یا حسین

محبت اهل عرفان کرد ما را

بنازم عشق انسان کرد ما را

میان حق و باطل مانده بودیم

حسین آمد مسلمان کرد ما را

شعار آموخت ذکر آموخت دم داد

گدا بودیم سلطان کرد ما را

کمیل و ندبه و بوحمزه خواندیم

دعا سرباز قرآن کرد ما را

مسیرکربلارا تا نشان داد

مقیم شهرجانان کرد ما را

شنیدم کافری تواب میگفت

ابوالفضل اهل ایمان کرد ما را

بنازم شیر پاک مادران را

هوادار شهیدان کرد ما را

تشکر میکنیم از حضرت حق

که همشهری سلمان کرد ما را

بسوزد قلب وهابی گرایان

که جانان اهل ایران کرد ما را

علی داریم دیگرغم نداریم

ولایت پاکدامان کرد ما را

نخواهد رفت ایران زیر ذلت

شرف شمشیر بران کرد ما را

امان نامه زنامحرم نگیریم

خمینی شیر غران کرد ما را

همه در انتظار آفتابیم

فراق یار گریان کرد ما را

استاد کلامی زنجانی

مرثیه و نوحه مناسب دسته عزاداری حضرت علی اکبر علیه السلام

  ** توکه نازنین پسر منی
توکه پاره ی جگر منی
ولدی علی ولدی علی **

ای مرا آشفته کرده حال تو 
دیده و جان و دلم دنبال تو 

عزم وصل حق تعالی کرده ای 
ترک جان یا ترک بابا کرده ای 

روح من با این شتاب از تن مرو 
ای تمام عمر من بی من مرو 

کم زهجر خویش قلبم چاک کن 
باز گرد از دیده اشکم پاک کن 

راه غم بر قلب تنگم باز شد 
غربتم با رفتنت آغاز شد 

ای دل صد پاره ام پیراهنت 
اشک ثار الله وقف دامنت 

می روی این قوم سنگت می زنند 
گرگ های کوفه چنگت می زنند 

صبر کن بابا تماشایت کنم 
سِیر حسن و قدّ و بالایت کنم 

بعدِ عمری حاصل من داغ توست 
جان بابا قاتل من داغ توست 

عهد من با دوست عهدی محکم است 
هر چه بینم داغ در این ره کم است 

عهد بستم تا که قربانت کنم 
غرق خون تقدیم جانانت کنم 

عهد بستم تا که درراه خدا 
عضوعضوت را کنند از هم جدا 

زخم تو مشکل گشایی می کند 
مرگ از تو دلربایی می کند 

من خلیل الله، تو اسماعیل من 
داغ تو تسبیح من تهلیل من 

جسم مجروحت گلستان من است 
فرق خونین تو قرآن من است 

خون گلاب وخاک صحرا مُشک توست 
آبروی من دهان خشک توست 

زخم ما را خنده بر شمشیر هاست 
چشم ما چشم انتظار تیرهاست 

گرچه خشک ازتشنگی لب های توست 
رو که جدم مصطفی سقای توست 

ما به راه دوست هستی باختیم 
بعد از آن در قلب دشمن تاختیم 

مرثیه علی اصغر علیه السلام و مناسب دسته عزاداری

 ** ای لاله ی پر پر لای لای علی اصغر**

با یاد لب خشکت خون شد دل آب، اصغر
سیراب شدی مادر، آسوده بخواب اصغر 

از بس‌ که عطش می‌زد آتش به نفس‌هایت
بر تو جگر پیکان، گردیده کباب اصغر

از غنچۀ لبخندت بر لالۀ رخ پیداست
بر اشک پدر دادی، با خنده جواب اصغر

تو تشنه‌تر از مادر، من سوخته‌تر از تو
تو رفته‌ای از تاب و من در تب وتاب اصغر

بر آتش قلب تو، بر حنجر خشک تو
