ظهور جبرئيل در غدير

 مسئله ى ديگرى كه پس از خطبه ى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله پيش آمد و بار ديگر حجت را بر همگان تمام كرد، اين بود كه مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده بود و مى گفت:

'به خدا قسم، روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكّد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خداوند و رسولش آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند'.

در اينجا عمر نزد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت؟! حضرت فرمود: آيا او را شناختى؟ گفت: نه. حضرت فرمود:

'او روح الأمين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود'!


[ بحارالأنوار: ج 37 ص 120 و 161. عوالم: ج 3:15 ص 85 و 136. ]

ابوزبیرگوید:ازجابربن عبدالله پرسیدم:آیاعلی(ع)دارای معجزه یانشانه هایی بود؟ گفت:آری سوگندبه خدا!آن حضرت دارای معجزه هایی روشن بودکه گروههایی دراجتماعات شاهدآنهابودند،جزشخص معاندآن علائم راانکارنمی کند و جزکافرکسی آنهاراکتمان نمی کند،ازجمله آن معجزات این بودکه روزی

درمسیری باحضرتش همسفربودیم حضرت فرمود: برویم تادرزیرسایه این درخت سدردورکعت نمازبخوانیم. مارفتیم وبه کناردرخت رسیده ونشستیم،حضرت مشغول نمازشدوشروع به رکوع وسجودنمود.مامیدیدیمآنگاه که حضرت به رکوع میرفت درخت سدرنیزبه رکوع میرفت وبه هنگام سجده درخت نیزسجده می نمود،وبه هنگام قیام امام قیام می نمود.چون این منظره رادیدیم شگفت زده گشته ومنتظرشدیم تاحضرت نمازش رابه پایان رساند.آنگاه که نمازش به پایان رسیددعاکردو فرمود:"الهمٌ صلٌ علی محٌمدوآل محٌمد" "خداوندا!برمحمدوخاندان محمددرودفرست" دراین هنگام شاخه های درخت(به قدرت خداوندبه سخن درآمده) وگفتند:آمین آمین.

سپس فرمود:"اللهمٌ صلٌ علی شیعة محمٌدوآل محمٌد" "خداوندا!برشیعیان محمٌدوخاندان محمٌددرودفرست" دراین موقع برگهاوشاخه های ضخیم ونازک درخت(به قدرت خداوندبه سخن

درآمده)وگفتند:آمین آمین. سپس فرمود:"الهمٌ العن مبغضي محمٌدوآل محمٌد،ومبغضي شیعة محمٌدوآل

محمٌد" "خداوندا!بردشمنان محمٌدوخاندان محمٌدودشمنان شیعیان آنان لعنت کن"

بازدراین هنگام برگهاوشاخه های ضخیم ونازک می گفتند:آمین آمین.

منبع:کتاب الثاقب فی مناقب

----------------

حضرت زهرا(س ) بيمار شده بود، رسول اكرم (ص ) به ديدار او آمد، فرمود: حالت چطور است ، چرا غمگين هستى ؟ فاطمه : كسالت دارم .

پيامبر: آيا به چيزى ميل دارى ؟

فاطمه به انگور ميل دارم ، ولى مى دانم كه اكنون فصل انگور نيست .

پيامبر: خدا قدرت آن را دارد كه انگور را براى ما بفرستد، آن گاه چنين دعا كرد: اللهم ائتنا به مع افضل عندك منزلة : خدايا! انگور را همراه كسى كه از نظر مقام بهترين فرد امت من در پيشگاه تو است ، نزد ما بفرست.

چند لحظه اى نگذشت ، ناگاه حضرت على (ع ) وارد خانه شد، ديدند زنبيلى در دست دارد و زير عبا گرفته است ، پيامبر(ص ) به او فرمود: چه همراه دارى ؟

على : انگور است كه براى فاطمه (س ) آورده ام .

پيامبر(ص ) دوباره فرمود: الله اكبر، الله اكبر همان گونه كه دعاى مرا (بهترين فرد امت ) به على (ع) اختصاص دادى ، شفاى دختر مرا در اين انگور قرار بده.

فاطمه (س ) از آن انگور خورد، و هنوز پيامبر(ص ) از خانه حضرت زهرا(س ) بيرون نيامده بود كه آن بانوى بزرگوار شفا يافت .

------------------

شفاى زهرا(س ) به دست علی (ع)

حضرت زهرا(س ) بيمار شده بود، رسول اكرم (ص ) به ديدار او آمد، فرمود: حالت چطور است ، چرا غمگين هستى ؟ فاطمه : كسالت دارم .

پيامبر: آيا به چيزى ميل دارى ؟

فاطمه به انگور ميل دارم ، ولى مى دانم كه اكنون فصل انگور نيست .

پيامبر: خدا قدرت آن را دارد كه انگور را براى ما بفرستد، آن گاه چنين دعا كرد: اللهم ائتنا به مع افضل عندك منزلة : خدايا! انگور را همراه كسى كه از نظر مقام بهترين فرد امت من در پيشگاه تو است ، نزد ما بفرست.

