در هــوای یـاری دستِ خـدا 
دسـت عبـدالله شـد از تن جدا 
گفت نه تنها سر و دستم فدات 
نیستم کـن ای همـه هستم فدات! 
آمدم تا در رهت فـانی شوم 
در منـای عشق قربـانی شوم 
کاش می‌بودم هزاران دست و سر 
تـا بـرای یـاری‌ات می‌شد سپر 
قطره‌گر خون گشت، دریا شاد باد 
ذره‌گـر شـد محو، مهرآباد بـاد 
تو سلامت، گرچه ما را سر شکست 
دست ساقی باز اگر ساغر شکست 
ای همـه جـان‌ها بـه قربان تنت 
دســت عبــدالله وقـف دامنـت 
چون به پاس دست حق از تن جداست 
دست ما هم بعد از این دستِ خداست 
هر که در ما گشت، فانی ما شود 
قطره دریایی چو شد، دریا شود 
تا دهم بر لشکر دشمن شکست 
دست خود را چون عَلم گیرم به دست 
بــا همین دستم تو را یاری کنم 
مثــل عبّــاست علـمداری کنم 
بــود در آغوش عمّش ولوله 
کز کمـان بشتافت تیـرِ حرمله 
تیر زهرآلود با سرعت شتافت 
چون گریبان حنجر او را شکافت 
گوشة چشمی بــه عمّو باز کرد 
مرغ روحش از قفس پرواز کرد 
بــا گلوی پاره در دشت قتال 
شه تماشا کرد و او زد بال بال 
همچو جان بگْرفت مولا در برش 
تــازه شــد داغِ علیِّ‌‌اصـغرش 
گریـه مــا مرهـمِ زخـمِ تنش 
اشک «میثم» باد وقفِ دامنش

مرثیه عبداله ابن الحسن (علیه السلام)

عمو فدای جراحات پیکرت گردم 
شهید مکتب عباس و اکبرت گردم

نماز عشق بجا آور و عنایت کن
که من مکبّر در خون شناورت گردم

زخیمه بال زدم تا کنار مقتل خون
به این امید که سرباز آخرت گردم

مگر نه بر سر دست تو ذبح شد اصغر
بده اجازه که من ذبح دیگرت گردم

به جان مادر پلو شکسته ات بگذار
که رهنورد دو فرزند خواهرت گردم

مگر نه نالۀ هل من معین زدی از دل
من آمدم که در این عرصه یاورت گردم

بدست کوچک من کن نگاه رخصت ده
که جانشین علمدار لشکرت گردم

تو در سپهر ولا مهری و شهیدان ماه
عنایتی که به خون خفته اخترت گردم

زشور شعر تو شد محشری بپا (میثم)
بگو که شافع فردای محشرت گردم

نوحه عبداله ابن الحسن علیه السلام

تـا صدای غربتت با گوش جان خود شنیدم

از حرم تـا قتلگه، با کام عطشان می‌دویدم

مست مستم ای عموجان          با تو هستم ای عموجان

ای عمـوی بهتر از جانم، ببین بابا ندارم

در میان قتلگه، سر روی دامانت گذارم

مست مستم ای عموجان          با تو هستم ای عموجان

 تو سراپـا غرق خونـی، من سراپـا رنج و دردم

آمدم ای شمع سوزان، تا که من دورت بگردم

مست مستم ای عموجان          با تو هستم ای عموجان 

گرچه من طفلم ولی از جام عشقت مست مستم

غــم نـــدارم ای امیـــرم، گــر جــدا گـردد دو دستم

مست مستم ای عموجان          با تو هستم ای عموجان

 آرزویــم ایـــن بــوَد بـر روی دامانت بمیرم

من دگر دستی ندارم، تا تو را در بر بگیرم

مست مستم ای عموجان          با تو هستم ای عموجان

نوحه عبداله ابن الحسن علیه السلام

در یاریت عموجان، دست از تنم جدا شد
بـــر روی سینـۀ تــو، عبــداللهت فـدا شد

ای قبلۀ مرادم               عمو برس به دادم

صـدای غـربتت را، از قتلگـه شنیدم
 از خیمه چون کبوتر، تا قتلگه دویدم 
ای قبلۀ مرادم              عمو برس به دادم

