شب شد و ناله و هجران اثری دیگر داشت

شام گویی که سیه جامه ی غم بر تن داشت

 آب می شد دل سنگ از غم جانسوز رباب

سینه پر شیر و به لب زمزمه اصغر داشت

بس که از سیلی دشمن ، رخ او نیلی بود

گل یاس نبوی ، جلوه نیلوفر داشت

 

اینقدر در خرابه گریه کرد و ناله زد که اون نانجیب دستور داد سر مطهر امام رو وارد خرابه کردن ، گفت باباجان نبودی ببینی دخترت سیلی خورده ، نبودی ببینی گوشواره رو از گوش دخترت کندن ، نبودی ببینی صورت دخترت کبود و سیاه شده باباجان

 

سر به دامان رقیه ، شه دین چون بنهاد

کربلای دگری بود ، که آن دختر داشت

 

چه بگویم ، چه سری ، خاک شود بر سرمن

که به صورت اثر از آتش و خاکستر داشت

با باباش درد دل کرد گفت باباجان چه کسی به پیشانیت سنگ زده ، چه کسی چوب خیزران به لب و دندانت کوبیده ، چه کسی منو یتیم کرده

 

رفته از خویش رقیه ، چو گل افتاده به خاک

شبنم اشک بر آن عارض چون گلپر داشت

دیدن صدایی از این دخترسه ساله نمیا عمه آمد بالای سرش

دید رقیه جان به جان آفرین تسلیم کرده 

 

لانه عشق ، به ویرانه خزان گشت ( حسان )

داغ آن لاله اثر در دل پیغمبر داشت