عبداله ابن الحسن تا دید دور عمو رو گرفتن ، دستش رو از دست عمه رها کرد ، صدا زد واله لاافارق عمّی بخدا از عمو جانم جدا نمیشم ، بحر ابن کعب شمشیر بالا بره میخواد به عمو جانش بزنه ، عبداله دستش رو سپر کرد ، شمشیر به دست عبداله خورد ، دست به پوستی آویزان شد صدای نالش بلند شد یاعمّاه، عمو جان بدادم برس روسینه ی ابی عبداله افتاد ، همین جا بود حرمله تیری به عبداله زد ، تو آغوش عمو جان به جان آفرین تسلیم کرد ، این هم یه داغ دیگه ای بود آخرین لحظات بدل حسین فاطمه زدن .