دید دارم از خجالت سر به زیر

گفت مارا بین و سر بالا بگیر

دیدم از غم تنگ گشته سینه ام

پاک گشته از رنگها آیینه ام

من دگر او گشته و خود نیستم

آنکه همره با شما شد نیستم

حر نبوده حر ، به لطفش حرشدم

بوده آب ، آلوده اما ، کر شدم

دور شد جانم زتن های شما

کرد منهایم ز منهای شما

دید از پا تا به سر عیبم به عین

کرده از پا تا به سر حسنم حسین

هرکه بر این آستان باشد سرش

عاقبت ، برخیر گردد آخرش

هر محبی را که او محبوب شد

گر بدی هم داشت خوب شد

دل زهر دلداده میگیرد حسین

دست هر افتاده میگیرد حسین

مست چشمش جام عالم پر کند

دو جهان را یک نگاهش حر کند

جرم را بخشیده میگیرد کریم

دیده را نادیده میگیرد کریم