عصر روز عاشورا، ابی عبداله با همه وداع کرد، سوار بر ذوالجناح شد دید مرکبش حرکت نمی کنه"یه نگاه کرد دید ذوالجناح سرشو پایین انداخته ، بی بی سکینه دستهای ذوالجناح رو بغل کرده ‌" از اسب پیاده شد" این ناز دانه رو بغل کرد ،یا الله،نمیدونم چی گفت،دل حسین و به لرزه انداخت،فرمود:"لاتحرقی قلبی "یعنی دلمو آتش نزن"هر جوری بود این دختر رو آرام کرد روانه ی میدان شد این زنو بچه منتظر بودن یکی براشون خبر بیاره یه وقت دیدن ذوالجناح با یال و کاکل خونین برگشت یعنی دیگه منتظر نمانید امام زمانشون رو کشتن سراسیمه به طرف میدان دویدن بی بی سکینه رسید کنار پیکر بابا بدن امام احترام داره ، هر کاری کرد دید بدن داره متلاشی میشه، اخرالامر بدنو رو زمین گذاشت،"فنکبت علیه" بر اون بدن سجده کرد... این لبارو گذاشت بر اون رگای بریده ، یه وقت از اون حنجره خونی بابا شنید ، سکینه جان، به شیعیان من سلام مرا برسان،بگو بابامو لب تشنه کشتن