آبی نبوَد بهتر، از اشک رباب اصغر

رو در بغل زهرا، لبخند بزن مادر
کز خون تو وجه‌الله گردیده خضاب اصغر

از حنجر خونینت خون، آب بقا نوشید
وز خجلت لب‌هایت دریا شده آب، اصغر

در بزم عزای تو، تا حشر، برای تو
از چشم خداجویان جاری‌ست گلاب اصغر

بی‌جرم و گنه مادر! کشتند تو را آخر
گویی که بر اینان بود قتل تو ثواب اصغر

گل بودی و«میثم»گفت: افسوس! هزار افسوس
این قوم تو را دادند لب‌تشنه به آب، اصغر

مرثیه قاسم ابن الحسن علیه السلام مناسب دسته عزاداری

  **ای عمو جان یا حسین 
جان جانان یا حسین **

ای عمو! تنها امیدم در رهت ترک سر است 
مرگ درراه تو برمن از عسل شیرین تر است 

گرچه می دانی یتیمم، اذن میدانم بده 
فرض کن این سیزده ساله علیّ اکبراست 

نوجوانان یک به یک رفتند و من جا مانده ام 
بر روی داغ دلم هرلحظه داغ دیگر است 

گاه می خوانی یتیمم، گاه گویی کودکم 
هرچه هستم در وجودم، خون پاک حیدراست 

خوش ترین نقل عروسی بارش سنگ بلاست 
بهترین دامادی من، ترک جان، ترک سر است 

بهترین شاخه گلی را که کنم تقدیم تو 
صورت خونین، سر بشکسته، زخم پیکر است 

حنجر من تشنه ی آب دم شمشیرهاست 
نوش من در راه وصل یار، نیش خنجر است 

از شرار تشنگی هر چند می سوزم، عمو 
بیشتر سوز من از لب های خشک اصغر است 

تیغ کین بر گردنم زیباتر از دست عروس 
قتلگاهم خوش تر از آغوش گرم مادر است 

میثم از کرب و بلا در سینه داری آتشی 
ای عجب! هر مصرع شعر تو کوه آذر است
 

مرثیه عبداله ابن الحسن علیه السلام مناسب دسته عزاداری

**ای عمو جان یا حسین 
جان جانان یا حسین **

عمه جان بنگر عمو از صدر زین افتاده است
زینت دوش نبی روی زمین افتاده است

بی سپاه و بی سپهدار و غریب و تشنه لب
از لبش حتی دم هل من معین افتاده است

عمه جان آخر چه شد کارش به این جا ها کشید
حضرت بالا نشینم را ببین افتاده است

من که می دانم تو از ما نیز با غیرت تری
پس چرا تو ایستادی شاه دین افتاده است؟

کاش دست من بلاگردان دست او شود
ساربان چشمش به انگشت و نگین افتاده است

گاه روی دست و پا و گاه زیر دست و پا
این عموی ماست یعنی این چنین افتاده است

دوست داری دق کنم عمه رهایم کن ببین
موی او در پنجه شمر لعین افتاده است

تو برو فکری به حال دختران خیمه کن
در دل خیمه هراسی آتشین افتاده است


            جواد حیدری

مرثیه فرزندان حضرت زینب سلام اله علیها مناسب دسته عزاداری

   **یابن الزهرا یاحسین
واحسینا وا حسین **

این دو سرباز جوان رزم آورند
هر دو ابن الجعفر ابن الحیدرند

دو وجیها عند ربک دو عزیز
میوه ی دل نور چشم حیدرند

دو چکیده آیه ی قرآن حق
دو اثر از مکتب پیغمبرند

این دو مشتاق صعود آسمان
در حقیقت بالهای جعفرند

تنفقوا مما تحبون منند
گر هر دو ریزه خوار اکبرند

وارث اسما وزهرایند ،آه