شکر خدا که کردی، از مرحمت نگاهم
آغــوش پـر ز مهـرت، گردیـده قتلـگاهم

ای قبلۀ مرادم               عمو برس به دادم

دستم فتد به پایت، به جای شاخۀ یاس
بگـو کــه تــا گذارند، کنــار دسـت عبّاس

ای قبلۀ مرادم               عمو برس به دادم

وقتی که زیر شمشیر،ناله زدل،کشیدم
امـــام مجتبــی را در صـــورت تــو دیــدم

ای قبلۀ مرادم               عمو برس به دادم

روضه کوتاه امام حسین (ع) - عبداله ابن الحسن علیه السلام

عبداله ابن الحسن تا دید دور عمو رو گرفتن ، دستش رو از دست عمه رها کرد ، صدا زد واله لاافارق عمّی بخدا از عمو جانم جدا نمیشم ، بحر ابن کعب شمشیر بالا بره میخواد به عمو جانش بزنه ، عبداله دستش رو سپر کرد ، شمشیر به دست عبداله خورد ، دست به پوستی آویزان شد صدای نالش بلند شد یاعمّاه، عمو جان بدادم برس روسینه ی ابی عبداله افتاد ، همین جا بود حرمله تیری به عبداله زد ، تو آغوش عمو جان به جان آفرین تسلیم کرد ، این هم یه داغ دیگه ای بود آخرین لحظات بدل حسین فاطمه زدن .

زندگی نامه عبداله ابن الحسن علیه السلام

مادرش بنت سلیل، و هنگام شهادت یازده ساله بود. او در آخرین لحظات در آغوش حضرت امام حسین علیه‏السلام به شهادت رسید.
هنگامی که امام علیه‏السلام تنها مانده بود، عبدالله که پسر بچه‏ای بیش نبود، استغاثه‏ی عمویش را شنید و از خیمه بیرون دوید تا به عمویش کمک کند. امام علیه‏السلام به خواهرش زینب علیهاالسلام فرمود: مگذار عبدالله بیاید، ولی او موفق نشد و عبدالله خود را به عمویش رسانید و گفت: سوگند به خدا که از عمویم جدا نخواهم شد.

عبدالله که در کنار عمویش بود، ابحر بن کعب و یا حرمله بن کاهل (لعنه الله علیهما) قصد جان امام علیه‏السلام را کردند در حالی که آن حضرت روی زمین افتاده بود. عبدالله در حالی که با دستش از عمویش دفاع می‏کرد به آن دو گفت: ای زنازاده می‏خواهی عمویم را بکشی؟! ابحر دست عبدالله را با شمشیر قطع کرده و امام او را به آغوش می‏گیرد و حرمله (لعنه الله علیه) او را در آغوش عمویش با تیری به شهادت می‏رساند.

«فرزند برادرم صبر کن که خداوند تو را به پدران پاک و صالحت، رسول خدا علیه‏السلام علی علیه‏السلام حمزه، جعفر و حسن علیهم‏السلام ملحق خواهد نمود. خدایا این مردم ستمگر را از باران رحمت و از برکات زمین محروم فرما، و اگر عمر طبیعی به آنان دادی، به بلای تفرقه و تشتت مبتلایشان گردان. فرمانروایشان را از آنان خشنود نگردان، که آنان ما را با وعده نصرت و یاری، دعوت و سپس به جنگ ما قیام کردند.»

راه حل این دو قول متفاوت این است که طبق نقل بعضی از تواریخ، حضرت امام حسین علیه‏السلام دو نفر از پسرانش عبدالله نام داشتند: عبدالله اکبر و عبدالله اصغر. و مرسوم هم بوده که پسوندها اکبر و اصغر استفاده می‏کردند. مثل علی اکبر و علی اصغر.
لذا آن عبدالله که دستش قطع شده و در آغوش حضرت به شهادت رسیده عبدالله اصغر نام داشته و آن که در میدان مبارزه کرده و شهید شده عبدالله اکبر بوده است.

