مِنَ الغَریب نوشتی الی الحَبیب سَلامی

حبیب رفت به میدان چه رفتنی چه قیامی

*همین اول با نام حبیبِ بن مظاهر شعر شروع میشه،پیرِ عشقِ فرمانده اصحابِ و چقدر قشنگ تو بیتِ اول نام حبیب برده میشه .

خوشا به حالت حبیب،تو یاران ابی عبدالله خیلی ها مو سفید بودن،خیلی ها با سنِ بالا کنارِ حسین جنگیدن،خیلی هاشون پیغمبرُ درک کرده بودن،امیرالمومنین رو درک کرده بودن،با امام مجتبی بودن و چه پایانِ قشنگی ...

خوش به حالِ ایناکه گوشه کنار،مو سفید هارو میگما " خوش به حال اونی که از جوونی درِ این خونه باشه تا پیری ... پیریشم تو بغلِ حسین باشه،زیر خیمۀ حسین باشه ... ما جوونیم بیا همین الان یه آرزو کنیم میگن آرزو بر جوانها عیب نیست ...

آی جوونا هر وقت از منِ رفیق از منِ برادر به شما یه توصیۀ ذوقی هر وقت رفتی جلویِ آیینه وایسا یه نگاه بینداز به محاسنت بگو یعنی میشه اینا زیر خیمۀ حسین سفید بشه ... یعنی میشه تا اخر بگم حسین ... همۀ حرف ما امشب عاقبت بخیریِ ...*

مِنَ الغَریب نوشتی الی الحَبیب سَلامی

حبیب رفت به میدان چه رفتنی چه قیامی

سحر نسیم گذشت از سر مزار شهیدان

هنوز در پیِ بوییم که میرسد به مشامی

و جبرئل همان جا مجال پَر زدنش نیست

رسیده اند شهیدان کربلا به مقامی چه مقامی

*یه دونشو بگم،اسم اسلم بن عمرو ترکی رو شنیدید یا نه ؟ انگیره بشه از امشب برید ورق بزنید نامِ شهدا رو ببینید ، اسلَم ترکی تنها شهیدِ ایرانی کربلاست،بزا بگم به چه مقامی رسیده ؛ مَقتَل میگه وقتی رفت میدان،زین العابدین تو خیمه با اون حالش،دست گرفت به عمود خیمه یه دست به زانو،پردۀ خیمه رو کنار زد، گفتن آقا چه میکنی گفت میخوام جنگ اسلمُ ببینم اسلم شمشیر میزد زین العابدین هی میگفت مرحبا مرحبا ... دعاش کرد ... کیِ این اسلم ...

همون کسیِ  که ابی عبدالله صورت رو صورتش گذاشت ... هنوز این جملۀ اصلم تو تاریخ می درخشه صدا زد "مَنْ مِثْلی" کیه مثلٍ من ؟ مقامُ ببین عظمتُ ببین "مَنْ مِثْلی وَابْنُ رَسُولِ اللَّهِ واضِعٌ خَدَّهُ عَلى خَدِّی" میگن دم آخر دست هایِ اصلم مجروح شده بود دو تا دستش،تاریخ میگه تا حسین اومد بالاسرش گفت آقاجان دو تا دستایِ منو بلند کن دور گردنت بنداز ... فرمود چرا ؟ گفت میخوام دم آخر بغلت کنم ... میگن وقتی حسینُ بغل کرد بلند بلند میگفت من خوشبختِ عالمم ... یعنی میشه منم دمِ جون دادن بغلت کنم ... حسین ....

رسیده اند شهیدان کربلا به مقامی چه مقامی

 یکی حسین امیرش شدُ چه خوب امیری

یکی حسین امامش شدُ چه خوب امامی

* جناده یکی از این شهداس که همتون بارها رجزشُ زمزمه کردید ... اومد وسط میدان گفت"امیری حُسَیْنٌ وَنِعْمَ الامیرُ سُرُور فُوادِ البَشیر النذیرِ" همه از حسب و نسب گفتن اما جناده از حسب و نسبش نگفت ، گفت من کسی نیستم ، اما همه عالم بدونن امیری حُسَیْنٌ ...

یکی حسین امیرش شدُ چه خوب امیری

یکی حسین امامش شدُ چه خوب امامی

یکی بدونه ذره مرگ را گرفت در آغوش

عابس بن ابی شبیب از شصستُ پنج سال تا هفتاد و پنج سال نوشتن ... الله اکبر ... از شصستُ پنج سال تا هفتاد و پنج کم سنی نیست نوشتن پیراهنشُ درآورد زره شو درآورد رفت وسط میدان فریاد میزد حُبُ الحُسین أجَنَّنی ... عشقِ حسین منُ دیوانه کرده ... این عابسِ ... فقیه بود پیر عشق بود ...