یادگار گلشنی نیلوفرند

می خورم سوگند بر اشک رباب
پیشمرگان علی اصغرند

با همه لب تشنگی بنگر اخا
با شهامت قلب لشگر می درند

گو علمدارت ببیند رزمشان
هر دو شاگرد امیر لشگرند

تا که قتل تو عقب افتد اخا
تیر ها را بر سر وتن می خرند

توبه فکر من ولی من فکر تو
عاشقان دلواپس یکدیگرند

بوده امم بنت الشهید اخت الشهید
حالیا ام الشهیدم بنگرند

گر که افتادند بر روی زمین
جسمشان بگذار ، گر چه پر پر ند

در میان کوفه تا بازار شام
روی نیزه حافظان مادرند

گرجه ناقابل ولی از لطف تو
آبروی زینبت در محشرند

شاعر:جواد حیدری

نوحه مناسب دسته عزاداری حضرت حر علیه السلام

**بی کس و تنها حسین یابن الزهرا حسین**

امشب آهنگ رهائی می زنم

بال تا بی انتهائی می زنم

بانگ حُرّیت رساندکم بر فلک

سیر کردم تا گذشتم از ملک

خالی از خود گشته از حق پُر شدم

رَستم از بند اسارت حُر شدم

حُر شدم تا وصف مدح حُر کنم

در ثنای او دهان، پر دُرّ کُنم

حُر که حُریّت به خاکش سجده برد

جان به جسم چاک چاکش سجده برد

حُر که در احرار شور انداخته

حُر که هر حُری به او دل باخته

حُر که اول شد به نفس خود امیر

بعد از آن در دام عشق آمد اسیر

گر چه در لشکر سرو سردار بود

پای او در دام عشق یار بود

بود چون کوهی در آن فوج سپاه

لیک می لرزید اندامش چو کاه

داشت در آن حال اندوهی عظیم

گاه جنّت می کشیدش گه جحیم

کفر و ایمان از دو جانب تاختند

پنجه در اندیشه اش انداختند

او که از روز ازل آزاده بود

او که مادر نیز حُرّش زاده بود

پای جان از دام شیطان باز کرد

پَر گشود و تا خدا پرواز کرد

توسن آزاد مردی راند پیش

رجعت از نو کرد سوی اصل خویش

اشک خجلت داشت جاری از دو عین

خویش را افکند بر پای حسین

گشت گِرد کعبۀ دل سر به کف

کای ز تو جود و کرامت را شرف

من همان حُرّ گنه کار توام

گر چه خود حُرمّ، گرفتار توام

جرم من افزون زجرم عالم است

لیک پیش کوه عفو تو کم است

ای تمام عالم و آدم فدات

یاد دارم، مانده در گوشم صدات

راست گفتی راست بر عبد دَرَت

حُر، بگرید در عزایت مادرت

حال رو کردم به سوی این حرم

تا بگرید در عزایم مادرم

مهر هم چون خشم تو شیرین نبود

این دعا بود از لبت نفرین نبود

شیشه ام از لطف دُرّم کن حسین

نام من حُرّ است حُرّم کن حسین

تا که گردم نیستت هستم بگیر

جان زهرا مادرت دستم بگیر

بس که سوز از پردۀ دل ساز کرد

شه، در رحمت به رویش باز کرد

با اشارت گفت کی شوریده حال

دور کن از خویشتن رنج و ملال

تو زما بودی زما بودی زما

گر چه در این ره جدا بودی زما

بوده ای چندی اسیر یار بد

یار بد بدتر بود از مار بد

تو از اول حُرّ ما بودی بیا

راه گم کردی کجا بودی بیا

ای شکسته بال و پر پرواز کن

بر فلک نه بر ملک هم ناز کن

قطره بودی وصل بر دریا شدی