در حدیث روایت شده از شیخ مفید – رضوان الله علیه – که گفت: عبدالله بن الحسن بن علی هنوز به حد بلوغ نرسیده بود که در جوار عمویش امام حسین علیه‏السلام ایستاد: زینب دخت امام علی علیه‏السلام به سویش شتافت تا از رفتن وی به جبهه‏ی جنگ جلوگیری کند، امام حسین به زینب فرمود: خواهرم او را بازدار. ولی عبدالله به شدت مخالفت و امتناع کرد و گفت: به خدا سوگند از عمویم جدا نخواهم شد.

ابجر فرزند کعب با شمشیر سعی در یورش به امام حسین را داشت که عبدالله فریاد برآورد: ای پسر زن بدکاره، می‏خواهی عمویم را به قتل برسانی؟ ابجر با شمشیر نوجوان را مورد حمله قرار داد و با شمشیر دست او را قطع کرد به طوری که دستش از بدنش آویزان شد. عبدالله فریاد برآورد: ای عمو… ای پدر. امام حسین او را به آغوش کشید و فرمود: پسر برادرم، بر آنچه بر تو نازل گردیده صبر پیشه کن و آن را نیکو پندار و خداوند تو را به اجداد صالحت ملحق خواهد کرد. سپس دست خود را بالا برده و دعا نموده: پروردگارا… اگر آنان را که تاکنون مهلت داده‏ای گروه، گروه متفرق کن و همانند حیوانهای بیابانی سرگردان نما و فرمانروایان را از ایشان راضی مگردان، آنان ما را خواندند تا به ما یاری رسانند ولی بر ما تاختند و ما را به قتل رساندند. 

     شب پنجم محرم به نام عبدالله بن حسن میباشد

 

مرثیه عبداله ابن الحسن (علیه السلام)

یادگاری از امام مجتبی                                          بود همراه عمو در کربلا

نام آن دردانه عبدالله بود                                        همچو جان از بهر ثارالله بود

کودک اما عاشقی جانانه بود                                  پیر صدها عارف فرزانه بود

چون که شه یاد برادر می نمود                               دیده بر آن ماه منظر می نمود

روز عاشورا که شه گشتی غریب                            از جوانان و عزیزان بی نصیب

بانگ هل من ناصرش آمد بگو ش                             شد ملائک از غم او در خروش

تا که عبدالله شنید این صدا                                    از عمویش ناله واغربتا

آمد از خیمه برون با صد شتاب                                تا کند یاری بر آن عالی جناب

شاه دین گفتا به زینب خواهرم                               سدّ ره شو تا نیاید در برم

آستین از دست زینب بر کشید                                تا کنار عم مظلومش رسید

دید قاتل برده بالاز تیغ کین                                     تا زند بر فرق آن سالار دین

دست خود را آن جوان ماه رو                                   چون سپر بنمود از بهر عمو

شد جدا دستش رسیدی تا به پوست                      داد هدیه دست خود در راه دوست

تیغ دشمن تا که دست او برید                                ناله و آه و فغان از دل کشید

شاه دین چون جان گرفتی در برش                          بوسه می زد بر جمال انورش

  جعفری را دیده باشد سوی او

جان فدای آن رخ نیکوی او

                              شاعر:مصطفی جعفری     

مرثیه عبداله ابن الحسن (علیه السلام)

هیچ كس چون من به كار عشق مشتش وا نشد‏
هیچ جانبازی چو من در قتلگه شیدا نشد
دست هایم ضربه گیر تیغ ها شد هر طرف
‏هیچ دستی مثل دست من سپر این جا نشد

 

شیوه اعجاز دستم دشمنان را کور کرد
‏دست موسی هم نصیبش این ید و بیضا نشد
می کند دست و سرم از رهبرم دفع بلا
‏حیف چون سقا دو دستم هدیه بر زهرا نشد
تو به مقتل هم یتیمان را نوازش  می کنی
‏هیچکس چون تو برای این دلم بابا نشد
ناله های غربتت شد قاتل جانم عمو
‏به که با زن ها اسیری رفتنم امضا نشد
تا قیامت ای عمو از عمه ام شرمنده ام
‏او حریف این سماجت های بی پروا نشد
چون که آهنگ اسیری را شنیدم در حرم
‏خواستم با عمه باشم ای عمو اما نشد
شاعر:محمود ژولیده

مرثیه عبداله ابن الحسن (علیه السلام)

