پیام سلیت در مجالس

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ وَالْمُسْلِمینَ وَالْمُسْلِماتِ الاْحْیآءِ مِنْهُمْ وَالاْمْواتِ تابِعْ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ بِالْخَیْراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَّعَواتِ اِنَّکَ قاضی الحاجات اِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْئٍ قَدیرٌ.

خانواده محترم / برادر ارجمند ----- اینجانب به نمایندگی از کلیه همکاران، ضایعه درگذشت ابوی گرامیتان ----- را تسلیت عرض نموده از خداوند متعال برای آن مرحوم مغفور علّو درجات و رحمت واسعه الهی و برای بازماندگان صبر و سلامتی آرزو مندیم  . شماهم عنایت کنید نثار ارواح پاک و مطهر امام عزیز و شهدای گرانقدر ، اموات وگذشتگان جمع حاضر بویژه مرحوم مغفور  نوگذشته بخوانید الفاتحه مع الصلوات

 متقاباً از لسان خانواده معزّا  از تشریک مساعی  کلیه عزیزانی که در مراسم تشییع ، تدفین و ترحیم این عزیز سفر کرده قبول زحمت نمودند کمال تقدیر و تشکررادارم .

 انشااله این خانواده درمراسمات خیر و شادی شما جبران زحمت  نمایند . مجدداً  جهت شادی روح آن مرحوم       الفاتحه مع الصلوات

 

در سوگ پدر

در سوک پدر:

مرا آرامش دل از پدر بود
مرا از نام او نامی به سر بود

مرا در کوره راه زندگانی
چراغ و راهنما در هر گذر بود

مرا اقبال و دولت از وجودش
همیشه یاورم از هر نظر بود

تماشایش مرا آرامش جان
نگاهش خوش‌تر از لطف سحر بود

به چشمانش تسلای دل ریش
کلام دل‌نشینش چون شکر بود

کنارش بهتر از فصل بهاران
حضورش موجب فتح و ظفر بود

همیشه مهر مادر را به دل داشت
برایش همسری والا گهر بود

به مادر گر بهشتی زیر پا است
عطای این فضیلت از پدر بود

نه تنها سایه مهرش مرا پشت
که از جان حافظ ما از خطر بود

پدر تا عمر دارد حامی توست
به کمتر رنج تو از خود بدر بود 

نبینی خادمی بی‌مزد چون او
که کارش بهتر از صد کارگر بود

هر آن فرزند بیند سفره‌اش را
نصیبش طبع والا و هنر بود 

پسر را گر پدر داماد سازد
زفافش چون امیران در ظفر بود

هر آن فرزند قدرش را نکو داشت
همیشه روزیش در پای در بود

برو تا می‌توانی خدمتش کن
دعایش پیش یزدان کارگر بود

به دورانش کم از شاهی نداری
خوشا روزی که با تو همسفر بود

رسید از مهر او یوسف به شاهی
رضایش بهتر از درو گهر بود

هر آن کس مهر او را کم چشیده
همیشه حسرتش اندر نظر بود

هزاران حیف عمر آدمی را
برایش مهلتی کوته بسر بود 

گریزی نیست آدم را ز مردن
که در تقدیر آدم این سفر بود

حوادث آدمی را در کمین است
اجل هم در کمین هر بشر بود

هزاران سوز بی‌اندازه دارد
اگر مرگ پدر اندر خبر بود

پدر چون رخت بندد نابهنگام
وداعش کودکان را تلخ‌تر بود

کسی کو جز پدر یاری ندارد
پدر چون مرد دردش بیشتر بود

برای حسرت یک دیدن او
دو چشمان تَرش دائم به در بود

نه چشم آرام گیرد نی دل و جان
فراقش بر دل سنگ هم اثر بود

اگر با سیل اشکم زنده می‌گشت
مرا خود این توان در چشم تر بود

چگونه از فراغش کس ننالد
که در عمرش برایت بال و پر بود

ولیکن رفته باز ناید ای دوست
اگر حتی پدر پیغمبر بود

به روزی گفت اندرزی به فرزند
چو مهر دلبری او را به سر بود

«نگردد شوی بد، بابای نیکو
اگر میلت به دختر یا پسر بود

خوش آن همسر که دارد خلق نیکو
وگرنه ازدواجش با ضرر بود

پدر جان است، پدر جانان جان است
اگرچه کمتر از یک کارگر بود

بیا تا هست قدرش را بدانیم
که پیک مرگ کارش بی‌خبر بود

دل آیت ز مرگ هر پدر سوخت
که مرگ هر پدر داغ بشر بود 

از: عظیم نیک نهاد

 

اشعار در سوگ مادر

 

 

باورم نیست مادر رفتی و خاموش شدی ترک ما کردی و با خاک هم آغوش شدی

خانه را نوری اگر بود ز رخسار تو بود

ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی

************************************************

مادرم هجر تو اندوه و غم ماست هنوز شد چهل روز فراق غصه به دل‌هاست هنوز

دست مهرت زسرم کوته و بیچاره شدم آرزوی رخ زیبای تو رؤیاست هنوز

***********************************************

مادر جان (پدر جان)، یاد آن شب‌ها که ما را شمع جان بودی میان ناامیدی‌ها چراغ جاودان بودی

