امیرَ المُومِنین دستِ حسینشُ گرفت ، هر دو دارن گریه می کنن ... دیدن امیرالمومنین به زحمت دستشُ بالا آورد ، اشکِ چشمِ ابی عبداللهُ گرفت ، گذاشت رو قلبِش فرمود : انتَ شهیدُ هذهِ الامهَ حسین جان می کُشنت ... اونم بینِ دو نهرِ آب ... با لبِ تشنه ...... علی داره میبینه ... مُحاصرش میکنن ... یکی با شمشیر میزنه ... یکی با نیزه میزنه ... یه عده هم دارن سنگ بارونِش می کنن میبینه ، اون لحظه ای که والشمرُ جالِسٌ عَلی صَدرک ... حسین .....