مرثیه امام حسین علیه السلام

گـرچـه عــالـم پــر بــود هــر روز از غـوغای تو

هیــچ روزی نیـست مثــل روز عــــاشـورای تو

خواست گردد ملک نامحدود حق دریای خون

ریخـت تــا خــون جبیـن بــر طلـعـت زیـبـای تو

تــا مقــام قــاب قـوسین خـدا را خـون گرفت

غــرق در دریــای خـون شـد تا قد و بـالای تو

بـس‌کـه داری زخـم تیـر و نیـــزه و شمشیـر و سنگ

نیست جـای بـوسه‌ای پیـدا بـه سر تا پای تو

سـر بــرآرو بـــاز بـــر بالای نــی قـــرآن بخوان

ای تمــــام وحـــی در آوای روح‌افـــــزای تــــو

کاش می‌شد آسمان تاحشر خاکسترنشین

وای بـــر مــن پـــردۀ خـاکستر و سیمای تو؟

سنـگ‌ها روی تــو را کـــردند از بـــام استلام

چـوب در طشت طلا زد بــوسه بر لب‌های تو

داغ روی داغ آمـــــد مــــرهـم زخــــم جـگــــر

زخــم روی زخـــم گـل انــداخت بـر اعضای تو

خنجـر عطشـان قـــاتـل از گلـــویت آب خـورد

جـای سقـا بـود خـالی، ای عطش سقای تو

تـا خــدا دارد خــدایی تــا جهــان دارد حیـات

می‌درخشــد روی نـــی روی جهـــان‌آرای تــو

چـون شــود از درگــه لطـف تو «میثم» ناامید

ای امیــد خصـــم بــــر جــود تــو و اعطـای تو

مدح امام حسین علیه السلام

شفای جان و جانانم حسین است 
طبیب و درد و درمانم حسین است 
از آن رو انس با قرآن گرفتم 
که دیدم روح قرآنم حسین است 
نماز و روزه و حج و زکاتم 
نه، بلکه کل ایمانم حسین است 
به خلد و حور و غلمانم چه حاجت؟ 
که خلد و حور و غلمانم حسین است 
از آن خندم که در تاریکی قبر 
چراغ چشم گریانم حسین است 
قیامت سایه ای از قامت او 
صراط و حشر و میزانم حسین است 
اگر هیچم تمام هستی ام اوست 
اگر مورم، سلیمانم حسین است 
بهشتم کربلا، کوثر فراتم 
گلم، باغم، گلستانم حسین است 
ز هر زخمش مرا داغی است بر دل 
شرار قلب سوزانم حسین است 
ز اشک دیده بر صورت نوشتم 
که نقش اشک من "جانم حسین" است 
اَلم اَعهد الیکم» را شنیدم 
تمام عهد و پیمانم حسین است 
اگر پرسند از راه تو "میثم" 
بگو آغاز و پایانم حسین است 

مرثیه

الهی بهر قربانی به درگاهت سر آوردم
نه تنها سر برایت بلکه از سر بهتر آوردم

پی ابقاء قَد قامَت به ظهر روز عاشورا
برای گفتن اللّه اکبر، اکبر آوردم

برای کشتن دونان به دشت کربلا یا رب
چو عباس همایون فر، امیر لشگر آوردم

پی آزادی نسل جوان از بند استعمار
برادر زاده ای چون قاسم فرخ فر آوردم

علی را در غدیر خم، نبی بگرفت روی دست
ولی من روی دست خود، علی اصغر آوردم

اگر با کشتن من دین تو جاوید می گردد
برای خنجر شمر ستمگر حنجر آوردم

برای آن که قرآنت نگردد پایمال خصم
برای سُمّ مرکب ها، خدایا پیکر آوردم

علی انگشتر خود را به سائل داد اما من
برای ساربان انگشت با انگشتر آوردم

به پاس حرمت بوسیدن لب های پیغمبر
لبانی تشنه یا رب بهر چوب خیزر آوردم

حسن را گر که از لخت جگر آکنده شد طشتی
من اینک سر برای زینت طشت زر آوردم

برای آن که همدردی کنم با مادرم زهرا
برای خوردن سیلی، سه ساله دختر آوردم

من ژولیده می گویم، حسین بن علی گفتا:
الهی بهر قربانی به درگاهت سر آوردم


ژولیده نیشابوری

دفن حضرت زهرا سلام اله علیها

باتو ای قبر مرا شرح شب تار بس است

قصه ی سوز دل و دیده ی خونبار بس است

با فشارت تن زهرای من ازار مده

بهر این خسته فشار در ودیوار بس است

عرصه بر سینه ی سینای نبی تنگ مکن

بهر این سینه همان ضربت مسمار بس است

پهلوی او بشکسته است دلش را مشکن

بهر دلجویی او این همه ازار بس است

گشته نیلی رخش از ضربت سیلی عدو

هدیه اش بهر پدر زردی رخسار بس است

داغ زهرا زغم محسن پرپرشده ام

بهر اثبات غم حیدر کرار بس است

سوخت ژولیده ازاین غم که به حسرت گفتم

با تو ای فبر مرا شرح شب تار بس است

مرثیه حضرت معصومه سلام اله علیها

خواهر شدن یعنی،بلا بر جان خریدن 

از کودکی نازِ برادر را کشیدن 

 

خواهر شدن یعنی جدائی از تو هرگز 

مرگ است یک شب روی دلبر را ندیدن 

 

خواهر شدن یعنی مدینه تا کنارت 

با پای دل صحرا به صحرا را دویدن 

 

خواهرشدن یعنی چو شمعی آب گشتن 

قطره به قطره پایِ دیدارت چکیدن 

 

خواهر شدن یعنی زهجران پیر گشتن 

درکمتر از یک سال دور از تو خمیدن 

 

مشتاق دیدارم رضا جانم کجایی 

ای کاش وقت احتضار من بیایی 

 

قم شد مسیر ِ آخرم الحمدلله 

زخمی نشد بال و پرم الحمدلله 

 

قم احترامم حفظ کرده تا که دیده 

من دخترِ پیغمبرم،الحمدلله 

 

در کوچه ها راهِ عبورم را نبستند 

مانند زهرا مادرم الحمدلله 

 

باضربه سیلی میانِ کوچه ای تنگ 

خونی نشد چشم ترم الحمدلله 

 

بین در ودیوار با داغیِ مسمار 

زخمی نگشته پیکرم الحمدلله 

 

دعوا نشد،..برچادر من جایِ پا نیست 

خاکی نگشته معجرم الحمدلله 

 

ماخطراتی تلخ از بازار داریم 

باز است هرسو معبرم الحمدلله 

 

تاچند منزل دورِ من نا محرمی نیست 

ساکت بُوَد دور و برم الحمدلله 

 

در کوچه تنگ یهودی ها نرفتم 

آتش نیفتاده سرم الحمدلله 

 

بالای نیزه قاریِ قرآن ندیدم 

محمل نگشته منبرم الحمدلله 

 

حرفِ سنان و شمر وخولی نیست اینجا 

دارم تمام ِ زیورم الحمدلله 

 

کنج خرابه آبرویم را نبُردند 

دشمن نگفته کافرم الحمدلله 

 

دور از مدینه تشییعِ من دیدنی شد 

قبرم همان دم شد حرم الحمدلله 

 

مثلِ رقیه بی کفن دفنم نکردند 

باشد تنِ من محترم الحمدلله 

 

غسل تنم کاری ندارد چو به پنجه 

مویم نپیچیده به هم الحمدلله 

 

تاصبح زینب دورِ پیکر گریه میکرد 

همراهِ سر از داغِ دختر گریه میکرد