برایت زندگانی گرچه یکسر رنج و سختی بود

بنازم همتت مادر (بابا)، که تا بودی، صبور و مهربان بودی

************************************************

شعله ای خاموش گشت و خانه ای بی نور شد گوهر ارزنده ای پنهان به خاک گور شد

مادری شایسته از این عالم ناپایدار چشم خود بربست و از چشم عزیزان دور شد

************************************************

مادرم (پدرم) دیده برویت نگران است هنوز غم نادیدن تو بار گران است هنوز

آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

************************************************

گشته اکنون چشم ما از درد و غم دریا مادر ما چه گوییم بی تو از فردا و فرداها مادر

تکیه گه بودی تو ما را ای همه امیدها بی تو عالم ندارد رنگ شادی‌ها مادر

************************************************

 در سالگرد مادر: 

مادرم یاس‌ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می‌گیرند شبنم گل واژه اشک‌های توست ای شقایق دشتستان صبوری ای هم آغوش پروانه‌ها ای صفای گل سرخ ای نرگس عشق تو از همه گل‌ها زیباتر و از همه آن‌ها خوشبوتری در سالروز یاد تو عطر همه گل‌های شکفته را نثار وجودت می‌کنیم

************************************************

در سوگ پدر: در سوگ مادر:

ای دریغ و افسوس که پدر (مادر) نام عزیزی است که دگر هرگز باز تکرار نخواهد گردید

************************************************

در سوگ مادر:

به قاب کهنه چشمانم ای مادر به جز تصویر زیبایت ندارم

************************************************

در سوگ پدر: در سوگ مادر: 

پدرم (مادرم) دست اجل زود تو را پرپر کرد پسرت (دخترت) گریه کنان رخت عزا بر تن کرد

دوستانت همگی در (از) غم تو نالیدند اشک چشم همگان خاک مزارت تر کرد

************************************************

در سوک پدر و مادر:

پدر جان (مادر جان) لحظات از پی هم می‌آیند و می‌روند اما تو نیستی ولی یاد مهربانی و خوبی‌های بی منت تو گذر عمر را بر ما آسان نموده است. بی تو زیستن برایمان سخت و دشوار است اما ما صبر و مهربانی و خوب بودن را از تو آموختیم تا یاد و خاطره‌ات را زنده نگه داریم.

************************************************

در سوک مادر:

گلهای بهشت سایه بانت مادر صد دسته ستاره  ارمغانت مادر

دیگر چه کسی چشم به راهم باشد قربان نگاه مهربانت مادر

************************************************

در سوگ پدر و مادر:

دست دنیا در میان ناله‌ها رو می‌شود قصه گویی با سکوت خاک هم خو می‌شود

آن صدایی که درونش قصه‌ها جان می‌گرفت قصه‌هایی که فقط با عشق پایان می‌گرفت

پیش چشم ما درون خاک پنهان می‌شود دست‌های قصه گو، ای وای، بی جان می‌شود

قصه گوی خوب ما رفتی به خواب، اما بدان خواب دیدم خانه‌ای داری میان آسمان!

************************************************

در سوگ مادر:

رفتی از من مهر گسستی مادر با رفتن خود دلم شکستی مادر

افسوس که بودی و ندانستم من ای در گرانمایه چه هستی مادر

************************************************

در سوگ مادر:

مادرم جای تو خالیست به کاشانه ما غمت آتش زده بر این دل دیوانه ی ما

شمع این محفل ما بودی و خاموش شدی بعد تو رفته صفا دیگر از خانه ما

************************************************

در سوگ مادر:

نازنین مادر خوبم! چه بگویم که زبان لایق تقریر تو نیست

************************************************

قربان نگاه خسته ات، مادر جان لبخند به گل نشسته ات، مادر جان

چه شبها تا سپیده، درد کشیدی ندای یا علی (ع)، یا رب کشیدی

************************************************

در سوگ مادر:

چون مهر، بـزرگ و بی نشانی مادر آرام دل و عزیز جانی مادر
ای کاش همیشه جاودان می بودی آن قدر که خوب و مـهربانی مادر

شعر از: آقای محمد روحانی نجوا کاشانی

************************************************

در سوگ مادر:

عمری که هست فانی، قدر و بها ندارد باغی که گشت بی گل، سیر و صفا ندارد

مادر که بزم ما را، می داد شور و حالی رفت از جهان و دیگر، کاری به ما ندارد

************************************************

در سوگ مادر:

تو گل سر سبد باغ جهانی مادر من فدایت که سراپا همه جانی مادر

جان نمایند فدای تو از آن خلق جهان که به تایید جهان، جان جهانی مادر

جز خدا با همه خلقت چو بسنجند تو را باز ببینند که تو بهتر از آنی مادر

************************************************

در سوگ مادر:

فلک بردی ز کف صبر و قرارم زدی آتش به قلب داغدارم

ز درگاهت خدایا عفو و رحمت برای مادر خود خواستارم

نقل از کتاب گل‌های محبت (سید مهدی بامشکی)

************************************************

برای مجالس مداحی: جهت سوگ مادر:

ای مادر عزیز که جانم فدای تو قربان مهربانی و لطف و صفای تو

هرگز نشد محبت یاران و دوستان هم پایه محبت و لطف و وفای تو

مهرت برون نمی‌رود از سینه‌ام که هست این سینه خانه تو و این دل سرای تو

تو گوهر یگانه دریای خلقتی که اندر جهان کسی نشناسد بهای تو

مدح تو واجب است ولی کیست آن کسی کاید برون ز عهده مدح و ثنای تو

ای مادر عزیز که جان داده ای مرا سهل است گر که جان بنمایم فدای تو

خشنودی تو مایه خشنودی خداست زیرا بود رضای خدا در رضای تو

هر بهره ای که برده‌ام از حُسن تربیت

باشد ز فیض کوشش بی منتهای تو

تنها همان تویی که چو برخیزی از میان هرگز کسی دگر ننشیند به جای تو

گر جان خویش هم ز برایت فدا کنم کاری بزرگ نیست که باشد سزای تو

گر بود اختیار دو عالم به دست من

می‌ریختم تمام جهان را به پای تو

نقل از کتاب گل‌های محبت (سید مهدی بامشکی)

************************************************

در سوگ مادر:

ای مادر عزیز، که جانم فدای تو قربان مهربانی و لطف و صفای تو

هرگز نشد محبت یاران و دوستان هم پایه محبت و مهر و وفای تو

مهرت برون نمی‌رود از سینه‌ام که هست این سینه خانه تو و این دل سرای تو

ای مادر عزیز که جان داده ای مرا سهل است اگر که جان دهم اکنون برای تو

گر بود اختیار جهانی به دست من می‌ریختم تمام جهان را به پای تو

از: ابوالقاسم حالت نقل از کتاب: مناسبتهای مذهبی (میرزا باقر حسینی زفره‌ای)

************************************************

در سوگ مادر:

افسوس دگر مادر شیرین سخنم در بر ما نیست آن گوهر یک دانه پر مهر و وفا در بر ما نیست

آن سنگ صبور، ذاکر حق تا دم آخر افسوس و صد افسوس دگر سایه او بر سر ما نیست

************************************************

در سوک عزیزان:

عمری صبور، درد کشیدی، چه بی صدا یک روز صبح زود، پریدی، چه بی صدا

راحت بخواب، ای گل نیلوفری، بخواب ما مانده ایم و غربت بی مادری، بخواب

************************************************

جهت سالگرد:

یک سال است که عمارت پدری ام، عطر مادری ندارد!

************************************************

 در سوگ مادر: 

دلم پر از بهانه های مادره به کی بگم توی دلم چی میگذره

ای وای از این غم، فریاد ازاین غم

************************************************

در سوگ مادر:

لذت هر زندگانی را صفای مادر است سینه ام آکنده از مهر و وفای مادر است

عالمی در وصف او هرگز نمی گیرد قرار چون بهشت جاودانی زیر پای مادر است

************************************************

در سوگ مادر:

عمری صبور، درد کشیدی، چه بی صدا یک روز عصر پریدی، و چه بی صدا

راحت بخواب! گل نیلوفری، بخواب

ما مانده ایم و غربت بی مادری، بخواب

 

************************************************

منبع اشعار بالا : وبلاگ وفاتيه ( http://vafatye.blogfa.com/cat-2.aspx )

************************************************

 

هجران مادر (در سوگ مادر)

