تكلم با شير

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

 

منقذين اصبغ اسدى گويد:  (( در شب نيمه شعبان در خدمت اميرالمؤ منين (ع ) بودم ، امام سوار شترى شدند و  براى كار مهمى به دهى رفتند، در اثناى راه در جايى فرود آمدند و خواستند كه تجديد وضو نمايند، من  افسار شتر را داشتم ، يك مرتبه گوش هاى شتر تيز و مضطرب شد كه نتوانستم آن را نگه دارم ؛ امام پرسيد:

 

چه شده است ؟

 

عرض كردم : شتر چيزى ديده كه اين طور بى تابى مى كند.

 

امام نگاه كرد و فرمود: درنده اى است ؛ ذوالفقار را برداشت و نعره اى زد و چند قدم برداشت ؛ آن درنده  شير بود چون صداى امام را شنيد نزديك آمد و مانند گناهكاران ، سر در پيش انداخت ؛ امام دست دراز كرد  موى گردن شير را گرفته و فرمود: مگر نمى دانى من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شيرها) و حيدرم ، قصد  شترم را نمودى ؟

 

شير به زبان فصيح عرض كرد: يا اميرالمؤ منين (ع )! هفت روز بود كه شكارى به دستم نيفتاد و گرسنگى بى  طاقتم كرده است ، از دور شبح شما را ديدم خجل كه خداى تعالى بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام