سپهر چشم من خسته حال بارانیست

به دور خیمه علمدار در نگهبانیست

شبی دگر ز سفر مانده، جمعمان جمع است

فضا صمیمی و این شام شام پایانیست

فضای سینه ام آکنده است از غم دوست

ز فرط عشق برادر به دل دگر جا نیست

یکی کفن به تن و دیگری حنا بسته

بساط عشق مهیّا برای مهمانیست

هراس و هول گرفته دل مرا، آری

هوای دیده ی زینب عجیب طوفانیست

برای آنکه نبیند حسین حال مرا

به زیر چادر من گریه نیز پنهانیست

محمد عظیمی