آنشب که مهتاب سحر از کوه سر زد

مرغ از شعف خندید و رفت از لانه پر زد

در اوج شب میکرد پرواز ان سبکبال

آهسته میزد بال مرغک در سیه چال

مهتاب کم کم گرد رویش هاله میکرد

زین غصه آن مرغک درونش ناله میکرد

مرغی که پر از لانه زد خوشحال ومسرور

عمری ندارد رفته پاها تا لب گور

گویی که اطرافش هزاران لاشخوارند

انان برای صید مرغک بی قرارند

فردا که خورشید از ستیغ کوه سر زد

خواهد به حال مرغ دستانش به سر زد

ماه و ستاره کم کمک در خواب رفتند

پروین وعقرب رفته اندرابر و خفتند

آهسته آهسته صدای ناله باد

افزون و افزونتر شد و گردید فریاد

طوفان به پا شد برق زد مستانه غرید

باران سختی زاسمان بارید بارید

بیچاره مرغک در میان پنجه باد

افتاد در هر سو سپس میکرد فریاد

طوفان شب ان مرغ را پیوسته میبرد

هیهات مرغی با دو بال بسته میمرد

دیگر نبود آنشب کسی تا جوجه گان را

برهاند از طوفان و آرد  آب  و دان را

انها در این شب در غریو غرش باد

دادند از کف مادر و کردند فریاد

هر آشیان را مادری باید کند گرم

طفلان بخواباند درون بستری نرم

هر مرغکی باید به روی جوجه گانش

با بوسه آموزد محبت از روانش

روزی که صیاد از برایش دام دارد

از جوجه گانش او جلوتر گام دارد

افسوس و صد افسوس ما را مادری نیست

در زندگانی هیچ یار و یاوری نیست

شبها نمی آید به چشمم خواب شیرین

دیگر ندارم روز خوش چون روز دیرین

از زندگانی من غمی دیرینه دارم

من حسرت بی مادری درسینه دارم

بی مادری بس درد جانفرساست یاران

هر لحظه اش در دامن غمهاست یاران

تنها نهادی ما و اندر خاک رفتی

رفتی ز پیش ما و تا افلاک رفتی

چون غنچه ای گل در زمستان آرمیدی

چون مرغی آزاد از غم دوران رهیدی

خاک تو شمع و ما همه پروانه تو

هم واله و شیدا و هم دیوانه تو

من بوته ای گل را به خاکت مینشانم

من اشک چشمم را به پایت می فشانم

من با تو مادر حرفها نا گفته دارم

در سینه ام بس رازها بنهفته دارم

بر خیز و حرف از سینه فرزند بشنو

بشنو تو راز این دل در بند بشنو

فرزند دلبندت ز دنیا سیر گشته

آن نوجوان از هجر رویت پیر گشته

داغ تو گویا چهره ام را پیر کرده

فقدان تو پایم غل و زنجیر کرده

ای کاروان رفتی و سروی ناز بردی

از دامن گلشن گلی را باز بردی

آن خرمن گل در میان خانه ما

با رفتنت رفته است از کاشانه ما

آن نخلهای کوچک گلخانه مردند

آن یاکریمان جوجه ها از لانه بردند

فصل بهار است ای پرستوها کجایید

لختی بر این ویرانه ماپر گشایید

در کنج مطبخ سالها یک لانه ای بود

بر گرد شمع مادرم پروانه ای بود

ان لانه اطرافش پرستو چرخ میزد

با بی زبانی با من انجا حرف میزد

گویا که او میگفت بعد برف و باران

در روزهای پر گل فصل بهاران

هر مادری میپرسد از احوال فرزند

بر روی طفلانش زند گهگاه لبخند

بر این امیدم تا بهاری آید از راه

بینم تو را ای مادر ای خورشید ای ماه

اما بهار امد گل رویت ندیدیم

از بوستان روی تو یک گل نچیدیم

ناباوری سخت است و غمها همچنان کوه

در سینه جایی نیست جز دریای اندوه

باور ندارم داغ تو بر سینه دارم

غم سنگ خارا و دل از آیینه دارم

گویم که چرخ پست دون با ما چه ها کرد

این غم مرا بس چون تورا از ما جدا کرد

ای بیوفا ایام ای چرخ ستمکار

ای پر فریب و حیلت ای روباه مکار

آیا شود روزی که رخسارش ببینم

لختی کنار مادرم تنها نشینم

در فکر مادر بودم و در خواب رفتم

با او کنار کوثر مهتاب رفتم

رفتم به قصر حوریان باغ رضوان

بنشستم آنجادر کنارش شاد و خندان

زانجا دوتایی تا میان باغ رفتیم

تا حوض اب و چشمه سار و راغ رفتیم

چون پرنیانی سبز هر کوه و زمین بود

شادی ز هر سو در یسار و در یمین بود

من راز دل میگفتم او گوش میشد

گاهی سخن میگفت و گه خاموش میشد

گفتم برایش حالم و از تنگی دل

گفتم بود بار فراقت سخت مشکل

گفتم که غمها همچو باران بر سرم ریخت

چون گوشواری سخت اندر گوشم آویخت

گفتم برایت من غم بسیار خوردم

من غصه و رنج تو ی بیمار خوردم

من زخم صد شمشیر اندر سینه دارم

من روز تاری چون شب آدینه دارم

بسیار درد و رنج اما گفتنی نیست

آن نکته را گفتم که آن بنهفتنی نیست

از گفته هایم اشک از چشمش روان شد

او بیشتر از پیش با من مهربان شد

با دستهایم اشک از چشمش زدودم

چون طفل چندین بوسه از رویش ربودم

او هم مرا با هر دو دستش ناز میکرد

همچون کبوتر گرد من پرواز میکرد

بسیار با من بود و با من قصه ها گفت

از دردها و رنجها و غصه ها گفت

گفتم که من از دیدنت سیری ندارم

گویا که در نزد تو من پیری ندارم

گفتم به مادر وعده دیدار ما کی

با خنده او گفتم که هنگام گل نی

با مهربانی گفت میگویم برایت

هنگام دیدار من تو تا قیامت

«سیمرغ»را این گفت و سوی آسمان شد

بسیار بالا رفت تا از من نهان شد

**************************************

 

تربت مادر (در سوگ مادر)

یاد دارم که در فروغ قمر

رفته بودم به تربت مادر

شب مهتاب و آسمان زرین

از فروغ ستاره پروین

دل شب بود خلوت و آرام

جان خوش یافتم در آن هنگام

مادرم را بسی دعا کردم

خواندمش  نام او صدا کردم

گفتمش میبرم تو را فرمان

گر بگویی کنم نثارت جان

غم نباشد که مال و مکنت خویش

در پی ات ریزم و شوم درویش

در همین دم کسی صدایم کرد

من ز آن حال خوش جدایم کرد

روی بر من نمود و مالی خواست

از من آن بینوا ریالی خواست

گفتمش وقت حاجت این باشد ؟

عقل و هوش و درایت این باشد ؟

خوشترین حال من هدر دادی

لذتش از سرم به در دادی

داد آن بینوای دور اندیش

یک جوابی به من ز حکمت خویش

گفت باشد ز خصلت انسان

که شود مبتلای بر نسیان

پندم آویزه کن تو در گوشت

گر نبودم بشد فراموشت

گر که خواهی ز تو شود خوشنود

هم عزیز تو هم خدای ودود

درهمی بر فقیر مسکین ده

دل آزرده اش تو تسکین ده

**************************************

غزل میلاد حضرت زینب (سلام اله علیها )

 

این غزل را میتوان با گوشواره زینب کبری مدد زمزمه ای خواند که زیبا تر میشود

 

آنکه با عشق حسینی گشته همدم زینب است
آنکه بر سّر شهادت بوده مَحرم زینب است

 

آنکه شور افکنده با شور حسینی بر جهان
از ازل خو کرده با صد محنت و غم زینب است

 

