دستِ ما گير كه در ورطه­ي غم مي اُفتيم
 

يـادِ ما بـاش كه ما يادِ تو كم مي اُفتيم  


بـايد اينـجا بنشيـنيم كه مـا را بخرند 


گريه كـن، گريه و گر نه ز قلم مي اُفتيم
 

لطفِ چشمـانِ تـرِ مادرمـان بود اگر 


كه درِ خـانه­ي اربـابِ كَـرَم مي اُفتيم
 

ريشه­ي ما همه در خاكِ حسينيه­ي توست
 

دستِ مـا نيست كه در پايِ عَلَم مي اُفتيم
 

مي زنيم آنقدر از عشق بر اين سينه كه باز 

مثـلِ گيسويِ تو بر شـانه­ي هـم مي اُفتيم 

تا نفس هست حسين(ع)است، حسين(ع)است، حسين(ع)
  

حق بـده پيشِ تو هـر نيم قـدم  مي اُفتيم
 

مـادر افتاد زميـن تا كه نيـوفتيـم از پـا
 

تـا بگوئيـم فـقـط بيـنِ حـرم مي اُفتيم
 

تا شنيـديم كه بر رويِ كـمر دست گذاشت
 

در وروديِ حـرم بـا قـدِ خـم مي اُفتيم     

           حسن لطفي

خشكيِ چشمِ پشيمانِ مرا دريابيد
به غباري سرِ مژگانِ مرا دريابيد
من اويسم ز قَرَنْ آمدم آقايم نيست
چشمهايِ ترِ حيرانِ مرا دريابيد
كاش مي ديدم و با گريه كنان مي گفتم
حالِ آقايِ پريشانِ مرا دريابيد
مي زنم سينه به پايِ غمتان تا يك روز
سينه­ي خسته­ي سوزانِ مرا دريابيد
كاش در روضه فقط جان بسپارم پيشت
كاش در كرب و بلا جانِ مرا دريابيد
گريه­ي مادرِ تو مي رسد از روضه­ي ما
دست ها، چاكِ گريبانِ مرا دريابيد
مادرت باز به سر مي زند و مي گويد
پسرِ تشنه و عريانِ مرا دريابيد
عمّه­ي كوچكِ تو داشت به زينب(س) مي گفت
زخم هايِ لبِ مهمانِ  مرا دريابيد                  

    حسن لطفي

               *******

دلخورم از شام آهم را تماشا كرده اند
چشمه­ي چشمِ مرا از گريه دريا كرده اند
سخت بابا به غرورِ دخترت بر خورده است
با من از بس مردمِ بي خير بد تا كرده اند
كوچه گردي، ريسمان، نانِ تصدق، كعب نِي خيلي از اين بدترش را بد دهان ها كرده اند
هر كجا در راه افتادم سرم آورده اند
با لگد، كاري كه با پهلويِ زهرا(س) كرده اند
صورتي از من نمانده بسكه خوردم پشتِ دست
هق هقم را از سرِ لج سخت دعوا كرده اند
آه، دندان هايِ من يك در ميان افتاده اند
بي هوا تا آستينِ غيظ بالا كرده اند
تا به حدِّ مرگ بعد از آنكه هر بارم زدند
از سرِ نو از خدا مرگم تمنّا كرده اند
ريشه ريشه فرشِ سرخِ گيسوانم ريخته
بر سرم با پا يهودي ها تقلّا كرده اند
شاميان نازِ يتيمانه نمي دانند چيست! غيرِ اَخم و قهر و تندي كاري آيا كرده اند؟
دخترت را زَجر كُش كردند هَرزه چشم ها
غربتم را سنگ و خاكستر تسلّي­ا كرده اند
خوب شد بابا عمو با ما نيامد تويِ كاخ
تا نبيند پاي ماها را كجا وا كرده اند
مهربانِ من رفيقِ تازه پيدا كرده اي
خيزرانها بر لبِ تو جشن بر پا كرده اند
زيور آلاتِ حرم بازيچه هايِ دختران
چند سر اسباب بازيِ پسرها كرده اند
                                                      عليرضا شريف

كاش سرديِ زمستان بگذرد
تلخيِ شبهايِ هجران بگذرد
دستِ ما كوتاه و خرما بر نخيل
واي اگر آن سبز دامان بگذرد
ديدمش در روضه خاك آلود روي
با همان زلفِ پريشان بگذرد
اشكهايم را ز چشمم مي برد
باد وقتي از خراسان بگذرد
مي شود اي مردِ صحرا گردِ من؟
محملت از اين بيابان بگذرد
عيد ما، جان دادنِ ما، جان بگير
پيش از آنكه عيد قربان بگذرد
كاش مي مُرديم در اين چند شب
تا مگر شامِ غريبان بگذرد
مي كشي از سينه وقتي يا حسين(ع)
كارم از چاكِ گريبان بگذرد
مي روي و گريه مي آيد مرا
اندكي بنشين كه باران بگذرد
مادرت مي آيد امشب باز هم
از لبم تا يك حسن(ع) جان بگذرد                   حسن لطفي