از منیّت دور گشتی ما شدی

گام اول پیش تیر خشم من

دلربائی کرد از تو چشم من

کوثرت در کام بود از ساغرم

زآن ادب کردی زنام مادرم

این که گردیدی به عشق ما اسیر

مادرم فرمود دستش را بگیر

حُر زصاحبخانه روی باز دید

خویش را یکباره در پرواز دید

گشت مشتاق سپر انداختن

سر به کف بگرفتن و جان باختن

گفت مولا اذن میدانم بده

جان بگیر و وصل جانانم بده

گشت جان و زندگی از سر گرفت

اذن ترک جان و ترک سر گرفت

چون شرار خشم حّی دادگر

بر سپاه کفر آمد حمله ور

همچو مالک در سپاه شیر حق

می زد و می کشت با شمشیر حق

گشت از تیغش چهل تن نقش خاک

خود تنش گردید چون گل چاک چاک

تا به خاک افتاد خونین پیکرش

دید مولا را به بالای سرش

گفت ای ریحانۀ پاک رسول

توبۀ حُرّ تو، آیا شد قبول؟

گفت آری ای شرف پاینده ات

از ولادت نام حُر زیبنده ات

روح تو از روز اول بود حُر

همچنان که مادرت فرمود حُر

مرثیه مناسب نوحه دسته عزاداری حضرت رقیه سلام اله علیها

** بابا حسین جان **

تا کی زتن درد فراقم جان بگیرد
امشب دعا کن عمر من پایان بگیرد 

گیرم وضو از اشک و رویت را ببوسم
آنسان که زهرا بوسه از قرآن بگیرد 

با من بگو کی دیده یک طفل سه ساله 
رأس پدر را بر روی دامان بگیرد 

با من بگو کی دیده یک مرغ بهشتی
چون جغد جا در گوشه ی ویران بگیرد
 
با من بگو کی دیده طفلی در خرابه
اشک پدر را با لب عطشان بگیرد 

با من بگو کی دیده اشک میزبانی
خاکستر و خون از رخ مهمان بگیرد 

با من بگو ای جان بابا، با چه جرمی
دشمن هزاران بار از من جان بگیرد

با من بگو کی دیده با رسم تصدق
ریحانه ی زهرا ز مردم نان بگیرد

با من بگو ای جان بابا با چه جرمی
دشمن هزاران بار از من جان بگیرد

دست ار نداری با دوچشم خود دعا کن 
زخم دل من از اجل درمان بگیرد 

میثم! سزد در ماتمم آنسان بگریی
کز سیل اشکت چرخ را طوفان بگیرد
 

مرثیه مناسب نوحه خیابان ورودی

** حسین جانم حسین **

منایی از منای حاجیان زیباتر است این جا 
مران ای ساربان محمل که حج اکبر است این جا 

مران ای ساربان محمل، تماشا کن، تماشا کن 
که یک گلخانه گل با من ز زخم اکبر است این جا 

مران ای ساربان محمل که می بینم به چشم دل 
روان بر شانه ام خون از گلوی اصغر است این جا 

مران ای ساربان محمل دعا کن خون شود دریا 
که سقای حرم از تشنگان تشنه تر است این جا 

مران ای ساربان محمل که در شام عزای من 
غبار آلوده ماه عارض پیغمبر است این جا 

مران ای ساربان محمل که فردا بر لب دریا 
مرا آب از دم شمشیر و تیر و خنجر است این جا 

مران ای ساربان محمل که هفتاد و دو یار من 
بدن هاشان در این صحرای خونین بی سر است این جا 

مران ای ساربان محمل، بسوز ای دل! بسوز ای دل! 
که با خواهر مرا صحبت ز خونین حنجر است این جا 

مران ای ساربان محمل که با دست خزان فردا 
گل سرخ و سفیدم لاله ی نیلوفر است این جا 

مران ای ساربان محمل که هفتاد و دو قربانی 
مرا تقدیم ذات پاک و حی داور است این جا 

غبار کربلا را توتیای دیده کن "میثم" 
که خاکش تربت هفتاد خونین اختر است این جا 
 

مرثیه مسلم ابن عقیل علیه السلام - مناسب نوحه خیابان

     ** یاحسین کوفه میا **

نقد جان بر کف و شرمنده به بازار توأم
که بدین مایه ی ناچیز خریدار توأم

سنگ ها از همه سو بر من آزاده زدند
به گناهی که در این شهر گرفتار توأم

کو به کو در دل شب گردم و گریم تا  صبح
همه خوابند و من سوخته بیدار توأم

دست از دار جهان شسته بپای قدمت
جان به کف دارم و مشتاق سردار توأم

گرچه آواره در این شهر یتیمان منند
یاد اطفال تو و عترت اطهار توأم

کام خشکیده ولی آب ننوشم هرگز
تشنه ام تشنه ولی تشنه دیدار توأم

درّ دندان من از درج دهن ریخت چه غم
یاد چوب ستم و لعل گهر بار توأم

پیش دشمن همه خندند ولی من گریم
چه کنم عاشق دل سوخته ی زار توأم

تا دم مرگ بیاد تو لبم  زمزمه داشت
همه دیدند که سرباز وفادار توأم

میثم بی سر و پایم که اگر بپذیری
خار افتاده به خاک ره گلزار توأم

شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار

مرثیه باز امام حسین علیه السلام

شب‌های جمعه نیمه شب‌ها تا سپیده

بر روی اسرارش خدا پرده کشیده

از راه می‌آید زنی قامت خمیده

لب می‌گذارد روی حلقوم بریده

 

فریادهای یا بنی پا بگیرد

حیدر بیاید بازوی زهرا بگیرد

 

روضه نمی‌خواهد تنی که سر ندارد

قربان آن آقا که انگشتر ندارد

یک تکه‌ای سالم همه پیکر ندارد

جایی برای بوسۀ مادر ندارد

 

گیسوی خود را ریخته روی گلویش

مادر بود اینگونه شکل گفتگویش

 

گوید بنی، یا بنی، یا بنی

برخیز آمد مادرت زهرا، بنی

دیدم خودم در عصر عاشورا، بنی

افتاده بودی زیر دست و پا، بنی

 

من بی وضو موی تو را شانه نکردم

حالا به دنبال سرت باید بگردم

مرثیه امام حسین علیه السلام - مناسب سینه زنی خیابان

کی دیده در یم خون، آیات بی شماره؟
قرآنِ سوره سوره، اوراقِ پاره پاره؟ 


افتاده بر روی خاک یک ماه خون گرفته 
خوابیده در کنارش هفتاد و دو ستاره 


پاشیده اشک زهرا بر حنجر بریده 
گه می کند زیارت، گه می کند نظاره 


سر آفتاب مطبخ، تن لاله زاری از خون 
کز زخم سینه دارد گل های بی شماره 


از گوشِ گوشواری دو گوشواره بردند
دارد به گوش خونین خون جای گوشواره
یک کودک سه ساله خفته کنار گودال
ترسم که شمر آید، در قتلگه دوباره 
درخیمه آب بردند، بهر رباب بردند 
سینه شده پر از شیر، کو طفل شیر خواره 
مادرعجب دلی داشت، ذکر علی علی داشت 
آب فرات می زد بر حنجرش شراره 
چون سینه ها نسوزند؟! چون اشک ها نریزند؟! 
جایی که ناله خیزد از قلبِ سنگ خاره
یاس سفید و نیلی، طفل یتیم و سیلی
میثم در این مصیبت، خون گریه کن هماره