آنکه نامش زین اب خوانده رسول کردگار
چون نگویم من صفای اسم اعظم زینب است

 

آنکه بر خواند حدیث اُمّ ایمن بر امام
من به جرأت گویم آن زن هم حسین هم زینب است

 

آنکه کاخ ظلم و استبداد را با یک خطاب
کند و افکند از پی و بن ریخت بر هم زینب است

 

آنکه اندر مجلس گردنکشان قد کرد عَلم
چون حسین بر دشمنان یکدم نشد خم زینب است

 

وصف زینب را ز من مشنو بیا در کربلا
خود بین چون حامی ناموس عالم زینب است

 

ملجأ اهل حرم تا ظهر اگر عباس بود
شب نگهبان در کنار نهر علقم زینب است

 

پرچمت گر سرنگون شد من نگه میدارمش
غم مخور بعد از تو پشتیبان پرچم زینب است

 

مدعی (منزوی) هرگز مزن بیهوده لاف عاشقی
این حسین تنها یک عاشق دارد آنهم زینب است

 

شاعر : مرحوم جناب منزوی اردبیلی

سرود میلاد حضرت زینب (سلام اله علیها)

گشته روشن ظلمت شب، از فروغِ نورِ زینب
دارد امشب هر قناری، از شعف این، نغمه بر لب
زینبِ کبری مدد (3)
بار دیگر رحمت حق، ‌در مدینه جلوگر شد
روح و جان شیعیان از، عشقِ زینب شعله‌ور شد


در دو عالم نامِ زینب، ابتدای درسِ عشق است
قبله‌ی عشّاق عالم، کعبه نه بلکه دمشق است
زینبِ کبری مدد (3)


آسمان رأفت آمد، روحِ حق را زینت آمد
همچو زهرا فخر عالم، یکّه تازِ عصمت آمد


ای زلالِ حوض کوثر، گوهر دل منجلی شد
جلوه گر در چشم زارت، نورِ زهرا و علی شد
زینبِ کبری مدد (3)

میلاد حضرت زینب (سلام اله علیها )

روی حسین، مهر دل‌آرای زینب است 
مـوی حسین، لیلۀ اسـرای زینب است 

زیباتریــن مطـاع بــه بـازار روز حشر 
در نـزد اهـل‌بیت، تـولای زینب است 

دارالزیــاره و حــرم قـدس کبریاست 
هر سینه‌ای که طور تجلای زینب است 

هر لحظه‌ای که بگذرد از گردش زمان 
در چشم ما قیامت کبرای زینب است 

فریـاد خــون پـاک شهیـدان کـربلا 
تا روز حشر، خطبۀ غرای زینب است 

مکتب نرفتــه عالمــۀ عالــم وجـود 
ایثار و صبر، درس الفبای زینب است 

دوزخ ، تنـم بسـوزد اگـر غیـر از ایـن بوَد 
نـقش بهشت، جای کف پای زینب است 

مگـذار تـا بـه خاک فتـد اشـک دیده‌ات 
این اشک نیست، گوهر دریای زینب است 

نامـی کـه مـی‌برد همـه‌جا دل ز پنج‌تن 
بـاور کنیـد، نــام دل‌آرای زینـب است 

در روز حشــر، آینــۀ نـــور مــی‌شود 
پرونده‌ای که پای وی امضای زینب است 

گـر در خرابــه خُفـت، نکاهـد مقـام او 
چون سینۀرسولِ خدا جای زینب است 

جبـرانِ جـای خــالی، زهرا کنـد علی 
او را نظاره تا که به سیمای زینب است 

بگشـوده دست، بهـر قنـوت نمـاز شب 
نام حسین بـر روی لب‌های زینب است 

خــون حسیــن یافــت بقـا از خطابـه‌اش 
دیــن سرفــرازِ همـت والای زینـب است 

سیــل بــلا جمیــل بــوَد در نگــاه او 
دریای خون، بهشت تماشای زینب است

شب‌های بی‌حسین که ذکرش بوَد حسین 
شب‌هـای قـدر و لیلۀ احیـای زینب است 
رأس حسین: طــور تجـلا بـه نــوک نی 
بــازار کوفـه: سینـۀ سینـای زینب است  افتاده‌انــد زنـگ شترهــا هــم از صـدا 
ایــن معجــز اشاره و ایمای زینب است 

بالله بقــا دهنــدۀ قـرآن و اهــل‌بیت 
خون حسین و منطقِ گویای زینب است 
"

یک بوسه مثـل بوسۀ پرمهـر فاطمه 
بــر حنجــر بریـده، تمنـای زینب است 

چــون جــای تازیانــه بــر انــدام مــادرش 
آثــار کعــب نیــزه بــه اعضـای زینب است 
وقتــی کنــار طشـت طــلا ایستــاده است 
چشـم حسیـن بــر قــد و بالای زینب است 
دشنام و خنده و کف و خاشاک و خاک و سنگ 
در شــام و کوفــه بهــر تســلای زینب است 
«میثـم» بــرای دخــت علــی اشک چشم تو 
دُرّی گــران بــوَد کــه ز دریـای زینب است 

مدح و مناجات با حضرت زهرا (س) واحد

(به سبك خیال وصالت ربوده)

 