چند لحظه اى نگذشت ، ناگاه حضرت على (ع ) وارد خانه شد، ديدند زنبيلى در دست دارد و زير عبا گرفته است ، پيامبر(ص ) به او فرمود: چه همراه دارى ؟

على : انگور است كه براى فاطمه (س ) آورده ام .

پيامبر(ص ) دوباره فرمود: الله اكبر، الله اكبر همان گونه كه دعاى مرا (بهترين فرد امت ) به على (ع) اختصاص دادى ، شفاى دختر مرا در اين انگور قرار بده.

فاطمه (س ) از آن انگور خورد، و هنوز پيامبر(ص ) از خانه حضرت زهرا(س ) بيرون نيامده بود كه آن بانوى بزرگوار شفا يافت .

 انار بهشتى

حضرت زهرا(س ) بيمار و بسترى گرديد، حضرت على (ع ) به بالين او آمد و گفت : چه ميل دارى تا برايت فراهم كنم ؟.

فاطمه (س ) كه يك عنصر كامل حياء و عزت بود، نمى خواست شوهرش را به زحمت اندازد، در پاسخ گفت : من از شما چيزى نمى خواهم.

حضرت على (ع ) اصرار كرد.

فاطمه (س ) گفت : اى پسر عمو! پدرم به من سفارش كرده كه هرگز چيزى را از شوهرت درخواست نكن ، مبادا او نداشته باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود.

على (ع ) فرمود: اى فاطمه ! به حق من ، هر چه ميل دارى بگو فاطمه (س ) گفت : اكنون كه مرا سوگند دادى ، اگر انارى برايم فراهم كنى خوب است.

حضرت على (ع ) برخاست و براى فراهم نمودن انار، از خانه بيرون رفت ، و با بعضى از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسيد: انار در كجا پيدا مى شود؟.

آنها عرض كردند: فصل انار گذشته ، ولى چند روز قبل ، شمعون يهودى ، چند عدد انار از طايف آورده است .

حضرت على (ع ) به در خانه شمعون رفت و در خانه را زد، شمعون از خانه بيرون آمد، وقتى كه چشمش به چهره على (ع ) افتاد، از علت آمدن آن حضرت به آنجا پرسيد.

حضرت على (ع ) ماجرا را گفت و افزود كه براى خريد انار آمده ام .

شمعون : چيزى از آن انارها باقى نمانده است ، همه را فروختم .

امام على (ع ) كه از راه علم امامت دريافته بود كه يك انار، باقى مانده ، به شمعون فرمود: شايد يك انار باقى مانده و تو اطلاع ندارى.

شمعون : من از خانه خود اطلاع دارم ، و مى دانم كه اكنون هيچ انارى در خانه ام نيست . همسر شمعون كه پشت در بود، سخن آنها را شنيد و به شوهرش شمعون گفت : من يك عدد انار را براى خود ذخيره و در زير برگها پنهان نموده ام كه تو اطلاع ندارى.

آن گاه رفت و انار را آورد و به دست حضرت على (ع ) داد، آن حضرت چهار درهم به شمعون داد، شمعون گفت :

قيمتش نيم درهم است .

امام على : اين زن اين انار را براى خود ذخيره كرده تا روزى نفع بيشترى به او برسد، نيم درهم مال تو باشد و سه درهم و نيم مال همسرت باشد.

به اين ترتيب حضرت على (ع ) چهار درهم را داد، انار را گرفت و به سوى خانه رهسپار گرديد، در مسير راه صداى ناله درمانده اى را شنيد، به دنبال صدا رفت ديد مرد غريب و بيمار و نابينايى در خرابه اى بدون سرپرست و غذا، در زمين خوابيده است .

حضرت على (ع ) در بالين او نشست و سر او را به دامن گرفت و از او پرسيد: تو كيستى و از كدام قبيله اى و چند روز است در اينجا بيمار مى باشى ؟.

او گفت : اى جوان صالح من از اهالى مداين (ايران ) مى باشم ، در مداين به بدهكارى بسيار مبتلا گشتم ، ناگزير سوار بر كشتى شدم و با خود گفتم : خود را به مولايم اميرمؤ منان (ع ) مى رسانم ، شايد آن حضرت ، چاره كار مرا بنمايد، و قرض هايم را ادا كند و اين سخن را به آن جوان صالح گفت ، ولى نمى شناخت كه آن جوان صالح ، خود على (ع ) است.

حضرت على (ع ) فرمود: من يك عدد انار براى بيمار عزيزم ، به دست آورده ام ، ولى تو را محروم نمى كنم ، نصفش را به تو مى دهم .

آن حضرت ، آن انار را دو نصف كرد و نصف آن را كم كم در دهان آن بيمار مى گذاشت تا تمام شد.

بيمار گفت : اگر مرحمت بفرمايى ، نصف ديگرش را نيز به من بخوران كه چه بسا حال من خوب شود.

حضرت على (ع ) كه معدن كرم و حيا و بزرگوارى بود به خود خطاب كرد: اميد اين بيمار غريب در اين خرابه از همه جا بريده شده ، بنابراين بر ديگران مقدم تر است ، شايد خداوند براى فاطمه (س ) وسيله ديگرى فراهم سازد.

