نفس المهموم
کاروان اسرا به دروازه مدینه رسید ، امام سجاد از ناقه پیاده شد ، دستور داد خیمه ها رو برپا کردن روکرد به بشیرابن جذلم ،فرمود بشیر خدا بیامرزد پدرت را شاعر بود توهم اگر شاعری به مدینه برو خبر شهادت ابی عبداله رو به مردم برسان ، بشیر وارد شهر شد صدازد یااهل یثرب لامقام لکم بهما ای مردم دیگه مدینه جای ماندن نیست قتل الحسین بکربلا حسین رو در کربلا کشتن ، همه سراسیمه به طرف دروازه شهر دویدن ، ام البنین مادر چهار شهید هم داره می آد.
امام صادق فرمود امام زین العابدین چهل سال برا پدرش گریه کرد ، صدا میزد قتل ابن رسول اله عطشانا
آخ حسین