ایـن تـن خسته مـن اشک پیوسته من

ایـن لب پاره و ایـن فـرق بشکسته من

همـه از زخـم زبـان بر جگـرم چنگ زدند

کوفیان بر سر هر کوچه مرا سنگ زدند

یا حسین کوفه میا یا اباعبدالله

جگــــرم تفتیـــده دو لبـــم خشکیــده

عــــوض آب آتــش بـــه ســرم بــاریده

بنـویسیـد بــه یــاد عــطـش سرور من

بالب تشنه جدامی‌شود از تن سر من

یا حسین کوفه میا یا اباعبدالله

ای خـدا یـار کجـاست کوی دلدار کجاست

آتـش و سنگ کم است چوبۀ ‌دار کجاست

دست من بسته ولی با سر وجان یار توام

فکـــر بــی‌دستـی عبــــاس علمـــدار توام

یا حسین کوفه میا یا اباعبدالله

عمـر من گشت تمـام زیر تیغ و لب بام

بــه تـــو و زینـب تـو گـویم از دور سلام

نـــام تـــو بــود بــه لب تا نفس آخر من

تو بکش دست نوازش به سر دختر من

یا حسین کوفه میا یا اباعبدالله

زخــم مـن زیــب تنــم واحسینا سخنم

می‌رود یـــاد سـرت کوچـه کوچه بدنم

در همین کوچه که بر خاک مرا غلطانند

کوفیـان بــر سـر نی رأس تـو را گردانند

یا حسین کوفه میا یا اباعبدالله