نيم ديگر انار را نيز كم كم به دهان بيمار گذاشت تا تمام شد.

آن گاه حضرت على (ع ) با دست خالى به خانه بازگشت ، در حالى كه از شدت حياء غرق در فكر بود كه چگونه با دست خالى به خانه بازگردد، آهسته آهسته تا نزديك خانه اش آمد، حياء كرد كه وارد خانه شود، از شكاف در به درون خانه نگاه كرد تا ببيند آيا فاطمه (س ) در خواب است يا بيدار؟!.

ديد فاطمه (س ) تكيه كرده و طبقى از انار در پيش روى او است و ميل مى فرمايد.

حضرت على (ع ) بسيار خشنود شد، سپس وارد خانه گرديد، ملاحظه كرد كه آن طبق انار مربوط به اين عالم نيست بلكه از بهشت آمده ) پرسيد: اين انار را چه كسى اين جا آورد؟.

فاطمه (س ) گفت : اى پسر عمو! وقتى كه تشريف بردى ، چندان طول نكشيد كه نشانه سلامتى را در خود يافتم ، ناگاه صداى در به گوشم رسيد، فضه خادمه رفت و در را گشود، مردى را پشت در ديد كه طبق انار را داد و گفت : اين طبق انار را اميرمؤ منان على (ع ) براى فاطمه (س ) فرستاده است . در اين داستان چندين درس بزرگ ديده مى شود، مانند:

 فاطمه (س ) در شدت بيمارى ، نمى خواست شوهرش را با تقاضاى چيزى به زحمت اندازد.

على (ع ) شوهر مهربانى بود كه حتى براى يافتن انار، به در خانه شمعون يهودى رفت .

على (ع ) با علم امامت دريافت كه يك عدد انار در خانه شمعون ، باقى مانده است .

با اين كه قيمت انار نيم درهم بود، على (ع ) سه درهم و نيم زيادتر به همسر شمعون داد تا او را راضى كند (بنازم به كرم و بزرگواريت اى على مرتضى

بيمار ايرانى كه دستش از همه جا بريده شده ، سراغ على (ع ) را مى گيرد و از مداين تا مدينه مى آيد تا امام على (ع ) بر زخم هاى او مرهم نهد، و دردهاى او را درمان بخشد.

 على (ع ) آن انار را به زحمت به دست آورده بود، به بيمار غريب داد، و او را بر بيمار خودش ، مقدم داشت .

على (ع ) از اين كه با دست خالى به خانه باز مى گردد، شرمنده است ، و پاهايش توان رفتن به سوى خانه راندارد.

نيت و عمل پاك و نيك على (ع )، باطن خود را نشان داد، خداوند به جاى آن انار دنيايى ، يك ظرف از انارهاى بهشتى را براى فاطمه (س ) فرستاد چرا كه فرستاده خدا گفت : اين طبق انار را، على (ع ) فرستاده است (تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ).

 ------------------------ 

نفرين امام (ع) سزاى دشمن على (ع)

پس از آن كه پيامبر(ص ) در صحراى غدير در برابر صدها هزار نفر مسلمان ، امام على (ع ) را به عنوان خليفه بعد از خود نصب كرد، و فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه : هر كس كه من رهبر او هستم ، اين على ، رهبر اوست.

شخصى (پركينه ) به نام حارث بن نعمان فِهرى نزد رسول خدا (ص ) آمد و در جمع اصحاب ، به آن حضرت گفت : اى محمد! تو به ما امر كردى كه گواهى به يكتايى خدا بدهيم و پيامبرى تو را تصديق كنيم ، پذيرفتيم ، به ما دستور دادى ، نمازهاى پنج گانه را به جاى آورديم ، دستور حج به ما دادى ، قبول كرديم ، به اين امور اكتفا نكردى تا اين كه بازوى پسر عمويت را گرفتى و بلند كردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى : هر كسى كه من رهبر او هستم ، پس اين على (ع ) رهبر او است ، آيا اين كار را از پيش خود كردى يا از طرف خدا انجام دادى ؟

پيامبر (ص ) فرمود: و الله الذى لا اله الا هو ان هذا من الله : سوگند به خداوندى كه معبودى جز او نيستاين كار را به دستور خدا انجام دادم.

حارث (از شدت ناراحتى ) روى خود را از پيامبر (ص ) برگردانيد، در حالى كه مى گفت : خدايا اگر آن چه محمد (ص ) مى گويد، حق است سنگى از آسمان بر ما فرو فرست ، يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن ، هنوز به مركب سوراى خود نرسيده بود كه سنگى از آسمان آمد و بر وسط سرش رسيد و از محل مدفوعش خارج گرديد، و همان دم كشته شد.

آيات اول سوره معارج در اين مورد بر پيامبر(ص ) نازل گرديد كه در آيه اول و دوم آن مى خوانيم : ساءل سائل بعذاب واقع - للكافرين ليس له دافع : تقاضا كننده اى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد - اين عذاب مخصوص ‍ كافران است و هيچ كس نمى تواند آن را دفع كند )) .