سلام ای عزیز پیمبر ، سلام ای علمدار حیدر

تویی قدر و یاسین و انسان ، تویی راز آیات کوثر

سلام ای شهید ولایت ، همه هستی من فدایت

به جز غم ز دنیا ندیدی ، الهی بمیرم برایت

به یاد غم تو ، گرفتار آهم ، به دست کریمت ، دمادم نگاهم

یا زهرا ، فاطمه جان

******

تو که مادر آسمانی ، تو که آبروی جهانی

سوالم شده از چه آخر ، ندارد مزارت نشانی؟

به راه تعالی اسلام ، ندارد دلم یک دم آرام

همه پیرو راه مادر ، شبیه شهیدان گمنام

رجایی و همت ، برونسی و چمران ، فدایی رهبر ، تمامی ایران

یا زهرا ، فاطمه جان

******

همه پیرو راه حیدر ، همه تابع امر رهبر

در این عرصه ی اقتصادی ، به میدان فرهنگ کشور

ندارم دگر تاب دنیا ، خدایا خدایا خدایا

مرا راهی کربلا کن ، نصیبم شهادت بفرما

سرود رهایی ، دمادم روی لب ، منم عاشقانه ، فدایی زینب

یا زهرا ، فاطمه جان

******

هوایی شدم با گل یاس ، تو را می کنم هر دم احساس

سلام خداوند سبحان ، به تو یا اباالفضل العباس

دلت خون داغ مدینه ، دلت زخمی زخم سینه

شب آخر روضه ی ماست ، کرم کن شه بی قرینه

بخر نوکری ها ، بخر گریه ها را ، نگاهی بیانداز ، به ما جان زهرا

یا زهرا ، فاطمه جان

مقتل حضرت عباس علیه السلام همراه با عبارات عربی

مقتل حضرت عباس علیه السلام همراه با عبارات عربی        

لما رأى وحدته ع أتى أخاه و قال يا أخي هل من رخصة؟ وقتی كه ابالفضل تنهائى برادر را ديد آمد خدمت حضرت امام حسین و گفت: يا أخاه! آيا رخصت جهاد به من مى‏دهى؟

فبكى الحسين ع بكاء شديدا امام حسين عليه السلام گريه شديدى كرد

ثم قال يا أَخِي أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي وَ إِذَا مَضَيْتَ تَفَرَّقَ عَسْكَرِي ‏ بعد فرمود: اى برادر! تو پرچمدار منى، اگه تو شهيد بشی لشكر من از هم می پاشد

فَقَالَ الْعَبَّاسُ قَدْ ضَاقَ صَدْرِي وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَيَاةِ وَ أُرِيدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِي مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِينَ. عباس علیه السلام عرضه داشت: آقا سينم تنگ شده و از زندگى خسته شده ام. ميخواهم از اين منافقین خونخواهى كنم.

فَقَالَ الْحُسَيْنُ ع فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِيلًا مِنَ الْمَاءِ امام حسين عليه السلام فرمود: مقدارى آب از براى اين كودكان طلب كن.

فذهب العباس و وعظهم و حذرهم فلم ينفعهم ابا الفضل رفت و آن مردم گمراه را موعظه نمود و از اين جنايت بر حذر داشت، ولى اثرى نكرد.:

فرجع إلى أخيه فأخبره عباس به سوى امام حسين مراجعت و آن حضرت را آگاه نمود.

فسمع الأطفال ينادون العطش العطش ناگاه شنيد كه كودكان فرياد ميزنند العطش! العطش!

فركب فرسه و أخذ رمحه و القربة و قصد نحو الفرات حضرت عباس عليه السلام بر اسب خود سوار شد و نيزه و مشك را برداشت و متوجه‏ فرات گرديد.

فأحاط به أربعة آلاف ممن كانوا موكلين بالفرات تعداد چهار هزار نفر كه موكل آب فرات بودند آن بزرگوار را محاصره كردند.

و رموه بالنبال فكشفهم او را تير باران می کردند ولى او لشكر را شكافت

و قتل منهم على ما روي ثمانين رجلا حتى دخل الماء. و بنا بآنچه كه روايت شده تعداد هشتاد نفر از دشمن را كشت تا بر سر آب رسيد.

فلما أراد أن يشرب غرفة من الماء ذكر عطش الحسين و أهل بيته فرمى الماء وقتى خواست مشتى آب بياشامد بياد تشنگى امام حسين و اهل بيت آن حضرت افتاد و آب را ريخت.

و ملأ القربة و حملها على كتفه الأيمن و توجه نحو الخيمة پس از اينكه مشك را پر از آب كرد و بدوش راست خود انداخت متوجه خيمه‏ها گرديد.

فقطعوا عليه‏ الطريق و أحاطوا به من كل جانب دشمنان سر راه بر آن حضرت گرفتند و از هر طرفى او را محاصره نمودند.

فحاربهم حتى ضربه نوفل الأزرق على يده اليمنى فقطعها حضرت عباس عليه السلام با آنان جنگید تا اينكه نوفل بن ازرق دست راست آن حضرت را قطع كرد.

فحمل القربة على كتفه الأيسر فضربه نوفل فقطع يده اليسرى من الزند آن بزرگوار مشك را بدوش چپ انداخت و نوفل دست چپ وى را هم از بند جدا كرد.

فحمل القربة بأسنانه حضرت عباس عليه السلام بناچار مشك را به دندان گرفت.