       ********

بسكه بر پايِ دلم حوصله زنجير شده
طفلي از هولِ غمِ بي كسيت پير شده
نيزه بر پهلويِ تو نيّتِ قد قامت كرد
اي وضويِ تو ز خون لحظه­ي تكبير شده
ديدم از خيمه به صورت به زمين افتادي
كار از كار گذشته، نكند دير شده؟
نكند باز عمو دست به خيرات زدي؟
همه­ي دشت به سويِ تو سرازير شده
آب كردي جگرم، آب مگر خواسته اي
كه سر و كارِ تو با اين همه شمشير شده
اين همه فاصله ما بينِ نفسهات ز چيست؟
پنجه­ي كيست كه با مويِ تو درگير شده؟
آمدم رو به سراشيبيِ گودال، مرو
دو قدم مانده، تحمل كن و از حال مرو
آمدم زخم كسي بر بدنت نگذارد
لشكري دست به تركيبِ تنت نگذارد
آمدم سهم كسي از تو نخواهد ببرد
تيغ بر بالِ كبوتر شدنت نگذارد
زينتِ دوشِ نبي(ص) ، سينه­ي تو پا نخورد
زنده تا هست يتيمِ حسنت، نگذارد
يوسفِ عمّه، به جانِ تو قسم هيچ كسي
دست حتي به پَرِ پيرهنت نگذارد
پسرت بودم، از اين پس سپرت خواهم شد
شمر تا چكمه به رويِ دهنت نگذارد
گرچه اين تيغ به قصدِ سرِ تو مي آيد
بازويِ كوچكِ اين سينه زنت نگذارد
دستِ من شكر خدا را، كه به كار آمده است
استخوان تا شده، با پوست كنار آمده است         عليرضا شريف 

سخن عشق کسی کز لبِ ما نشنیده است
بویِ پیراهن یوسف ز صبا نشنیده است
هر که بوی جگر سوخته ي ما نشنید
بویِ ریحان گلستان وفا نشنیده است
عاشق و شکوه ي معشوق، خدا نپسندد!
در شکست از دل ما سنگ صدا نشنیده است
ساکن مُلکِ رضا شو، که در این اَمن آباد
کسی آواز پر تیرِ قضا نشنیده است
آنکه از ذکر به مذکور نمی پردازد
از خدا هیچ به جز نام خدا نشنیده است
چه قدر گوش به حرف غرض آلود کند؟
بی نیازی که ز اخلاص دعا نشنیده است
ندهد فرصت گفتار به محتاج، کریم
گوش این طایفه آواز گدا نشنیده است
گلشن از ناله ي ما یک جگر خونین است
بلبلی نیست که آوازه ي ما نشنیده است     

      صائب تبريزي

     ********

از خون به دستِ خويش حنا مي كِشم بيا
هـر لحظه انتظارِ تو را مي كِشم بيا
در حجله پيشِ پايِ تو پا مي كِشم بيا
چه حسرتي برايِ عبا مي كِشم بيا
دور و برم بدونِ تو آشوب مي شود
گلزارِ تشنه­ي تو لگد كوب مي شود
                       ***
معنا نداشت با تو يتيمي براي من
از بسكه داشتي همه گونه هوايِ من
ديگر نمانده جوهره اي در صدايِ من
شن هاي داغ پُر شده از ردِّ پايِ من
تنهائيت در آتشِ آهم مقيم كرد
ديدي مرا دچارِ بلائي عظيم كرد
                   ***
تغيير كرده شكلِ سَرم، زودتر بيا
سر نيزه رفت تا جگرم، زودتر بيا
در معرضِ دو چشمِ ترم زودتر بيا
شده تكّه تكّه بال و پرم زودتر بيا
تا قابلِ شناختنم، از حرم بيا
تا سهمي از تنم ببرد مادرم بيا
              ***
اين قومِ غيظ كرده مرا بي هوا زدند
در حجله استخوانِ جناقم به جايِ قند
سائيده شد به هم وسطِ آن بگو بخند
اين تار و پود ريخته پاشيده را ببند
وقتي فشار رويِ گلو سخت مي شود
كم كم اَدايِ لفظِ عمو سخت مي شود
                       ***
سر نيزه نقشِ پيرهنم بد كشيده است
رويِ هِجا هِجاي تنم مَدّ كشيده است
گلدسته اي حواليِ گنبد كشيده است
مژده بده، يتيمِ حسن(ع)قدّ كشيده است
اين لشكر سواره مرا دوره كرده اند
تنها به يك اشاره مرا دوره كرده اند
                         ***
يك لشكر ايستاده فقط سنگ مي زند
با تيغ و تير و نيزه هماهنگ مي زند
حالا كه گشته عرصه به من تنگ مي زند
قاتل نشسته مويِ مرا چنگ مي زند
با هر نسيم آينه ات خاك مي خورد
در هر هجوم زخمِ تنم چاك مي خورد
                ***
قدرِ دعايِ هر سحرت را نداشتند
اصلاً تحملِ پدرت را نداشتند
نه، چشمِ ديدنِ پسرت را نداشتند
از من توقعِ سپرت را نداشتند
بر خاكِ اين كوير مرا پهن كرده اند
جايِ كمي حصير مرا پهن كرده اند
                      ***
بد جور ماه پاره­ي تو گيرِ نعلهاست
قرآنِ يادگارِ حسن(ع) زير نعلهاست
نرميِ سينه ام سرِ تأثيرِ نعلهاست
اين چند فصل حاصلِ تحريرِ نعلهاست
اين بارِ اوّل است چنين نا مرّتبم
در پيچ و تابِ اين همه ابرو مَعَذَّبَم
                      ***
در چنگِ ظلمِ چند نفر زخم خورده ام
حالا بيا ببين چقدر زخم خورده ام
از دستِ قومِ تنگ نظر زخم خورده ام
خيلي شبيهِ زخمِ تَبَر زخم خورده ام
جان مي دهم كه باز بگيري ببر مرا
حَظّ مي كنم دوباره بخواني پسر مرا       

      عليرضا شريف