مرثیه دروازه کوفه - مناسب نوحه خیابان

صُوت قرآن تو صبرم را رُبود از دل، حسین
ز آن سبب سر را زدم بر چوبة محمل، حسین


من ز طفلی بر سر دوش نبّی دیدم تو را
از چه بگرفتی کنون بر نوک نی منزل، حسین؟


این تویی بالای نی ای آفتاب فاطمة؟
یا شده خورشید گردون بر زمین نازل، حسین


می‌خورد بر هم لبت، گوئی تکلّم می‌کنی
گاه با من، که بطفلان، گاه با قاتل، حسین


ای هلال من ز بس در خاک و خون پوشیده‌ای
دیدنت آسان، شناسائی بود مشکل، حسین


اختیار دیده را پای سرت دادم ز دست
ترسم از اشکم بماند کاروان در گِل، حسین


با تنت در قتلگه بنشسته جانم در عزا
با سرت بر نوک نی اُلفت گرفته دل، حسین


با تمام دردها و غصّه‌ها و رنج‌ها
نیستم آنی ز طفل کوچکت غافل، حسین


هر چه پیش آید خوش آید، سینه را کردم سپر
با اسارت نهضتت را می‌کنم کامل، حسین


سوز و شور «میثم» بی‌دست و پا را کن قبول
گوچه شعرش هست در نزد تو ناقابل حسین

نوحه شب عاشورا مناسب خیابان

ما اندکیم و خیل دشمن، بی‌شمارند
ما چند فرد، اینان همه، چندین هزارند
این ظلمت شب، این شما، این راه صحرا
یاران من، این قوم، با من کار دارند
امشب مرا در کربلا تنها گذارید
آخر عزیزان شما، چشم انتظارند
من در پی ارشاد اینانم، دریغا!
اینان، مصمّم از برای کارزارند
هر کس بماند با من اینجا، کشته گردد
یاران من، یکسر قتیل این دیارند
اینان نه تنها، تشنۀ خون من استند
حتی به فکر خون طفل شیرخوارند
اینجا جواب العطش، تیر سه شعبه است
اینجا به حلق تشنه خنجر می‌گذارند
فردا در اینجا، دسته‌گل‌های مدینه
لب تشنه، زیر خارها، جان می‌سپارند
فردا شوم، از چار جانب تیرباران
این تیرها باید ز پشتم سر در آرند
فردا، تمام کوه‌ها، بر من بگریند
فردا تمام سنگ‌ها، بر من ببارند
فردا تمام قصۀ ما را، در این دشت
شمشیرها، بر خاک، با خون می‌نگارند
زوّار من، تا بیشتر بر من بسوزند
با خود کتاب نخل «میثم» را بیارند