فجاءه سهم فأصاب القربة و أريق ماؤها ناگاه تيرى به طرف آن بزرگوار آمد و به مشك آب اصابت نموده آب روى زمين ريخت

ثم جاءه سهم آخر فأصاب صدره سپس تير ديگرى آمد و بر سينه مباركش جاى گرفت!

فانقلب عن فرسه پس از اين جريان بود كه از بالاى اسب خود به زمين سقوط كرد

و صاح إلى أخيه الحسين أدركني و فرياد زد: يا اخا ادركنى.

فلما أتاه رآه صريعا فبكى وقتى امام حسين عليه السلام آمد و آن حضرت را ديد كه از پاى در آمده است گريان شد

و قال الحسين ع الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِي وَ قَلَّتْ حِيلَتِي. امام حسين فرمود: يعنى الان پشتم شكست و راه چاره‏ام قليل و اندك شد .

منبع: بحار الأنوار، ج‏45، ص: 41

شعر شهدای کمیته امداد همدان

نقش بسته روی لبهای شهیدان یا حسین        اجر میرزایی و قربانی فتاده با حسین
با شهیدان خضریان و صفتی حق را ببین          زد جوادی نیک سر بر دامن مولا حسین    

مدح حضرت زهرا (سلام اله علیها)

جنت كه خود به نام شبستان فاطمه است        ســــجـاده اى به گوشه ايوان فاطمه است بال فرشتـــــگان خـــــدا غـــرق حسرتِ        خـاك گلين حجــره طفــــلان فاطمه است


فرموده مصــــطفی كـــه فدايش شود پدر        روحى كه هست درتنم ازآن فاطمه است

نــــام عـــــلى شـــده بـه عدد با نمك يكی          نـام على خودش ز نمكدان فاطمه است

تنها نه جلوه گـاه رخش مهــــر و ماه شد          چشمــان حيدر آينه گردان فاطمه است

مشهور شد حسن به كرامت در اهل بيت          خوان حسن، نتيجه احسان فاطمه است

عالم تمــــام بـــى سر وسامـان كربلاست          اما حسين بى سرو سامان فاطمه است

آنكه به او همه شهدا غبطــــه ميخورنـــد          باهردودست دست به دامان فاطمه است

تيغ كلام و خطبه زينب به شـــهر شــــام          تفسيــــر آيه آيـــه ی قرآن فاطمه است

عالــــم تمام، ملـــــك عــلى شير لافتاست          ايران ميان اين همه استان فاطمه است

در آستـــان قدس رضا، نور مادرى است          يعنى رضـا نگين خراسان فاطمه است

ما سربلنــد و ســــينه ستبـــــر و سرآمديم          ايـــن اقتدار ما، ز شهيدان فاطمه است

با اين حســــاب قبـــــر شهيــدان بى پلاك          پــــايين پــــاى مرقد پنهان فاطمه است

عارف كسى شده است كه زهراست قطـــب او          فانــى در بـلا شدن عرفان فاطمه است

حجت تمام كرد بـــه آيــــات و محكـــمات          اين اشكها ز غربتِ برهانِ فاطمه است

عشق على چنـــــان زده آتــــش به جان او          در، مشتعل زسينه سوزان فاطمه است

در بارگــــاه قدس كـــــه جاى ملال نيست          چشمان قدسيان همه گريان فاطمه است

مانده است ذوالفقار على، در نــــيام صـبر          قلـب خداى صبر، پريشان فاطمه است

شرمنـــــده شد علـــى ز پيمبر كه گفته بود          شير خــــدا هميشه نگهبان فاطمه است

مناسب  مرثیه و سینه زنی حضرت زهرا 0سلام اله علیها)

فاطمه یا فاطمه

سفره ای انداختند امشب به نام فاطمه

پخش شد در بین این سفره طعام فاطمه

باز هم صاحب عزا گرم خوش آمد گویی است

می رساند بر عزاداران سلام فاطمه

فاطمیون فاطیمه آمده، رخت سیه بر تن كنید

رختی از جنس بهشتّی ِ خیام فاطمه

سال نو امسال هم با فاطمیه توأم است

واجب است بر یك یك ما احترام فاطمه

بین فردوس برین همسایه ی پیغمبر است

مسندی ناگفتنی دارد غلام فاطمه

از گنهكاران امت دستگیری میكند

آری آری این چنین باشد مرام فاطمه

مدح زهرا كار ما نه كار ربُ الفاطمه است

بینِ ذهن ما نمیگنجد مقام فاطمه

جز خدا و مصطفی و مرتضی دیگر كسی

هست آیا در دو عالم هم كلام فاطمه

یك تنه مانند حیدر خیبری ایجاد كرد

رنگ و بوی مرتضی دارد قیام فاطمه

فاطمه با محسنش خرج ولایت شد فقط

حامی رهبر شدن بوده پیام فاطمه

فاطمه با پهلوی زخمی خود اثبات كرد

جانشین مصطفی باشد امام فاطمه

ذوالفقار مرتضی دارد دو دم كه یك دمش

روز وانفسا بگیرد انتقام فاطمه

یك دم دیگر برای قاتلین كربلاست

روز رجعت می شود دنیا به كام فاطمه

روضه حضرت علی اصغر (علیه السلام)

نظر لطف تو ما را به دو دنیا کافی است

تشنه را جرعه ی آب از همه دریا کافی است

ای علی اصغر مظلوم حسین ابن علی

این تولا و توسل به تو ما را کافی است

 

