اولین نفر از بنی هاشم که اجازه میدان خواست علی اکبر بود - بلافاصله حضرت اجازه داد - ثم نظر آیس منه - پشت سر علی یه نگاه ناامیدانه ای کرد ، محاسنش رو رو دست گرفت فرمود یا راحم شیخ الکبیر ای خدا یی که به محاسن سفیدها رحم میکنی به من حسین رحم کن علی داره به میدان میره -  یه وقت صدای ناله علی بلند شد - ابی عبداله صدازد انالله و انا الیه الراجعون - سراسیمه رسید کنار پیکر نیمه جان علی - سر علی رو بدامن گرفت خاک ها و خونها رو کنار زد شاید حرفی بزنه - ثم شهق شهقه فمات - علی یه صیحه ای زد از دنیا رفت ابی عبداله سرعلی رو به سینه چسباند آرام نشد - صورت به صورت علی گذاشت  - خدّه علی خدّه صدازد - علی دنیا بعدک العفا بعد از تو خاک بر سر دنیا.

به همره تو رود روح من ز پیکر من
سپردمت به خدا ای یگانه گوهر من

دو غصه بر جگر عمه‌ات زده آتش
دهان خشک تو و اشک دیدة تر من