چهل روز است که گلگون گشته صحرا    

     ز خـــــــــون پاک فرزندان زهرا

چهل روز است خــاموش است خاموش  

       چــــــــــــــــراغ کاروان آل طاها

چهل روز است گشتــــــــــه ورد زینب     

     حسینـــــــــــم وا حسینم وا حسینم

چهل روز است کـــــــــــز قتل حُسینش    

      پــــــریده رنگ از رخسار زهرا

چهل روز است مـــــــــی سوزد سکینه    

      دلــــش بشکسته است از داغ بابا

چهل روز است کز خــــــون نقش بسته    

      بـــه لوح عشق هفتاد و دو امضا

چهل روز است از هجـــــــران اکـــــبر     

    خـــــورد خون جگر، پیوسته لیلا

چهل روز است گلهـــــــــــــای رسالت    

      خـــــــــــــزان گشته از بیداد اعدا

چهل روز است بیـــــــــــاد اصغرم من  

         بــــــــــه یــاد روی ماه اکبرم من

چهل روز است قدم از غـــــــــم خمیده   

       بیـــاد قـــــــــــاسم در خون طپیده

چهل روز است دلم دریای خــون است    

       ز هجرانت غمم از حد فزون است

چهل روز است که چون نـــی در نوایم  

         بیــــــــــــاد لالـــــــه های کربلایم

چهل روز است که رفتم زیــــــن بیابان       

   بــــــــرون همراه این جمع پریشان

کنون ای خفته در خاک ای بـــــــــرادر     

     ز جـــــــا برخیز به استقبال خواهر

چهل روز است گریانم حسین جان
چو موی تو پریشانم حسین جان
چهل روز است می خوانم حسین جان
حسین جانم حسین جانم حسین جان
تویی ذکر لبم الحمدلله
حسینی مذهبم الحمدلله

همین جا شیرخواره گریه می کرد
رباب بی ستاره گریه می کرد
گهی بر گاهواره گریه می کرد
گهی بر مشک پاره گریه می کرد
خدایا از چه طفلم دیر کرده؟
مرا بیچاره کرده، پیر کرده

گریز :

یکی از روزهای گرم و آفتابی امام حسین (ع) به ملاقات خواهر رفت. او را دید که در مکانی خوابیده، که آفتاب به صورتش می تابد. آمد مقابل آفتاب ایستاد. تا برای بدن خواهر سایبانی درست کند، آنقدر ایستاد، ایستاد... تا خواهرش چشم هایش را باز کرد، دید برادر بالای سرش ایستاده (شاید عرض کرد) حسین جان!ممنونم، خدا سایه ات را از سرم کم نکند. انشاءالله این لطفت را جبران می کنم. حالا عصر عاشورا شده است، شاید اگر می گذاشتند زین (ع) بماند به جبران این لطف امام حسین (ع) تمام سه روز را جلوی آفتاب می ایستاد. تا تابش آفتاب بدن برادر را نیازارد. ولی با ضرب تازیانه زن ها و بچه ها را از بدن ها جدا کردند و آنها را بر پشت شتران بی جهاز، به سمت کوفه حرکت دادند.

منبع : سیمای حضرت زینب ، ص 41 ؛ زندگانی حضرت زینب علیها السلام ، ص 67 .

روایات :

روزی ابو حمزه ثمالی بر حضرت امام سجاد (ع) وارد شد، او را گریان دید، عرض کرد مولای من، این همه گریه و بی تابی برای چیست؟ آیا عموی شما حمزه کشته نشد؟ آیا جد شما علی (ع) با شمشیر کشته نشد؟ کشته شدن عادت شما خانواده است و شهادت عطیه ای الهی از آن شما است. امام (ع) فرمود: ای ابوحمزه! خداوند به تو جزای خیر دهد، چنان که گفتی کشته شدن برای ما عادت است، و خداوند نیز به ما شهادت را ارزانی داشته است ولی ای ابوحمزه آیا هرگز شنیده ای یا دیده ای که تا قبل از عاشورا زنی از خانواده ی ما به اسارت رفته باشد و هتک حرمت شده باشد؟ به خدا سوگند ای ابو حمزه هر وقت به عمه ها و خواهرانم نگاه می کنم، به یاد فرار آن ها در بیابان می افتم، که از خیمه ای به خیمه ی دیگر و از پناهگاهی به پناهگاه دیگر فرار می کردند و دشمن فریاد می زد: خیمه ستم کاران را به آتش بکشید!

منابع: مجمع مصائب اهل البیت، ج 1، ص 61. "

روضه :

امروز كربلا زینب روضه گرفته،مجلس ختم برای حسین برپا كرده،همه هركدوم یه گوشه ای ایستاده بودند،هر كی یه صورت قبر رو بغل می كرد،هر كی یه جور ناله می زد،نوحه ها فرق می كرد،یكی میگفت: جوانان بنی هاشم بیایید،یكی اون طرف تر میگفت،صدا میزد:گلم تاب ندارد،حرم آب ندارد،یكی اون طرفتر میگفت:سقای دشت كربلا اباالفضل،اباالفضل،اما همه ی این روضه هارو زینب جمع كرد،یه مرتبه دیدند یه خواهری داره ناله میزنه،همه روضه خونها ساكت شدند،گفتند بشنویم زینب چی میگه:آخ، اگر كشتند چرا آبت ندادند...حسین...صدا نمونه تو سینه،معلوم نیست اربعین سال دیگه زنده باشیم یا نه،حسین.....هی خاكهارو میریخت رو سرش،هی میگفت،بیچاره زینب،الان برم مدینه سراغ حسین رو از من بگیرن،جواب چی بدم،بگم حسین و تو گودال جا گذاشتم،ای حسین........زبون حال میگم،تصورم اینه،میشه زینب كنار قبر برادر قرآن نخونده باشه،آخه از باباش علی یاد گرفت،باباشم میرفت سر قبر مادر میخواست آروم بشه،آخه خود فاطمه وصیت كرد،كجا رفتم،یازهرا،كجا رفتم روز اربعین،قربون دل سوخته ات برم زینب،شاید دلت برا روضه ی مادر تنگ شده،علی فاطمه شو دفن كرد،خودش با دست خودش خاك ریخت،سنگ لحد گذاشت،دستاشو به هم زد نشست رو قبر،شروع كرد قرآن خوندن،آخه زهرا فرموده بود،علی جان نكنه منو دفن كنی زود بری،تنهام نذار،بشین بالا قبرم قرآن بخون،شاید میخواست بگه،وقتی بهم گفتن امامت كیه؟میخوام بگم این آقای غریب بالای قبر،این كه داره گریه میكنه...