آخر بسوخت آتش دل جسم و جان من
بر خاست دود غم،دگر از دودمان من

شد آشیانه ام، قفس تنگ این جهان
جغدی در این قفس،شده هم آشیان من

کامم که خود ز غصّه ایّام تلخ بود
شد تلخ تر، ز همسر نا مهربان من

زهر جفای او جگرم ، پاره پاره کرد
لبریز گشته،خون دلم از دهان من

هر کس به آب رفع عطش میکند،ولی
یک جرعه آب،ریخته آتش بجان من

بس ناروا شنیده ام و صبر کرده ام
دردا که سخت بوده ، بسی امتحان من

دیگر یتیم میشود امروز قاسمم
گرید بنور دیده من، دیدگان من

در کربلا بجای من او را قبول کن
مَشکن حسین من،دل این نوجوان من

زهرا کجاست تا که در آغوش گرم او
آسان بر آید از تن مجروح ، جان من

زینب چو دید حال حسن،مادرانه گفت:
گلریز شد ز باد خزان ، بوستان من
 

(حسان)