ای عمو تا ناله هَل مِن مُعینَت را شنیدم

از حرم تا قتلگاه با شور جانبازی دویدم

آن چنان دل برد از من بانگ هَل مِن ناصِر تو

کآستینم را ز دست عمه ام زینب کشیدم

فرصتی نیکو ز هَل مِن ناصِرَت آمد به دستم

تو کرم کردی که من در قُلزم خون آرمیدم

جای تکبیر اذان ظهر در آغوش گرمت

بانگ مادر مادرِ زهرا در این صحرا شنیدم

کس نداند جز خدا کز غصه مظلومی تو

با چه حالی از کنار خیمه در مقتل رسیدم

دست من افتاد از تن گو سرم بر پایت اُفتد

سر چه باشد تیر عشقت را به جان خود خریدم

تا برون از خیمه گه رفتی دل من با تو آمد

تو به رفتن رو نهادی من ز ماندن دل بریدم

جای بابایم امام مجتبی خالی است این جا

تا ببیند من به قربان گاه تو آخر شهیدم

ناله ای از سوز دل کردم به زیر تیغ قاتل

شعله ها در نظم عالم سوز «میثم» آفریدم

شاعر:حاج غلامرضا سازگار

نوحه - عبداله ابن الحسن (ع)

عمو حسين جانم

عبدالَّهم عبداَّلهم           من عاشق ثارُالَّهم

سرتابه پا دردم عمو     رو به تو آوردم عمو

مولاي عطشانم ، عمو حسين جانم

 

هستم یتیم و بی پناه   بر من عمو جان کن نگاه

از خيمه با اشك و بكاء      رسيده ام پيش تو تا

فدا كنم جانم ، عمو حسين جانم

 

از شوق جانبازی ببین    من آمدم در قتلگاه

در راهت اي مولاي من      دستم شده از تن جدا

اي ركن ايمانم ، عمو حسين جانم

 

ای روی تو قرص قمر گرمی روی من را ببر

جان علی اصغرت       باشد دلم تنگ پدر

فدا كنم جانم ، عمو حسين جانم

عبدالهم عبدالهم
من عاشق ثارلهم

افتاده در قتله گهم
قربانی عشق شهم

عمو حسین

دارم زعشقت آبرو
دارم شهادت آرزو

در خون شناور گشته ام
بنگر به حالم ای عمو

عمو حسین

هستم بلا گردان تو
جانم شود قربان تو

دیگر نباشم تا دمی
زین بیشتر مهمان تو

------
ای کوکب اقبال من
ای کعبه ی آمال من

همراه زهرا آمده
بابا به استقبال من

جانم عمو جانم عمو

هستم گل باغ حسن
بر قلب من آتش مزن

گر زنده هستی ای عمو
حرفی بزن حرفی بزن

هستم یتیم مجتبی
جای پدر بودی مرا

در راهت ای خون خدا
گشته عمو دستم جدا

جانم عمو جانم عمو

محنت به جانم داده ای
تا بر زمین افتاده ای

بهر رحیل آماده ای
گویا عمو جان داده ای

روضه عبداله ابن المسلم(علیه السلام)

تاريخ الطبري عن حُمَيد بن مسلم الأزدي: إنَّ عَمرَو بنَ صَبيحٍ الصُّدائِيَّ رَمى عَبدَ اللّه ِ بنَ مُسلِمِ بنِ عَقيلٍ بِسَهمٍ فَوَضَعَ كَفَّهُ عَلى جَبهَتِهِ، فَأَخَذَ لا يَستَطيعُ أن يُحَرِّكَ كَفَّيهِ ثُمَّ انتَحى لَهُ بِسَهمٍ آخَرَ فَفَلَقَ قَلبَهُ.

ترجمه: تاريخ طبرى ـ به نقل از حُمَيد بن مُسلم اَزْدى ـ: عمرو بن صَبيح صُدايى، تيرى به سوى عبد اللّه بن مسلم بن عقيل انداخت. او كفِ دستش را [ براى محفاظت ] بر پيشانى اش نهاد [امّا تير، دستش را به پيشانى اش دوخت ] و نتوانست آن را حركت دهد. سپس تيرى ديگر آمد و قلبش را شكافت.