مرثیه حضرت اباعبداله الحسن علیه السلام - مناسب نوحه خیابان روز عاشورا

آفرینش را نمی دانم چه شوری در سراست

روز عاشوراست یا غوغای روز محشر است

آفتاب از بس سیه گشته نمی داند کسی

قرص خورشید است این یا تلّی از خاکستر است

آسمان گردیده همچون خیمۀ آتش زده

یا زمین دریای خون مانند چشم حیدر است

وحشی و گرگ بیابان آب نوشند از فرات

آل عصمت را عطش در دل شرار آذر است

حاجران را دیده زمزم سینه کانون عطش

با چنین احوال سقّا از همه تشنه تر است

در دل فرزند زهرا داغ بر بالای داغ

داغهای قاسم و عبّاس و عون و جعفر است

سورۀ نور است کافتاده است زیر دست و پا

یا گل لیلا به دامان بیابان پرپر است

ماه را از آسمان در علقمه انداختند

یا به موج خون تن عبّاس میر لشگر است

اینکه سهم آب خود را می دهد بر تشنه گان

دختر شیر خدا ساقیّ حوض کوثر است

آب مهر حضرت زهرا حسینش تشنه لب

زیر تیغ شمر دون در ذکر مادر مادر است

سر به نوک نیزه ها قرآن تلاوت می کند

تن ز حلقوم بریده هم سخن با خواهر است

ذوالجناح از قتلگاه آید به سوی خیمه گاه

حنجرش خشکیده یال و کاکلش از خون تر است

ماه زهرا نوک نی قرآن تلاوت می کند

یا قیامت آمده خورشید بالای سر است

خیمه ها آتش گرفت و شد خموش امّا هنوز

شعلۀ آتش بلند از دامن یک دختر است

بلبلی بی آشیان خوابیده زیر خارها

یا گل گمگشته ای را خار صحرا بستر است

ای جنایتکار دون ای شمر، زینب را نزن

آخر این دختر ناموس حیّ داور است

دختران وحی از بس تازیانه خورده اند

صورت و اندامشان نیلی بسان معجر است

من نمی دانم چه کرده ساربان در قتلگاه

در کفی خنجر به دست دیگرش انگشتر است

انبیا از این مصیبت خاک بر سر ریختند

شاهدم روی غبار آلودۀ پیغمبر است

کس نمی داند که عالم را بود پایان عمر

یا که سالار شهیدان را وداع آخر است

گریه کن «میثم» به آل الله آری گریه کن

دیدۀ بی اشک هم چون نخل خشک بی بر است

مرثیه حضرت علی اصغر علیه السلام - مناسب نوحه خیابان

ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد

خواهد که آب گوید اما زبان ندارد

دیشب به گاهواره تا صبح دست وپا زد

امروز روی دستم دیگر توان ندارد

هنگام گریه کوشد تا اشک خود نوشد

اشکی که تر کند لب دور دهان ندارد

رخ مثل برگ پاییز لب چو دو چوبه خشک

این غنچه بهاری غیر از خزان ندارد

ای حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را

یک برگ گل که تاب تیرو کمان ندارد

شمشیر اوست آهش،فریاد او تلظی

جانش به لب رسیده تاب بیان ندارد

رحمی اگر که دارید یک قطره آب آرید

بر کودکی که در تن جز نیمه جان ندارد

با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید

این شیره خواره بر کف تیغ وستان ندارد

مادر نشسته تنها در خیمه بین زنها

جز اشک خجلت خود آب روان ندارد

تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن

جز شانه امامش دیگر مکان ندارد

مرثیه حضرت علی اکبر علیه السلام - مناسب نوحه خیابان

ماهم فتاده بر خاک با جسم پاره پاره

ای اشک ها بریزید از دیده چون ستاره

جز من که همچو خورشید افروختم در این دشت

کی پاره پاره دیده اندام ماهپاره

ماهم فتاده بر خاک دیدم که خصم ناپاک

با تیغ زخم می زد بر زخم او دوباره

در پیش چشم دشمن بر زخمت ای گل من

جز اشک نیست مرحم جز آه نیست چاره

خندید قاتل تو بر اشک دیدۀ من

با آنکه خون بر آمد از قلب سنگ خاره

وقتی لبت مکیدم آه از جگر کشیدم

جای نفس برون ریخت از سینه ام شراره

ای جای رفته از دست بگشا دو دیده از هم

جانی بده به بابا حتّی به یک اشاره

دشمن چنین پسندد استاده و بخندد

