اباصلت میگه امام رضا فرمود اباصلت من به کاخ اون ملعون میرم اگه دیدی وقت برگشت عبا به سرانداختم بدان کار خودشو کرده ، اباصلت میگه منتظر شدم یه وقت دیدم امام رضا بیرون آمد عبا به سر انداخته هی مینشینه و بلند میشه ، به خودش میپیچه ، فاصله کاخ تا حجره رو بارها روزمین نشست ، به حجره که رسیدیم دیدم چشمش به دره انگار منتظره یه نفره ، یه وقت دیدم جوانی خوش سیما وارد حجره شد ، سر امام رو به دامن گرفت ، آقا اسرار امامت رو به فرزندش انتقال داد ، خیلی طول نکشید دیدم امام جان به جان آفرین تسلیم کرد در حالیکه خواهرش کنارش نبود خیلی دلش برا خواهرش پرمیکشید آخه هرکسی موقع جان دادن دوست داره عزیزانش دورش باشن ، آی دلای کربلایی منم یه خواهری رو میشناسم وقتی برادرش روانه میدان شد فرمود یا سکینه ، یا ام کلثوم ، یا فاطمه ، یا زینب علیکن منّی السلام با خواهرش وداع کرد ، یه وقت توگودال قتلگاه تکیه به نیزه شکسته ای داد دید خواهر به طرفش داره میدوه فرمود خواهرم برگرد.