شب جمعست شب زیارتی اربابه دست توسلی به باب الحوائج شش ماهه ابی عبداله انشااله شهدامون فیض ببرن گذشتگان بانی مجلس فیض فیض ببرن بااهل خیمه وداع کرد یارانش همه شهید شدن – دیگه یاری نداره – صدا زد یا زهیر یا بریر یا حبیب قومو رحمکم اله- برخیزید خدا شما رو رحمت کنه – یه وقت صدای گریه کودکی رو شنید یعنی باباجون من هنوز هستم – فرمود کودکمو بیارید میخوام باهاش وداع کنم – اینقدر این بچه تشنس که لبهاش ترک خورده – چشمها گود رفته – داره تلظی میکنه – ابی عبداله علی رو رو دست گرفت به سمت میدان رفت صدا زد ان لم ترحمونی فارحمو – اگه به من رحم نمی کنید به این کودک رحم کنید داره تلظی میکنه - خوشا بحال اونایی که شبای جمعه یه حال خوشی دارن تا نام ابی عبداله رو میشنون اشکاشون جاری میشه - ایشالا به برکت همین اشکا برات زیارت کربلا تو بدن – اینقدر این صحنه به دل دشمن تاثیر کرد که ابن سعد احساس خطر کرد به حرمله دستور داد بزنش نانجیب گفت پسر رو بزنم یا پدر رو گفت مگه سفیدی زیر گلو رو نمیبینی – ابی مخنف مینویسه حرمله تیری سه شعبه به سمت علی رها کرد تیر مثل شمشیر گلوی کودک رو پاره کرد - وقتی کاروان به کربلا رسید خانم زینب خودشو برا هر مصیبتی آماده کرده بود - الاّ اینکه ببینه به فرزند شش ماهه برادرش رحم نمیکنن – حالا همه با هم با خانم زینب همنوا بشیم - حسین جان

 

درآغوش پدر جان داد اصغر

دگر از گریه ها افتاد اصغر

گلوی شیر خوار را تیر بشکافت

علی اصغر سوی دادار بشتافت

مدح حضرت زینب (سلام اله علیها )

امشب که از شکوفه ی باران لبالب است          امشب دلم به تاب وسرم گرم این تب است

شمع است وشاهد است وشرابی که برلب است             شوراست و مستی است و شبی عشق مشرب است


شامی که روشنایی روز است امشب است

امشب شب مـلـیـکـه ی دادار زیـنب است

این جلوه جلوه های شبی بی کـرانـه است          این جذبه جذبه ی حــرمی پر نشانه است

این سجده سجده بر قــدمی جـاودانه است            این شعـلـه شعله ی نفسی عـاشقـانـه است

از هر لبی که می شنوی این تـرانه است

عالم محیط و نقطه ی پرگـار زینب است

چشمی گشود و چشم شقایق به خواب شد         نــوری دمیــد و قـبـلـه ی هـر آفـتـاب شد

سِّـری رسـیـد و مـعـنـی ام الــکـتـاب شـد           زیـبـاتـرین  دعــای عـلــی مستـجـاب شد

زهراست این که در دل گـهـواره قاب شد

امشب تـمــام گــرمی بــازار زیـنـب است

بر عرش دست سبز نبی تا که جـا گرفت            نورشزمین وهرچه زمان را فرا گرفت

حتی بهشت ســرمه ازآن خاک پــا گرفت         از عـطــر دامنـش همه جـا روشنا گرفت

آئـیـنــه ای مـقـــابـل رویش خــدا گــرفت

تصویر جـلــوه های خدا وار زینب است

این کیست اینکه سجده کند عشق دربرش           این کیست این که سیـنه درد در بـرابـرش

این کیست ایـن که از جـلـوات مـطـهـرش           عــالــم نبود غیــر غـبــاری به محضـرش

فــــرمــــوده از بـــرکـــاتــش بــــرادرش

آئـیـنــه دار حـیــــدر کــرار زیـنـب اسـت

تا کـوچــه اش قـبـیلـه ی لیـلا ادامه داشت           تا خـانـه اش گــدایــی عیـسی ادامه داشت

در چـشـم او طلالـوء دریــا ادامــه داشـت           در قــامتـش قـیــامت مــولا ادامــه داشـت

زینب نـبـود حضرت زهــرا ادامــه داشت

خـاتــون خـانـه دار دو دلــدار زیـنب است

سر چشمه های پُرتپش کوهساراز اوست         دریا از اوست جذبه هر آبشار از اوست

تیغ کــلام حـیــدری اش آبــدار از اوست          آری تـمــام هیمنه ی ذوالـفـقـار از اوست

تفسیر آیــه های غــم و انتـظار از اوست

از کــربــلا بـپرس عـلـمــدار زینب است

آن شانه ی صبــور صبـوری ز ما ربـود           وان قــامت غیــور قـیــامت به پــا نـمـود

یک شیر زن حماسه ی عباس راسرورد           با دست خــویش بیــرق کــربـبــلا گـشود

بر بـالـهــای زخمی اش افـسـوس جا نبود

غــم را بگو بیا که خــریــدار زینب است

پشتش شکست بسکه بر او آسمان گریست        حتی به حال روز دلش بـی امــان گریست

آرام بین حـلـقــه ی نــامحــرمــان گریست         از خنده های حــرمـلــه و ساربان گریست

بر گیـسوان شـعـلـه ور کــودکــان گریست

شــرح حدیث کوچــه و بــازار زینب است