فرزند دیده بندد بابا کند نظاره

چون ماه نو خمیدم با چشم خویش دیدم

خورشید غرقه خون را در یک فلک ستاره

دردا که پیش رویم در باغ آرزویم

افتاد برگ یاسم با زخم بی شماره

جسم عزیز جانم چون دامن زره شد

از زخم هر پیاده ار تیغ هر سواره

افتاده جسم صد چاک جان حسین بر خاک

«میثم» بر آن تن پاک خون گریه کن هماره

مرثیه حضرت علی اکبر علیه السلام - مناسب نوحه خیابان

بس که پاشیده زهم مثل گلِ چیده تنت 
می کند گریه به زخم بدنت پیرهنت 
کثرت زخم تو مانع زشمارش گشته 
بس که زخم آمده پیوسته به زخم بدنت 
آیه با تیغ نوشتند به سر تا پایت 
نقطه با تیر نهادند به آیات تنت 
حلقه های زرهت چشمه ی خونند همه 
آب غسلت شده خون، خاک بیابان کفنت 
آمدم از دو لب خشک تو خون پاک کنم 
دیدم از خون گلو پر شده بابا دهنت 
خجلم از تو علی جان که دم رفتن بود 
العطش با من دل سوخته آخر سخنت 
لاله ی نسترنم! یاس امیدم! سخت است 
که ببینم چو گلِ ریخته نقش چمنت 
همه امیّد من این است که یک بار دگر 
چشم خود باز کنی یک نگه افتد به مَنَت 
رو به روی تو نهادم همه دیدند علی 
که رخم لاله صفت سرخ شد از یاسمنت 
شعله های دل میثم زده آتش همه را 
آه او شعله ی شمعی است به هر انجمنت

مرثیه حضرت عباس علیه السلام - مناسب نوحه خیابان

مصحف مولا امیرالمؤمنین عبّاس من

از چه رو گردیده ای نقش زمین عبّاس من

ساقی لب تشنه گان بهر تو آب آورده ام

دیده بگشا سیل اشکم را ببین عبّاس من

زادۀ دست خدا از پیکر پاکت کجا

زیر پا افتاده دست نازنین عبّاس من

با دو چشم خویش دیدم بر تن بی دست تو

تیر بارید از یسار و از یمین عبّاس من

رفته از ضرب عمود آهنت در هم فرو

فرق خونین و رخ و چشم و جبین عبّاس من

کس نکرده چون تو دست و چشم و سر تقدیم یار

ای به ایثار و وفایت آفرین عبّآس من

در نماز عشقی و دریای خون سجّاده ات

مُهر پیشانی عمود آهنین عبّاس من

قامت زینب کمان گردید و پشت من شکست

تا تو افتادی به خاک از صدر زین عبّاس من

لعل لب چون شاخۀ خشکیده، تن چون باغ گل

کس ندیده کشته ای را اینچنین عبّاس من

کودکان چشم انتظار آب و زینب خون جگر

تو به خواب ناز و من ماتم نشین عبّاس من

در عزای خود به «میثم» چشم گریانی بده

تا بشوید دائم از خون آستین عبّاس من

مدح و مرثیه حضرت علی اکبر (علیه السلام) - مناسب نوحه خیابان

ای مرا آشفته کرده حال تو 
دیده و جان و دلم دنبال تو 
عزم وصل حق تعالی کرده ای 
ترک جان یا ترک بابا کرده ای 
روح من با این شتاب از تن مرو 
ای تمام عمر من بی من مرو 
کم زهجر خویش قلبم چاک کن 
باز گرد از دیده اشکم پاک کن 
راه غم بر قلب تنگم باز شد 
غربتم با رفتنت آغاز شد 
ای دل صد پاره ام پیراهنت 
اشک ثار الله وقف دامنت 
می روی این قوم سنگت می زنند 
گرگ های کوفه چنگت می زنند 
صبر کن بابا تماشایت کنم 
سِیر حسن و قدّ و بالایت کنم 
بعدِ عمری حاصل من داغ توست 
جان بابا قاتل من داغ توست 
عهد من با دوست عهدی محکم است 
هر چه بینم داغ در این ره کم است 
عهد بستم تا که قربانت کنم 
غرق خون تقدیم جانانت کنم 
عهد بستم تا که درراه خدا 
عضوعضوت را کنند از هم جدا 
زخم تو مشکل گشایی می کند 
مرگ از تو دلربایی می کند 
من خلیل الله، تو اسماعیل من 
داغ تو تسبیح من تهلیل من 
جسم مجروحت گلستان من است 
فرق خونین تو قرآن من است 
خون گلاب وخاک صحرا مُشک توست 
آبروی من دهان خشک توست 
زخم ما را خنده بر شمشیر هاست 
چشم ما چشم انتظار تیرهاست 
گرچه خشک ازتشنگی لب های توست 
رو که جدم مصطفی سقای توست 
ما به راه دوست هستی باختیم 
بعد از آن در قلب دشمن تاختیم