همه شب اشک فشانم به تمنای بقیع

تا شود قسمت من کوی مصفای بقیع

دیده در راهم و حاجت ز خدا می طلبم

دیده روشن کنم از منظر زیبای بقیع

گر شود قسمتم ، از اشک بصر می شویم

گرد غم ها که نشسته ست به سیمای بقیع

هر چه گوهر بود اندر صدف چشم مرا

بهر شکرانه بریزم همه در پای بقیع

تا در آنجا نفسی عقده ی دل بگشایم

سرمه یچشم کنم تربت صحرای بقیع

هر مزاری که ببینم شده یکسان با خاک

می کنم یاد ز ویرانه ی ماوای بقیع

مرقد چار امام است در آنجا ویران

زان سبب دیده ی من هست گهر زای بقیع

دل چو موست ارنی ساز کند ای ثابت

بنگرد چون که دمی سینه ی سینای بقیع